شناخت فرهنگ

شناخت فرهنگ با توجه به شرايط مختلف تاريخي 
شناخت فرهنگ به معناي شناخت معنا و مفهوم آن است و ارتباط مستقيمي با مسائل زيستي ندارد. فرهنگ‌ها در شرايط مختلف تاريخي معنا و مفهوم خاصي دارند كه در نهايت ميان آنها تفاوت به وجود مي‌آورد.

وظيفه يك انسان‌شناس آگاهي به ماهيت آن شرايط تاريخي و معناي فرهنگ در آن چارچوب خاص است

شناخت فرهنگ از طريق شناخت لايه‌هاي مختلف آن
بسياري از پژوهشگران مقوله فرهنگ، براي بررسي دقيق اين شبكة قدرتمند و پيچيده و كاركردهاي آن به سطح‌بندي لايه‌هاي مختلف فرهنگ پرداخته‌اند تا نوع كاركرد و اهميت هر يك از مشتقات فرهنگ را در شرايط مختلف مورد مطالعه قرار دهند. برخي از اين مشتقات در يك نظام فرهنگي پايه‌هاي اساسي و ريشه‌هاي فرهنگ را مي‌سازند. اين بخش را مي‌توان لاية زيرين مجموعه ناميد كه ديگر سطوح و لايه‌ها بر آن قرار دارند. شايد بتوان، مثلاً جهان‌بيني و شناخت‌شناسي را در يك نظام فرهنگي اين سطح قرار داد كه ريشه همه يا بسياري از باورها و اعتقادات و ارزشها را به عنوان لاية بعدي فرهنگ تشكيل مي‌دهد همچنين رسوم، آيين، هنر و ادبيات را مي‌توان جزء مشتقات ديگر فرهنگ دانست كه در مرحله يا لايه بعدي بر پاية باورها و اعتقادات و ارزشهاي يك جامعه استوارند و بالاخره لايه بيروني‌تر و عيان‌تر فرهنگ است كه شايد بتوان آن را در شكل هنجارها، الگوهاي رفتاري و معيارهاي اجتماعي در يك جامعه مورد مشاهده، بررسي و ارزيابي قرار داد.

روش شناخت فرهنگ
فرهنگ… علم است و روش عملي و مستحكم ويژه خود را دارد. همان‌طور كه در هر علمي عناصر آن علم مشخص، توصيف و رده‌بندي مي‌شود تا جايگاه انواع عناصر آن مشخص شود در شناخت فرهنگ نيز به همين صورت عمل مي‌شود.

چگونگي شناخت فرهنگ
يكي از مهمترين پيشرفتهاي علمي عصر حاضر شناخت فرهنگ است. بشر در طول تاريخ بطور مبهم از وجود فرهنگ آگاهي داشت و حتي اين آگاهي، اندك و سطحي به سبب برخورد و مقايسة رسوم و عادات جوامع با يكديگر صورت مي‌گرفت. به‌طوركلي استعداد و ديد فرهنگي، ارزيابي و درك و تحسين محتواي آن احتياج به يك مقياس عيني دارد كه متأسفانه به آساني بدست نمي‌آيد.
 
توجه به الزامهاي مادي در شناخت فرهنگ
نوع ديگري از بسط انديشه‌هاي ماركس، انگلس، وايت و استيووارد، چشم‌اندازي است كه گهگاه مادي‌انديشي فرهنگي ناميده مي‌شود. ماروين هَريس كه از نمايندگان برجستة اين مكتب است، بر تأثير الزامهاي مادي روي تطبيق فرهنگي تأكيد مي‌ورزد. او افكار، ارزشها و باورهاي مذهبي را وسايل يا فرآورده‌هاي تطبيق با شرايط محيطي (يا همان الزامهاي مادي) مي‌انگارد كه عبارتند از: منابع غذايي موجود، آب و هوا، حيوانات شكارگر، بيماري و نظاير آن. به نظر هريس، افكاري كه مردم دربارة غذاهاي ممنوع، تربيت بچه و دين دارند، در واقع براي اين ساخته و پرداخته مي‌شوند كه آنها را در محيط زيست‌شان باقي نگهدارند، هرچند كه خود مردم معمولاً از اين كاركرد آگاهي ندارند.
از برخي جهات، اين رهيافت با رهيافت كاركردگرايان انگليسي همسان است، زيرا كه آنها نيز بر مفهوم جامعه به عنوان يك نظام كاركردي تأكيد مي‌ورزند و بر اين نظرند كه هر يك از نهادهاي اجتماعي در نگهداشت ساختار كل جامعه نقش دارد. خدمت هريس مطرح كردن مفهومي از تطبيق است كه از طريق انواع محاسبات سود و زيان تحقق مي‌يابد. موفقترين تطبيقها آنهايي‌اند كه كفة سودشان بر كفه زيان سنگيني كند، كه البته در اينجا معمولاً سود و زيان كل جامعه مطرح است و نه تك تك افراد. محارم غذايي يكي از اين موارد است.
 
اهميت شناخت فرهنگ غير خودي
اطلاع بيشتر دانشمندان معاصر دربارة فرهنگ از كشورهاي غيراروپايي است. كسي كه غير از فرهنگ خود با فرهنگ ديگري آشنا نيست فرهنگ خود را هم خوب نمي‌شناسد.
 
