قدرت هوش اجتماعی

قدرت هوش اجتماعی

خلاصه كتاب: هوش اجتماعی، صرفاً یعنی قدرت کنار آمدن و ارتباط برقرار کردن با دیگران است . انسان به هر حال یک حیوان اجتماعی است و اجتماعی بودن برای اینکه بتوانیم زندگی کنیم و از آن لذت ببریم ، بسیار ضروری است. برای شروع باید بتوانیم با مردم یک رابطۀ فرد به فرد داشته باشید، این مردم ممکن است یک گروه کوچک ، یا یک سالن پر از جمعیت ، یا حتی اجتماعات بزرگ تر باشد. در واقع شما درگیر ارتباط میان یک مغز با مغز دیگر هستید.


 آیا رفتن به یک مهمانی پر از افراد غریبه و جور واجور برای شما سخت یا آزار دهنده است؟
 آیا صحبت کردن با کسانی که قرار است با خانوادۀ شما وصلت کنند، مانند کوه کندن برایتان دشوار است؟
 آیا اتفاق افتاده که شما را به کسانی معرفی کنند و بلافاصله بعداز آشنایی ، اسامی آنها را فراموش کنید و ندانید آنها را چه صدا کنید؟
 آیا می خواهید که در یک مصاحبۀ شغلی اثر خوبی از خود به جا بگذارید، یا آن قدر عصبی هستید که به زحمت می توانید صحبت کنید؟
هوش اجتماعی، صرفاً یعنی قدرت کنار آمدن و ارتباط برقرار کردن با دیگران است . انسان به هر حال یک حیوان اجتماعی است و اجتماعی بودن برای اینکه بتوانیم زندگی کنیم و از آن لذت ببریم ، بسیار ضروری است.
برای شروع باید بتوانیم با مردم یک رابطۀ فرد به فرد داشته باشید، این مردم ممکن است یک گروه کوچک ، یا یک سالن پر از جمعیت ، یا حتی اجتماعات بزرگ تر باشد. در واقع شما درگیر ارتباط میان یک مغز با مغز دیگر هستید.
مغز بشر یکی از پیچیده ترین ، حساس ترین و با قدرت ترین عضوی است که در کائنات وجود دارد. انسان حتی در ارتباط با مغز خودش هم دارای مشکل است چه رسد به اینکه بخواهد با مغز انسان های دیگر ارتباط برقرار کند .
این هوش مهم باید بتواند که هنر کنار آمدن را در اوج در گیری ها و مذاکرات و اشتباهات و سایر موقعیت های خطیر دریابد.
افزایش هوش اجتماعی کمک می کند که فرد مصاحب و شنونده خوبی باشد و با قدرت با همه ارتباط بر قرار کند . افرادی که این هوش اجتماعی درشان رشد کرده، می توانند به راحتی با همۀ افراد از هر گروه سنی ، فرهنگی یا اجتماعی رابطه برقرار کنند و کسانی هم که با چنین کسی مواجه می شوند، با او راحتند.
بسیار مهم است که شخص بتواند از تعالیم این هوش شگفت انگیز برای دوام موفقیت در اوضاع اجتماعی فعلی و زندگی، استفاده کند. استفاده از هوش تنها به سود زندگی اجتماعی شما و اطرافیانتان نیست، بلکه موفقیت اجتماعی اثر مستقیمی بر ثروت و سلامت شما دارد.
بخش دوم
پیش بینی رفتارهای دیگران
حرکات بدن و مهارت یافتن در آن
بدن شما برای ارتباط گرفتن با دیگران طراحی شده است. صدا و کلمات شما نقش بسیار مهمی در ارتباطات اجتماعی بازی می کنند. اما بدانید که بخش بزرگی از ارتباطات شما با دیگران ، توسط بدنتان انجام می شود . در واقع تحقیقات نشان داده است که 55% از ارتباط ما با دیگران از طریق بدن مان انجام میشود.