ويژگي‌هاي دو روش شناخت فرهنگ
… دو روش شناخت فرهنگ[1- مي‌توان ارزشها و اخلاقيات را بدون در نظر گرفتن جامعه تحليل كرد. 2- توضيح اجتماعي تعيين كننده همه چيز است] با وجود تمامي اختلافاتشان در دو چيز مشتركند. نخست آنكه فرهنگ را منجمد و فاقد هرگونه روحي تصور مي‌كنند، ديگر آنكه تماميت و كليت فرهنگ را خدشه‌دار مي‌سازند؛ بنابراين در تفسير نقش فرهنگ در زندگي به بيراهه مي‌روند.
 
پي بردن به ملاك‌هاي داوري از راه شناخت فرهنگ
با مطالعه صحيح فرهنگ و تلاش در جهت دست‌يابي به اعماق فرهنگ است كه مي‌توان به ارزش‌ها و ملاك‌هاي داوري فرهنگ نيز پي برد.
... ملاك‌هاي ارزيابي فرهنگ از دل فرهنگ بيرون مي‌آيد و نبايد ارزش‌هاي بيروني را به منظور داوري فرهنگ به آن تحميل كرد.
 
دشواري در درك فرهنگ 
يك دشواري در درك فرهنگ‌ها اين است كه بسياري پديده‌هاي فرهنگي را نمي‌توان به يك منشاء خاص نسبت داد و تقليل‌گرايي به دركي نادرست از شكل‌گيري و تطور فرهنگ مي‌كشد.

شناخت فرهنگ در عهد باستان
در عهد باستان، شناخت فرهنگ‌ها در دو جهت رشد كرد. نخست پذيرش نسبيت فرهنگي جوامع و اينكه هر جامعه فرهنگ خاص خود را دارد و بايد آن را به‌طور تجربي و مستقل مطالعه كرد. دوم آنكه با تحقيق در آداب و رسوم، ارزشها و طرز رفتار مردم يك جامعه مي‌توان خطوط اصلي فرهنگ آن جامعه را ترسيم كرد.
 
رويكرد تبارشناسي و انسان‌شناسي به فرهنگ
با رويكرد تبارشناختي مي‌توانيم به درك روشني از فرهنگ خود برسيم. يك زمان با فرهنگ برخورد سطحي مي‌شود و يك زمان هم سعي مي‌كنيم كه لايه‌هاي پنهان و عميق فرهنگ را به دست آوريم. يكي ديگر از لايه‌هاي پنهاني فرهنگ، انسان شناسي عرفاني ايراني – اسلامي يا اصطلاحاً وحدت الوجود ايرانيان است(1) كه اين منش و بينش وحدت‌الوجودي در رفتار ما با ديگري خود را كاملاً نشان داده است. از جمله در اشعار ما، در ادبيات ما، در ميل جوانان به موسيقي سنتي، در فرهنگ فتوت، بخشش و جوانمردي و حتي در تعابيري كه بسياري از متفكران، از جمله هيلمن در اين خصوص مطرح كرده‌اند، خود را نشان مي‌دهد؛ تعابيري مثل اينكه، ايرانيان به سختي از خودشان صحبت مي‌كنند، حتي شعراي بنام ما زندگينامه شخصي ندارند، يا اينكه ايرانيان هر وقت از منافع شخصي خودشان صحبت مي‌كنند، خجالت مي‌كشند. اين‌ها همه ريشه در انسان‌شناسي ما دارد...
1- براي ابلاغ از شرح مبسوط‌تر نگرش انسان‌شناختي فوق به مقالات زير رجوع كنيد:

شناخت نسبي فرهنگ
نمي‌توان در مورد فرهنگ تماماً به خودآگاهي دست يافت؛ و فرهنگي كه ما تماماً به آن آگاهيم هرگز تمامي فرهنگ نيست: فرهنگ واقعي فرهنگي است هدايتگر فعاليت‌هاي كساني كه در كار ورزيدن چيزي هستند كه فرهنگش مي‌نامند.
 
شناخت فرهنگ از ديد انسان‌شناسان ايالات متحده
مكتب مطالعة تاريخي موارد خاص كه مورد توجه انسان‌شناسان ايالات متحده قرار گرفته بر آن است كه تحليل هر فرهنگ بايد با ارجاع به تاريخ آن صورت بگيرد، همچنين با توجه به روال مستقل آن، وام‌گيري كه از خارج داشته و نيز انسجام فرهنگيش انجام شود.
 
شناخت فرهنگ از ديدگاه فرهنگ‌شناسان و مردم‌شناسان
فرهنگ‌شناسان فرهنگ را متفاوت از ديدگاههاي مردم شناختي مرسوم مورد توجه قرار مي‌دهند، آنها فرهنگ را به عنوان امري مستقل بررسي كرده و براي مطالعه آن مباني و اصولي را مطرح كرده‌اند. در مردم‌شناسي در اغلب موارد يكي از جلوه‌هاي فرهنگي در جامعه (بيشتر جوامع ابتدايي و سنتي) مورد مطالعه قرار مي‌گيرد و در واقع مردم‌شناسي به مطالعة فرهنگ خاص مي‌پردازد، در حالي كه در مطالعات فرهنگي، فرهنگ با توجه به مسايل، تحولات و تغييرات فرهنگي در گذشته و حال مورد بررسي قرار مي‌گيرد. اساس مطالعات فرهنگي بر كليت فرهنگ و بررسي امور اجتماعي از دريچه فرهنگ است.

بـاور فـرهنگـي
 
تعريف باور فرهنگي
باورهاي فرهنگي يعني (اينكه افراد چه انتظار و تصوري از رفتار ديگران در موقعيت‌هاي احتمالي دارند.)
 