بدن شما بدون ادای حتی یک کلمه ، با مردم و محیط اطراف ارتباط می گیرد. بدن شما در هر حالتی که باشد ، اعم از خوشحالی یا غمگینی ، خوشی یا نا خوشی ، خوش هیکلی یا بد هیکلی، بیکاری یا در استخدام، با یا بدون اعتماد به نفس، عصبی ، خسته یا پر انرژی ، بی تفاوت یا با اشتیاق، منفعل یا تدافعی، ناموفق یا موفق، یا در موضع قدر ت یا ضعف، به هر حال حرف می زند. مسلماً دیگران نیز با همین زبان با شما حرف می زنند.
اگر از قانون زبان غیر کلامی را بشناسید، افکار و اعمال دیگران را می توانید نسبتاً دقیق پیش بینی کنید و هوش اجتماعی تان را ارتقا بخشید.
من کیستم؟
کلید هوش اجتماعی در این است که بتوانید با بقیه ارتباط مستقیم برقرار کنید،آنها بتوانند در کنار شما احساس آرامش کنند،از این که در کنار شما هستند احساس خوشحالی کنند و آنها هم بتوانند با دیگران ارتباط برقرار کنند. اینها نکات خود شناسی هستند.
اگر شما باخودتان در آرامش هستید، اعتماد به نفس هم دارید. پس ارزش ها و معیارهای خودتان را می شناسید. اگر چنین باشید، این کیفیت از شما تراوش می کند و بوسیله حرکات بدن روی اطرافیان تان اثر مثبت می گذارد.
شما می توانید از علم هوش اجتماعی به نفع خودتان استفاده نمایید. حتی در موقعیت هایی که کمترین مقدار اعتماد به نفس را دارید، اگر محکم بایستید و در چشمان طرف مقابل نگاه کنید ، هاله ای از اعتماد به نفس را از خودتان به نمایش خواهید گذاشت و هرچه نقش کسی را که اعتماد به نفس دارد بیشتر بازی کنید ، این حالت در شما افزایش خواهدیافت.
توانایی حاصله از تقویت هوش اجتماعی، در مدارس موفقیت های چشمگیری را بوجود آورده است. جامعه روانشناسان آمریکا نتایج تست هایی را اعلام کرد که در آن 1011 دختر و پسر مورد ازمایش قرار گرفتند.در این تحقیقات نشان داده شد بچه هایی که قادر به حرکت بدنی هستند ،از نظر عاطفی و روانی از بقیه با ثبات ترند وهمچنین در درس هم موفق ترند. فهمیدن حرکات بدنی در ارتباطات اجتماعی بسیار حائز اهمیت است.
لبخند انسان منعکس کننده گرما ، اعتماد ، رفتار مثبت و خوشحالی است و ضمناً باعث می شود که دیگران نیز جذب شما شوند.
یک لبخند ساده بهترین راه پیدا کردن دوست و تحت تأثیر قرار دادن مردم است. یکی از اولین چیزهایی که باعث جذب مردم به سوی ما می شود، لبخندی است که بر لب داریم. وقتی ما لبخند را می بینیم ، مغزمان نیز واکنش نشان می دهد و به عضلات مخصوص لبخند فرمان می دهد و ما لبخند آنها را جواب می دهیم.
برایان بیتس، نویسندۀ کتاب "چهرۀ انسان" لبخند زدن در اجتماع را توصیه می کند و می گوید: « اکثر اوقات ما ترجیح می دهیم که اعتمادمان را ،آرزوها و ثروت هامان را با افراد خنده رو سهیم شویم. البته این نکته دلایل عمیقی دارد و خارج از ضمیر ناخودآگاه ماست. افراد خنده رو به مراتب درامور زندگی و شغلی موفق ترند.»
بخند تا دنیا به توبخندد
خنده مسری است، مانند سرما خوردگی ، وقتی کسی به من لبخند می زند ، من هم به او لبخند می زنم.امروز که از خیابان می گذشتم، به کسی لبخند زدم و متوجه شدم که لبخند به او هم سرایت کرد. وقتی راجع به لبخند فکر کردم، ارزشش را فهمیدم یک لبخند ساده مثل لبخند من ، می تواند به دور دنیا سفر کند. وقتی حال لبخند زدن داری ، لبخند بزن، بگذار لبخندت به همه سرایت کندوآن را به دور دنیا بفرست.
حرکات بدنتان با کلمات تان هماهنگ باشد
وقتی در حال توضیح نکته ای هستید، سعی کنید بدن تان مثل یک آلت مسیقی با حرف هایتان هماهنگی داشته باشد. . سعی کنید صدایتان هماهنگ با آن نکته ای باشد که مشغول توضیح دادنش هستید و با حرکات دست مانند یک مجسمه ساز، نکات یا صحنه ها را تعریف کنید.
خوشامد گویی و دیداربا اشتیاق
هنگام دیدار و خوشامد گویی به مردم، حرکات بدنی آنها را زیر نظر داشته باشید. به خاطر داشته باشید که حرکات بدنی مردم بین آن دو حالتی است که ابتدای بخش راجع به آنها صحبت کردیم. در این هنگام باید سعی کنید حرکات بدنی ای را که افراد در دقایق اولیه نشان می دهند ، بررسی کنید.
از حرکات محبت آمیز مناسب استفاده کنید
در بعضی از فرهنگ ها، همدیگر را زیاد بغل می کنند. مثلاً در روسیه، مردم وقتی به هم می رسند، یکدیگر را بغل می کنندو می فشارند. این عمل در آنجا بسیار طبیعی است ولی در انگلستان مردم بسیار محتاطانه عمل می کنند.دکتر هارولد فالک در مورد بعضی از نکات مثبت بغل کردن ، می گوید که سیستم ایمنی بدن را هماهنگ می کند و باعث می شود که خستگی فرد را کاهش دهد و احساس شادابی کند. در همین راستا، هلن کلتون ، نویسندۀ کتاب « لذت لمس کردن » می نویسد که بغل کردن باعث افزایش هموگلوبین خون میشود. همان طور که می دانید هموگلوبین حامل اکسیژن به نقاط مهم بدن از قبیل قلب، مغز و بقیه اندام هاست. بغل کردن، به طور کلی عمل مثبتی است برای افزایش اعتماد به نفس و هوش اجتماعی.

خودتان را در آینه نگاه کنید
قبل از هر ملاقات خودتان را در یک آینۀ تمام قد نگاه کنید. به جای یک نگاه سطحی، فکر کنید شما مدیر تدارک لباس، یا تهیۀ فیلم هستید و باید لباس همۀ افراد را بررسی کنید و آنها را با صحنه های مناسب فیلم هماهنگ کنید. حالا این کار را به جای اینکه در مورد هنرپیشه ها انجام دهید در مورد خودتان انجام دهید،زیرا شکل و نوع لباس باعث ایجاد آرامش و اعتماد به نفس می شود.
همۀ دنیا صحنۀ تئاتر است
به مردم نگاه کنید . این کار هم سرگرم کننده است و هم اطلاعات زیادی را به شما می دهد .از خودتان یک فرد خبره در تشخیص حرکات بدنی بسازید. در هر جا هستید، خیابان ، رستوران ، محافل عمومی ، ساحل دریا، خلاصه هر جایی که مردم جمع می شوند . هر وقت در هر کدام از این مکان ها حرکات بدنی هماهنگ و مناسبی دیدید سعی کنید آن را تقلید و جزئی از ساختار حرکت بدنی خود کنید.