تعريف باور فرهنگي
«باور فرهنگي» عبارت است از ايده‌ها و انديشه‌هاي مشترك بين چند فرد كه بر روابط اين افراد با ديگر اعضاي گروه، بين افراد و خدايگانشان و بين افراد يك گروه و ديگر گروه‌ها حاكم است. به‌طوركلي باورهاي فرهنگي در فرآيند اجتماعي شدن، كه در طي آن فرهنگ يكدست مي‌شود، تداوم مي‌يابد و مبادله مي‌شود، قالب واحدي به خود مي‌گيرد.
 
ويژگي باورهاي فرهنگي
باورهاي فرهنگي… مي‌توانند باعث شوند اعضاي يك گروه رويكردي متفاوت با رويكرد اعضاي ديگر گروه‌ها نسبت به مشخصه‌هاي اجتماعي از قبيل ثروت يا عضويت در يك گروه اجتماعي خاص اتخاذ كنند. اين رويكردهاي متفاوت در قالب سازه‌هاي اجتماعي (social constructs) متفاوت ظاهر مي‌شود… [همچنين ]  بر الگوهاي اجتماعي و اقتصادي روابط متقابل تأثير مي‌گذارند و اين الگوها ساز و كارهاي تضمين اخلاقي قراردادها را متأثر مي‌كند.
 
ابعـاد فـرهنگ
 
ابعاد فرهنگ
يك وجه فرهنگ‌ها، بُعد جهانشمول بودن آن است. فرهنگ‌ها، حتي فرهنگ‌هاي منزوي و ابتدايي، وجوه مشتركي با يكديگر دارند. اگر فرهنگ را محصول ذهن انسان بدانيم و براي ذهن و مغز انسان‌ها ساختار مشتركي قايل باشيم، پس فرهنگ‌ها، ضمن وجوه و ويژگي‌هاي متمايزي كه دارند، داراي ابعاد مشترك انساني هستند و بنابراين فرهنگي به معناي عام و جهانشمول آن، يك فرهنگ بشري، متعلق به همه انسان‌ها، در گذشته و حال است. از اين حيث، فرهنگ نظير زبان تكلم انسان‌ها و محصول آن است. زبان پديده‌اي ذاتي انسان و ماقبل فرهنگ است. همه زبان‌هايي كه انسان‌ها براي تكلم از آن استفاده مي‌كنند، داراي ساختارهاي مشابه و واحد هستند كه محصول ذهن و مغز انسان است و ساختارهاي اساسي آن براي همه انسان‌ها يكي است. به همين علت است كه انسان‌ها مي‌توانند زبان يكديگر را ياد بگيرند و با آن سخن بگويند. زبان موجودات غيرانساني را كه مغز و ذهن متفاوتي از انسان دارند، فقط مي‌توانيم، نظير يك معادله رياضي، كشف رمز كرده و بفهميم ولي نمي‌توانيم با آن گفت و گو كنيم.
 
بعد دروني و بيروني فرهنگ
فرهنگ… مجموعه ارزشهاي علمي و انساني و هنري هر قوم است. داراي دو بعد مشخص ولي جدائي‌ناپذير است، ... و بعد بيروني و بعد دروني، بعد بيروني نمايشگر تسلط آن قوم بر قواي طبيعت و قدرت ايجاد بنيادها و نهادهاي اجتماعي محيطي است كه در آن زندگي مي‌كند...
اما بعد دروني نمايشگر آگاهي و تسلط آن قوم بر طبيعت خويش يعني غرايز و آرزوهاست كه به نيروي معنوي تعبير مي‌شود و با رواج علوم انساني چون ادبيات و فلسفه و هنر در عمل آوردن فضيلتهائي چون گذشت و فداكاري و نوع‌پرستي و تعاون، درجه اين تسلط مشاهده مي‌گردد و همين بعد دوم يعني فرهنگ انسان‌گراست كه وجدان و شرف و آدميت و ذوق را رشد مي‌دهد.
برگرفته از مقاله هويت ملي در لواي تكامل و هدف
 
بعد شفاف فرهنگ
بعد شفاف فرهنگ، عبارت است از آرمان‌ها، عواطف، اخلاق و هدف‌هايي كه براي حيات انتخاب مي‌شوند و آگاهانه يا ناآگاهانه، زندگي آدمي را چه در حالت فردي و چه در قلمرو اجتماعي توجيه مي‌نمايند. تعبير شفاف براي اين‌گونه ابعاد فرهنگي مانند آن است كه براي ديدن اجسام يك نمود عيني محسوس و ملموس نداشته باشند.
 
انواع بعد شفاف فرهنگ
انواع بعد شفاف فرهنگ: ابعاد شفاف فرهنگ كه ابعاد ملموس آن را اشباع و توجيه مي‌نمايد، داراي انواع مختلفي است اين انواع از نظر ماهيت و وسعت و محدوده‌ي دائرة فعاليتي كه دارند به اقسام گوناگوني تقسيم مي‌گردند:
1- ماهيت بعضي از ابعاد شفاف فرهنگ كه در توجيه ابعاد ملموس آن مؤثر است از طبيعت معمولي بشري سرچشمه مي‌گيرد. مانند خودخواهي، قدرت‌طلبي و غيره ذلك كه با اشكال متنوع، عينكي به ديدگان آدمي مي‌زند و چون اين ابعاد از طبيعت معمولي سربرمي‌كشند، لذا دايرة آنها بسيار وسيع و فراگير مي‌باشند…
البته فراموش نمي‌شود كه هيچ فرد و جامعه‌اي آگاه از عوامل انسان‌دوستي و فداكاري‌هاي فراوان كه در طول تاريخ دربارة عدالت و عواطف انساني صورت گرفته است نه تنها تأثر از بعد خودخواهي و قدرت‌طلبي را اعتراف نمي‌كند، بلكه خود را مخالف آن نيز قلمداد مي‌نمايد.
2- نژادپرستي و وطن‌پرستي «نه وطن‌خواهي معقول» يكي از ابعاد شفاف و ناملموس فرهنگي است كه آگاهانه يا ناآگاه در توجه ساير نمودها و ابعاد فرهنگي تأثير مي‌گذارد و آنها را رنگ‌آميزي مي‌نمايد.
3- آرمان‌ها و ايده‌هاي كلي كه مورد اتفاق نظر انسان‌هاي معتدل در گذرگاه تاريخ است مانند علم و هنر و تمدن و بهزيستي و غيره. اين‌گونه ابعاد شفاف در صورتي كه با ماهيت حقيقي خود، بدون آلودگي به خودخواهي و قدرت‌پرستي‌ها، به فعاليت بيافتند، به‌طور قطع مفيد خواهند بود.
 
بعد محسوس و ملموس فرهنگ
منظور از بعد محسوس و ملموس فرهنگ، عبارت است از انديشه‌ها و آرمان‌ها و ساير توجيهات تجسم‌يافته‌ي زندگي كه در اثر كار فكري و عضلاني در جهان عيني مشهود و ملموس است. مانند آثار هنري تجسم‌يافته‌اي كه به وسيله‌ي چشم يا گوش قابل احساس مي‌باشند، و يا رفتار اخلاقي و علم تجسم‌يافته در تكنولوژي كه براي تأمين خواسته‌هاي زندگي، مشهود و ملموس است.

نتايج بعد علمي فرهنگ
از قرن هيجدهم به اين طرف بعد علمي فرهنگ از دو جهت دست به تحريكات شديد مغزي زده راه را براي وضع كنوني مغرب هموار كرد. جهت يكم، يك حقيقت فوق‌العاده عالي و انساني بود كه عبارت است از عشق و علاقه به كشف واقعيّات كه از قديم‌ترين دوران‌ها آرمان عالي بشري بوده و علم ناميده مي‌شود. اين بعد علمي از اين جهت كه انسان‌ها را با واقعيات در تماس مي‌گذارد فوق همه ارزش‌ها قرار دارد و به همين جهت بوده است كه عالي‌ترين انرژي‌هاي مغزي و رواني همه اقوام و ملل را به فعاليت واداشته است.
جهت دوم. اين بعد آرماني فرزندي بنام تكنولوژي، به وجود آورد كه وسايل زندگي با رفاه و آسايش عمومي را به خوبي تأمين كرد. جوامعي كه تكنولوژي در آنها پا به عرصه ظهور گذارده بود چنان شيفته و واله منافع مادي و اعتباري گشتند كه نه تنها انسان و حيات معقول او فراموش شد و نه تنها خود علم را كه به وجود آورندة تكنولوژي بود، در استخدام و اسارت آن قرار داد كه منجر به ورشكستگي علم شد و حيات معقول آدمي را ناديده گرفت.
 
عوامل تعيين‌كننده فرهنگ
 
عوامل تعيين‌كننده فرهنگ
عوامل تعيين‌كننده فرهنگ چيست؟… خصلت‌هاي فرهنگي ممكن است از بيرون يا درون انتشار يابد كه در اين صورت فرهنگ متعلق به مردمي بيگانه تعيين‌كننده مي‌شود. اين انتشار به قدري زياد صورت گرفته است كه ثابت مي‌كند توسعة واقعي فرهنگي معين، طبق قوانيني ذاتي، كه آن را الزاماً به نتايجي قطعي مي‌رساند، پيش نمي‌رود و تماس با مردم بيگانه اين قوانين را نقض مي‌كند. 

عوامل تعيين‌كننده خارجي فرهنگ
«پخش» يا «تماس ملل» در حكم تعيين‌كننده‌هاي خارجي فرهنگ شناخته شده‌اند.
 
سازگاري و فرهنگ‌ها
... فرهنگ فقط عرصه گوناگوني و ناپيوستگي نيست، بلكه در آن ثبات و سازگاري نيز وجود دارد. مراحل جداگانه‌اي كه شاخص تاريخ فرهنگ‌اند ممكن است تعيين‌كنندة يكديگر نباشند، ولي هر يك ممكن است شامل پديده‌هايي شود كه نتيجة ضروري يا حداقل احتمالي آن و در بسياري موارد فقط جلوه‌هاي جديدي از همان پديده باشد؛ در اين صورت عنصري فرهنگي، كه مجزا پنداشته مي‌شد، تعيين‌كننده يا همبستة عنصري ديگر مي‌شود.
 
نسبي‌گرايي فرهنگ 
اگر فرهنگ‌ها دست‌ساز انسان‌ها و جوامع باشند، بي‌گمان داراي سلسله مراتبي هم نيستند. نبود سلسله مراتب نيز معقوليت هرگونه تقسيم‌بندي فرهنگ‌ها بر مبناي خوب، بد و درست، نادرست را منتفي مي‌كند. به بيان ديگر هيچ‌گونه معيار فرافرهنگي براي ارزيابي فرهنگ‌ها وجود ندارد و هم‌سنجي فرهنگ‌ها صرفاً از منظر خود آن فرهنگ‌ها امكان‌پذير است. اكثر نظريه‌پردازان از اين فرايند با عنوان نسبي‌شدن فرهنگي ياد مي‌كنند و پيامدهايي گسترده را بر آن مترتب مي‌دانند.