بخش سوم
هنر گوش کردن یا شنونده بودن
شاعر رومی به نام پابلیلیوس سایروس ، که راجع به هوش اجتماعی اطلاعات زیادی داشته می گوید اگر کسی علاقمند آشنایی با ما باشدو بخواهد که ما را بهتر بشناسد ، ما هم به همین نسبت به طرف او جذب می شویم. گوش کردن به حرف های طرف مقابل یکی از بهترین و مؤثرترین راههایی است که نشان می دهد او برای ما جالب است. منظورم این است که واقعاً گوش دهیم ، یعنی چنان روی حرف هایش تمرکز کنیم که انگار خودمان موضوعی را تعریف کنیم.چنین گوش کردنی ، نشان میدهد آن شخص برای ما قابل توجه است و ما به عنوان یک فرد برای او ارزش قائلیم . وقتی چنین رفتاری از خود نشان دادیم، آن شخص هم نسبت به ما واکنش مثبت نشان خواهد داد.

گوش کردن ، هنری منسوخ
تحقیقات نشان داده است که انسان چیزی حدود 50 تا 80 درصد زمان بیداریش را صرف ارتباط گیری می کند و به طور متوسط ، نیمی از این ارتباطات از طریق گوش کردن است.
چند عادت بد در شنونده بودن
در شنونده بودن ده عادت بد وجود دارد ، که می تواند به توان شنونده بودن وهوش اجتماعی شما لطمه بزند. اینها عبارتند از:
1- تظاهر به گوش کردن، در حالی که گوش نمی کنید.
2- در حال گوش کردن کارهای جانبی انجام دهید.
3- نشان دهید که موضوع بحث جالب نیست.
4- نشان دهید که گوینده طرز بیان جالبی ندارد.
5- با گوینده بیش از حد بحث کنی.
6- بیش از حد هیجان زده شوید.
7- بیشتر روی موضوعات جانبی تکیه کنید.
8- با موضوع یک بعدی برخورد کنید.
9- فقط به اصل موضوع بپردازد.
10- مسائل مشکل را نادیده بگیرید.
خود را ارزیابی کنید . در کدام یک از موارد بالا نقطه ضعف دارید و کدام یک را می توانید ارتقا دهید.
شنوندۀ فعال
در یک مکالمۀ موفق و مؤثر ، شنونده بودن یک کار منفعل ، یا بی احساسی و خنثی نیست. بلکه بخش حساس و فعال ماجراست.
اگر بتوانیم حین گوش کردن به سخن گوینده، به حرکات بدنی او هم دقت کنیم ، به مراتب محتوای دقیق تری از حرف های او دستگیرمان می شود.
افکارتان را متمرکز کنید
اگر بدانید که مغز روی بعضی از صداها تمرکز دارد ، از توان شنونده بودن استفادۀ بهتری خواهید کرد. همچنین می بینید که چطور می شود این عمل را به طور منظم انجحام داد.مثلاً فکر کنید در یک مهمانی یا رستوران پر سرو صدا هستید. در چنین موقعیتی مغز می تواند بیش از 50 دسیبل از صداهای مختلف را مسدود کند و روی حرف های شخص تمرکز کند. یک مادر می تواند صدای بچه اش را بین سرو صداهای زیاد تشخیص دهد و به سوی او برود. رمز این کار در این است که شما روی چیزی که می خواهید تمرکز کنید، نه چیزی که نمی خواهید.
کسر دو به یک
به خاطر بسپارید که شما دو گوش دارید و یک دهان. پس اگر به یک مراسم اجتماعی دعوت شدید ، سعی کنید دو برابر حرف زدن بشنوید. مطمئن باشید که هوش اجتماعی شما افزایش پیدا خواهد کرد. یک ضرب المثل قدیمی می گوید : « عاقل بیشتر گوش می کند و کمتر حرف می زند.»