نسبي بودن بارزترين ويژگي فرهنگ
ويژگي عمدة فرهنگ نسبي بودن آن است. گرچه نمي‌توان انكار كرد كه گروه‌هاي مختلف انساني از لحاظ تفكر، احساس و عمل متفاوتند، اما برتري يا فروتري ذاتي قائل شدن براي آنها به هيچ وجه قابل قبول نيست. يك فرهنگ هيچ معيار مطلقي براي قضاوت دربارة فرهنگ‌هاي ديگر ندارد و بد يا خوب دانستن يك فرهنگ بر هيچ معيار عيني و فرافرهنگي استوار نيست. اين همان نسبيت فرهنگي است.
 
فرايند نسبي شدن فرهنگ
با نسبي شدن فرهنگ‌ها، تصور سنتي از فرهنگ چونان امر مطلق، پايدار و فراتاريخي بي‌اعتبار مي‌شود و اختلالي جدي در كار ويژة هويت‌سازي آن پديد مي‌آيد. در چنين شرايطي كه مطلقيت فرهنگ زير سئوال مي‌رود، بي‌گمان ديگر نمي‌تواند مرجع‌هايي پايدار و ثابت براي هويت‌سازي سنتي تأمين كند. اين ناتواني و ناكاركردي در رابطه با تأمين نياز به متمايز و برتر بودن هم مصداق مي‌يابد. بدين ترتيب فرهنگ‌هاي خاص كه در جوامع سنتي پايه و چارچوب استواري براي هويت‌سازي فراهم مي‌كردند، تحت تأثير فرايند جهاني شدن، بسيار سيال و ناپايدار مي‌شوند و بي‌گمان هويت‌سازي سنتي بر پاية آن تقريباً ناممكن مي‌شود.
 
مفهوم نسبي‌گرايي فرهنگي در مسائل انسان‌شناختي
دومين اصل مهم چشم‌انداز انسانشناختي، نسبيت‌گرايي فرهنگي است كه به توان نگريستن به باورها و رسوم اقوام ديگر در چهارچوب فرهنگ خودشان و نه در قالب فرهنگ خودمان اطلاق مي‌شود اين توانايي ضرورتاً به گونه‌اي طبيعي به دست نمي‌آيد. اين آشكار است كه مفاهيم ذهني ما براي فرهنگ خودمان ساخته و پرداخته شده‌اند براي همين ممكن است كه يك آفريقايي با داغهايي بر چهره به خاطر اجراي يك مناسك خاص و يا يك زن خاورميانه‌اي با چادر كه بيشتر صورت و بدنش را مي‌پوشاند در نگاه نخست براي ما شگفت‌انگيز بنمايد.

نسبيت فرهنگي از ديد بوأس
بوأس در اواخر زندگي‌اش به جنبه‌اي ديگر از نسبيت فرهنگي توجه داد: اصل اخلاقي، بر اين اساس بايد جايگاه و مقام هر فرهنگ را در نظر گرفت، و احترام و مدارا را نسبت به فرهنگهاي متفاوت ارج نهاد. از آن‌جا كه هر فرهنگ موقعيتي استثنايي دارد، حق دارد كه به هنگام بروز خطر به حمايت از خود بپردازد يا خواستار حمايت از خود بشود.

متفـرقه

تفاوت قوم‌مداري در جوامع گوناگون
خودمداري فرهنگي، يعني گرايش به داوري دربارة جوامع ديگر با معيارهاي فرهنگ خودي، قوم‌مداري ناميده مي‌شود. اين پديده به هيچ روي منحصر به جوامع غربي نيست. آدمها در هر جامعه‌اي گرايش به اين دارند كه غيرخوديها و رسومشان را با بدگماني و غالباً با طرد و نفي در نظر آورند. در نظر ما عمل بچه‌كشي ممكن است بسيار سنگدلانه و غيرطبيعي به نظر آيد، اما براي مردمي كه اين رسم را اعمال مي‌كنند عمل محبوس ساختن پيرها در آسايشگاههاي سالمندان كه ما انجام مي‌دهيم، ممكن است به همان اندازه تكان‌دهنده باشد.
«كتاب: انسان‌شناسي فرهنگي»      «مؤلف:دانيل بيتس- فرد پلاگ/مترجم: محسن ثلاثي/صفحه: 43/نشر: علمي»

راه مطالعه فرهنگ از طريق روش مردم‌نگارانه از ديدگاه مالينوفسكي
... شايستگي بزرگ مالينوفسكي،(1) اثبات اين امر بوده است كه نمي‌توان يك فرهنگ را از بيرون و به ويژه از فاصله دور مطالعه كرد. او كه با مشاهده مستقيم «ميداني» راضي نمي‌شد، كسي است كه كاربرد روش مردم‌نگارانه‌اي را كه «مشاهده مشاركتي» (اصلاحي [اصطلاحي] كه وي واضع آن است] خوانده مي‌شود نظام‌مند كرد. زيرا اين روش تنها نحوه شناخت ژرفانگر ناهمساني فرهنگي است كه مي‌تواند از قوم‌مداري در امان بماند… آنچه اساساً در نظر است، پي بردن به ديدگاه مردم بومي است. تنها، اين روش صبورانه مي‌تواند امكان دهد كه روابط متقابل موجود ميان همه امور مشاهده شده را به تدريج نمايان‌سازي و از همين طريق، فرهنگ گروه مورد مطالعه را توضيح دهيم. 

رويكردهاي تحليلي به فرهنگ
... به طور كلي دو رويكرد به تحليل فرهنگ وجود دارد: رويكرد نخست كه در آثار «آگ برن» «هرسكويتس» و «لسلي وايت» به چشم مي‌خورد بر نقش الگوها در فرهنگ تأكيد دارد و شناخت يك فرهنگ را از طريق بررسي الگوهاي مختلف فرهنگي و مقايسه آن با الگوهاي مختلف ديگر پيش مي‌برد. نگرش دوم بر ساخت اجتماعي فرهنگ تأكيد مي‌ورزد و با بررسي ساخت اجتماعي در شناخت فرهنگ مي‌كوشد.

تحليل كارگردگرايانه مالينوفسكي از فرهنگ
هر فرهنگ بايد در چشم‌اندازي هم زمان و تنها بر مبناي مشاهده داده‌هاي معاصر آن تجزيه و تحليل گردد. بنابراين، مالينوفسكي در برابر تحول‌گرايي كه به آينده مي‌نگرد و اشاعه‌گرايي كه به گذشته نظر دارد، كاركردگرايي را پيشنهاد مي‌كند كه بر حال متمركز است و حال، تنها فاصله زماني است كه در آن مردم‌شناس مي‌تواند به مطالعه عيني جوامع انساني بپردازد.

نظام فرهنگي
ويژگي‌هايي كه بعضاً براي فرهنگ ياد مي‌شود، ويژگي‌هاي فرهنگي… از جمله نظام‌مند بودن، نهادي بودن… [مي‌باشد] براي اجتناب از اختلاط معنايي اين معناي فرهنگ را با عنوان «نظام فرهنگي» مشخص مي‌كنيم. دليل اين نامگذاري آن است كه در هر جامعه‌اي مجموعه‌اي از معاني مورد قبول وجود دارد كه اجبار اجتماعي از آن حمايت مي‌كند. 
در اين مجموعه بعضي معاني، اصلي و بعضي فرعي هستند. اما بنا به وحدت جامعه اين معاني از نظمي سيستمي پيروي مي‌كنند و شكل نسبتاً منظم به خود مي‌گيرند و شكل يك نظام را دارا هستند به همين جهت به آن مي‌توان «نظام فرهنگي» گفت. 
تلقي افراد از فرهنگ به عنوان «هويت جمعي» (در تعريف فرهنگ)، «تمايزبخشي جوامع از هم» «امري كه در همه وجوه زندگي اجتماعي ساري و جاري است»، «امري كه مقوم نهادها محسوب مي‌شود» و نظاير اين تعاريف، ناظر به اين معنا از فرهنگ است. در اين معني فرهنگ (نظام فرهنگي) مبناي شكل‌گيري و تداوم هويت جمعي و جامعه است.
 
مفهوم تأخر فرهنگي
هنگامي كه يكي يا برخي از عنصرهاي فرهنگي جامعه دگرگون مي‌شود، به ناگزير تناسبي كه بين آن عنصر و عنصرهاي ديگر برقرار است از ميان مي‌رود. در نتيجه، تأخر فرهنگي پديد مي‌آيد. تأخر فرهنگي كه يكي از نكته‌هاي مهم و پوياشناسي فرهنگي است بر عقب ماندن نسبي يك عنصر فرهنگي از عنصر فرهنگي ديگر اطلاق مي‌شود.

ارتباط غناي فرهنگي با رفاه اقتصادي و فقر اقتصادي
كلود فابريزيو با توجه به معضلي كه خود پديد مي‌آورد، يعني از يك سو غناي فرهنگ را وابسته به رفاه اقتصادي مي‌داند و از سوي ديگر باز مي‌پذيرد كه فرهنگ مي‌تواند حاصل دوران فقر باشد، دست به نتيجه‌گيري شگفت‌تري مي‌زند. او مي‌گويد ارتباط غناي فرهنگي با رفاه مادي، خاص فرهنگهاي درباري و نخبگان است در حالي كه فرهنگ‌هاي مردمي يعني فرهنگهايي كه كل جامعه مي‌ستايد در اساس فرهنگهايي هستند زاييدة فقر. اين مرزكشي هم درست نيست و راه به جايي نمي‌برد.
 
تطابق فرهنگ آزادساز با خوي بشري
فرهنگ آزادساز از آن جهت موجه و قابل قبول است كه با خوي و سرشت بشري هماهنگ است زيرا انسان در مراحل مختلف تكامل خود، پس از رفع گرسنگي در جستجوي دو چيز بوده و هست، يكي آزادي تا موقعيت زيستي و ارتباطي خود را با همنوعان و ساير موجودات به دلخواه مشخص كند و ديگر زيبائي كه شوق زندگي و بقاي نسل را در بر مي‌انگيزد و انديشه‌اش را گسترش مي‌دهد. 

اهميت اقدام فرهنگي
... اقدام فرهنگي، شخص را قادر مي‌كند كه بپرسد من كيستم و ضمن التزام به دو فرهنگ، يعني فرهنگ جهاني و فرهنگ گروه خودي، چگونه بودن را به او بياموزد.
... اقدام فرهنگي معرف خودشناسي، ديگرشناسي و همبستگي بين انسانهاست. 
 