نگاه کردن کار را درست می کند
برقراری ارتباط از طریق نگاه ، بسیار با ارزش است. در واقع نشان دهندۀ اهمیتی است که شما برای مخاطب تان قائلید. اما متأسفانه اکثر افراد به این اصل توجه نمی کنند. البته بدانید که منظور از ارتباط برقرار کردن از طریق نگاه این نیست که، تمام مدت در چشم او خیره شوید ، خیلی ها از این کار خوششان نمی آید. البته در خیلی از موقعیت ها هم باید مستقیماً در چشم طرف نگاه کرد. البته بستگی به شرایط و مسائل دارد. به طور عادی وقتی کسی با شما صحبت می کند، مناسب است که هر چند ثانیه یک بار نگاه گرمی به او کنید و نشان دهید چیزی که او درباره اش صحبت می کند، برای تان جالب است.
نقاشی فکر در حال گوش کردن
خیلی ها حین گوش کردن به مطالب یک سمینار یا گوینده، یا حتی هنگام حرف زدن با تلفن ، روی کاغذ طرح های کوچکی با مداد نقاشی می کنند. بر خلاف تصور بعضی ها، این عمل تمر کز شما را حین گوش کردن بالا می برد.
با فکر باز گوش کنید
انسان به سادگی می تواند تحت تأثیر حرفهای دیگران قرار گیرد و از خود احساسات منفی بروز دهد. در این موقعیت شخص باید به خود بگوید اینها فقط کلمات هستند و باید مفهوم را جستجو کند و معنی ذهنی آنها را بفهمد.
از سرعت مغزتان استفاده کنید
مغز شما قادر است چهار تا ده برابر سرعت حرف زدن فکر کند. یعنی هنگام گوش کردن فرصت زیادی دارید که از مغزتان استفاده های دیگری ببرید. به حرکات بدنی و مفاهیم تلویحی حرفهای گوینده توجه کنید. سازماندهی کنید، خلاصه کنید، تجزیه و تحلیل کنید. فکر را نقاشی کنید.
در چنین شرایطی شما یک شنوندۀ فعال خواهید بود و مردم مایل خواهند بود با چنین فردی معاشرت کند.
محتوا را دریابید نه طرز بیان
به جای انتقاد و برداشت منفی از طرز بیان گوینده، روی محتوای مطالب گفته شده تمرکز کنید. اگر از محتوای کلام گوینده برداشت منفی کنید، در حرکات بدنی تان منعکس می شود و بر گوینده و حتی اطرافیان تان اثر منفی می گذارد و موفق نمی شوید در آن مراسم دوستان زیادی را به دور خود جمع کنید.

به نکات بر جستۀ حرف ها توجه کنید
خیلی ها هنگام گوش کردن فقط به دنبال اصل مطلب هستند و این باعث میشود نتوانند از نکات جانبی صحبت استفاده کنند . اگر یک تصویری کلی از داستان گوینده را در فکرتان ترسیم کنید ، مغزتان قضایا را راحت تر تحلیل می کند.
بخش چهارم
برقراری ارتباط
هر وقت قرار ملاقاتی داریم و می خواهیم شخص مهمی را برای اولین بار ببینیم، همیشه گرفتار ندانم کاری می شویم، مثلاً چه لباسی بپوشم؟آیا سر وقت می رسم؟ یا چطور سر حرف را باز کنم و غیره. در حالی که تمام ملاقات های ما باید حساسیت ملاقات اول را داشته باشند. در این بخش توضیح می دهم که چه طور می توانیم در اولین ملاقات چنان تأثیر مثبتی روی طرف مقابل بگذاریم، که یک ملاقات ساده و موقت را تبدیل به یک دوستی خوب و دائمی کند.
اولین تأثیر به حساب می آید
مغز شما به طور طبیعی چیزهایی را که برای اولین بار می بیند یا یاد می گیرد، به مراتب بهتر به یاد می آورد، تا چیزهایی را که بعد از اولین بار می بیند یا یاد می گیرد. طبق این اصل نتیجه می گیریم مغز ما اولین بارهایی را که یک شخص مهم را در زندگی ملاقات می کنیم ، یا به یک کشور خارجی سفر کردیم، یا به یک مهمانی رفتیم، به عنوان افراد یا محیط ها خیلی خوب به یاد می آورد.