اثرات فرهنگ نمادين در جامعه
شعر شاعر از مقوله فرهنگ است. اين شعر هنگامي كه در يك كتاب درج مي‌شود، فرهنگ نمادين است و ممكن است براي هزاران سال باقي بماند.
 
تعريف گونه فرهنگي
درك رابطه‌ي فرهنگ و پهنه‌ي جغرافيايي مفهوم «گونه‌ي فرهنگي» را پديد آورد، مانند «فرهنگ شكارگري» يا «گردآوري خوراك» يا يك شيوه‌ي خاص از شكار، مانند به كار بردن اسب در شكار در دشت يا شكار پستانداران دريايي در ميان اسكيموها؛ «فرهنگ شباني» كه بر محور پرورش گوسفند و گاو و گوزن مي‌گردد؛ «فرهنگ پاليزكاري» (كندن زمين با تكه‌چوب يا بيلچه)؛ و «فرهنگ كشاورزي» (با گاوآهن).
 

استفاده از تركيب‌هاي فرهنگي در تحقيقات متناسب با آن تركيب
«چند عنصر هماهنگ و متناسب با هم مي‌توانند يك تركيب فرهنگي را به وجود آورند». مجموعه‌ي چند عنصر كه در يك موضوع مشترك، كاركردشان در يك جهت و به يك منظور باشد يك تركيب فرهنگي را تشكيل مي‌دهد… اين عنصر و تركيب‌ها مي‌تواند بنابر سليقه و ديدگاه محقق تغيير يابد و اين اجزاي تقسيم‌بندي را در همه‌ي تحقيقات فرهنگي مي‌توان در نظر گرفت. به عنوان مثال مي‌توان از فرهنگ معماري ايران به عنوان يك تركيب فرهنگي نام برد كه از عناصر مختلفي تشكيل شده است.

عدم تأثيرپذيري يكسان در تركيب‌هاي فرهنگي
... هر تركيب فرهنگي به نحوه‌ي متفاوتي از عناصرش تأثير مي‌پذيرد و در جريان تعامل فرهنگ‌ها با يكديگر همه‌ي تركيبات فرهنگي به يك اندازه تحت تأثير قرار نمي‌گيرد. براي مثال در جريان تعامل فرهنگي ايران و غرب برخي از تركيبات مانند لباس، اثرپذيري شديدتري نسبت به تركيبات مذهبي داشته است.

عناصر فرهنگي
عناصر فرهنگي عبارتند از: بسته‌هاي اطلاعاتي كه مي‌توانند به عنوان يك كوانتوم انتقال‌‌پذير در زمينه فرهنگ مطرح شوند.
 
فرهنگ ابتدايي
نشستن دو واژه‌ي «فرهنگ» و «ابتدايي» در كنار يكديگر در عنوان كتاب تايلور نشانه‌ي جا افتادن مفهوم علمي تازه‌ي فرهنگ بود. تا چندي پيش از آن واژه‌ي «كولتور» مانند واژه‌ي «فرهنگ» در زبان فارسي، به معناي علم و ادب و آراستگي به فضيلت‌هاي عالي انساني بود و تنها مردمان فرهيخته را در بر مي‌گرفت و، بنابراين، مردمان فرودست يا ابتدايي را نمي‌شد داراي «فرهنگ» دانست. ولي عنوان «فرهنگ ابتدايي» نشان‌دهنده‌ي مفهوم علمي تازه‌ي آن در انسان‌شناسي و جامعه‌شناسي و علم تاريخ است كه فرهنگ را شامل همه‌ي پديده‌هاي خاص زندگي انساني و شيوه‌ي زيست آن مي‌داند؛ شيوه‌اي كه آن را به عنوان رده‌اي خاص از ديگر صورت‌هاي زندگي جدا مي‌كند.

همتافت فرهنگي
گروهي يا انبوهي از ويژه‌ داشت ‌هاي كمابيش جداگانه امّا مربوط به يكديگر را معمولاً يك همتافت فرهنگي (cultural complex) مي ‌نامند. 
ويژه‌داشت‌ها در يك همتافت چه بسا پيوستگي كاركردي (فونكسيونل) يا افزاري داشته باشند، مانند رابطه‌ي اسب و زين و دهانه و ركاب، يا پيوستگي مفهومي يا عاطفي، مانند رابطه‌ي كردارها و نگره‌ها در عمل انزوا در يك صومعه يا در عمل بازيافتن قلبي كه جادوگري آن را ربوده است.
 
انطباق فرهنگي
شايد بتوان گفت كه مهم‌ترين تغيير پديدار آمده در طول اين مدت [جريان انساني‌شدن كه 15 ميليون سال پيش آغاز شده] گذار از مرحلة تطبيق ژنتيك با محيط طبيعي به مرحله‌اي است كه آن را انطباق فرهنگي مي‌نامند. آن چه كه بعدها «انسان خردورز» نام گرفت، حاصل همين دوره دوم انطباق است.
 
هم ‌فرهنگي
اساساً هر گروه انساني، فرهنگ مشخص خود را دارد، ولي جامعه‌ي مفصل و پيچيده ممكن است فرهنگ‌هاي فرعي نيز داشته باشد كه از منشاء ملّي و دين و اوضاع اجتماعي حاصل مي‌شود. برعكس، از طريق تماس‌هاي صلح‌آميز يا قهري فرهنگي، ممكن است يك فرهنگ مشترك مورد قبول چند جامعه‌ي مختلف قرار گيرد. اين عمل متضمن هم‌فرهنگي است و آن فرايندي است كه به وسيله‌ي آن، اعضاي يك گروه، آداب و عادات گروه ديگر را مي‌پذيرد.
 
ويژه داشت فرهنگي
مفهوم فرهنگ تمامي فرهنگ بشري را در بر مي‌گيرد. اما آنچه فهم فرهنگ بشري را آسان مي‌كند، تجزيه‌ي «كليّت در هم تافته»ي آن به اجزاء يا رده‌هاست. كمابيش به همان معنايي كه اتم واحد ماده و ياخته واحد زندگي شناخته شده، ويژه داشت فرهنگي واحد فرهنگ شناخته مي‌شود. «ويژه داشت» چه‌بسا يك شي‌ء باشد (همچون چاقو) يا شيوه‌ي كردن كاري (همچون بافتن) يا يك باور(همچون باور به ارواح)، يا يك نگره نسبت به امري (همچون هراس از زنا با محارم)، اما در درون مقوله‌ي فرهنگ هر ويژه داشت با ويژه‌داشت‌هاي ديگر مربوط است.

زيست فرهنگي
موجودي كه در فضاي زندگاني فرهنگي به سر مي‌برد، يعني زندگي در وجود او از ساحت طبيعي به ساحت زبر طبيعي (supernatural) برآمده است، از راه زيست فرهنگي، كه بنياد آن بر زبان است، با زمان نسبتي ديگر پيدا مي‌كند. وي از سويي موجودي مي‌شود كه به آغاز و انجام زمان، يا، به عبارت ديگر، به آغاز و انجام هستي مي‌انديشد. و اگرچه در زمان حال مي‌زيد، امّا زيست فرهنگي او و فضاي فرهنگي‌اي كه در آن به سر مي‌برد، ريشه در گذشته‌هاي نزديك و دور و بسيار دور دارد و هر يك از سازمايه‌هايش از نسل‌هاي ديرين فراداده شده است. به اين معنا، زيست فرهنگي را هنگامي كه از وجه رابطه‌ي آن با زمان بنگريم، مي‌شود زيست تاريخي.
 
فرگشت فرهنگي
فرهنگ نيز فَرگشت، يعني گسترش صورت‌ها در طولِ زمان، داشته است. چنان‌كه تايلور به خوبي نشان داده است، فنِّ نگارش از مرحله‌هايي گذشته است؛ نقش‌نگاري، نگاره‌نويسي (hieroglyph)، و نگارش الفبايي. در قلمرو سازمان اجتماعي، گروه‌هاي محلي خانوادگي سپس به جامعه‌هاي بخش‌بندي شده (كلان‌ها و گروه‌بندي‌هاي بزرگ‌تر) گسترش يافته است. فرگشت فرهنگي- اجتماعي، مانند فرگشت زيستي، نشان‌دهنده‌ي جدايش‌پذيري (differentiation) هرچه بيشتر در ساخت، يعني پيدايش پاره‌ها و اندام‌هاي تازه، و تخصصي شدن كاركردهاست. 
… مقصود از فرگشت فرهنگي اين نيست كه اقوام و جامعه‌ها همگي مي‌بايد از مرحله‌هاي ثابت و معيني در توسعه بگذرند، بلكه اين ابزارها، فن‌ها، نهادها، و خلاصه، فرهنگ در كلّ، است كه بايد از مرحله‌هايي بگذرد وجود مرحله‌هاي نگارش به اين معنا نيست كه هيچ جامعه‌اي نمي‌تواند بدون گذراندن مرحله‌ي نگاره‌نويسي به مرحله‌ي الفبانگاري برسد. بي‌گمان بسياري از مردمان يكراست به مرحله‌ي الفبانگاري جهيده‌اند.
 
انتشار فرهنگ
گسترش خصوصيات يك فرهنگ از طريق مستقيم يا غيرمستقيم، ميان گروه‌هاي مختلف را، انتشار آن مي‌نامند.
 
تعريف علم فرهنگ
علم فرهنگ يا فرهنگ‌شناسي علمي‌ست كه فرهنگ را به معناي مدرن آن دريافته‌ و اين نام را بر كلّ زندگي و رفتارهاي انساني در همه‌ي جامعه‌ها نهاده و از جمله با دو مفهوم «سنّتي» و «مدرن» ميان خود و جامعه‌ها و فرهنگ‌هاي پيش از خود فرق گذاشته است.
 
ارزشهاي فرهنگي
گرچه هر كدام از ما داراي يكسري ارزشهاي شخصي خاص خود مي‌باشيم، ارزشهايي وجود دارند كه در فرهنگ عمومي شده و ما آنها را ارزشهاي فرهنگي مي‌ناميم. ارزشهاي فرهنگي از موضوعات فلسفي گسترده‌تري گرفته شده‌اند كه بخشي از فرهنگ نيز بشمار مي‌روند.
 
پديده فرهنگي از ديدگاه ويسلر
[در اين تعريف تأكيد بر آموختگي است.]
ويسلر، 1976: پديده‌ي فرهنگي شامل همه‌ي كرد و كارهاي بشري‌ست كه از راه آموزش به دست آمده است… بدين‌ترتيب، پديده‌ي فرهنگي را مي‌توان مجموعه‌ي درهم تافته‌اي از كرد و كارهاي آموخته‌ي گروه‌هاي بشري تعريف كرد.