افرادی که از هوش اجتماعی خوبی برخوردارند، همیشه در اولین برخورد و آشنایی در مهمانیها و محافل ، تأثیری گرم و مثبت روی دیگران می گذاردند.

آخرین تأثیر هم به حساب می آید
برای مغز اصل آخرین بار هم، مثل اصل اولین بار وجود دارد و یکسان عمل می کنند.
یعنی شخص آخرین چیزی را که دیده بهتر از وقایع ما قبل آن به یاد می آورد.
خداحافظی با روحیۀ شاد
موقعیت های خداحافظی یا آخرین دیدار افراد با همدیگر بهتر است که با ساعات یا دقایق بسیار شاد برگزار شود. وقتی با لبخند و شادی و حرف های مثبت صحنۀ ملاقات را ترک می کنید، اثر بسیاری خوبی از خودتان بجا می گذارید که همیشه به یاد می ماند. به موازات آن ، انرژی مادی و نیروی سلامتی هم برای خود و دوستان تان باقی می گذارید. ملاقاتهای مثبت در اولین و آخرین بار، مقاومت بدن را در مقابل بیماری افزایش می دهد و قدرت ایمنی بدن را تقویت می کند.
« نه »گفتن و حفظ دوستان
با توضیحاتی که در مورد اصل اولین بار و آخرین بار داده شد ، نتیجه می گیریم که گفتگو همیشه باید در یک جو مثبت و سازنده انجام شود. چطور می توانیم هم نه بگوییم و هم اثر مثبت از خود به جا بذاریم. راهش این است که نه را با محبت به مردم بگوییم و ضمناً به آنها بفهمانیم که منظور ما واقعاً نه است و به اصطلاح دیگر جای چانه زدن نیست، اما در همین حال به طرف مقابل دلیل منطقی نه گفتن را توضیح دهیم. ضمن اینکه در صورت امکان راه حلی به او پیشنهاد کنید، تا به طریقی جبران شود. مثلاً اگر برایتان مقدور نیست کاری را در این ماه برایشان انجام دهید، بگویید سعی می کنم ماه بعد انجام دهم. یادمان باشد که جبران کردن، کلید و راه حل کنار آمدن با مردم است.
هنر گفتگو
هدف از گفتگو، برقرار کردن ارتباط با دیگران برای تبادل افکار یا اطلاعات است و نکتۀ مهم در برقراری این ارتباط ، این است که آنها احساس کنند مهم هستند و برای شما اهمیت دارند.

سخنرانی کوتاه، جایزۀ بزرگ
معمولاً سخنرانی کوتاه در مراسم اجتماعی برای اکثر مردم سخت است . آنها نگرانند مبادا حرف شان جالب نباشد، از نظر مخاطبین کسالت آور باشند، یا صحبت شان در یک نکتۀ کور متوقف شود. مطالب زیر به برطرف شدن این نگرانی ها کمک می کند.
بر نامه ریزی کنید وآگاه باشید
قسمت هنری و ورزشی روزنامه را بخوانید. معمولاً اطلاعات زیادی راجع به رویدادهای خبری یا ورزشی که در شهرتان یا دنیا اتفاق می افتد به شما می دهد. یا اگر خبر دارید که شخص خاصی در مهمانی ای که شما دعوت شده اید حضور دارد، سعی کنید از دوستان مشترک راجع به مسائل مورد علاقۀ او اطلاع پیدا کنید که بتوانید گفتگوی جالبی با او داشته باشید.
چند داستان کوتاه آماده داشته باشید
بیان یک داستان کوتاه راه بسیار خوبی بری شروع گفتگوست. داستانهایی دربارۀ تعطیلات یا مسافرت معمولاً صحبت های جالبی هستند. بخصوص اگر کمی طنز هم به آن اضافه کنید، طنز نشان دهندۀ هوش اجتماعی است.
روان حرف بزنید
گفتگو بین دو نفر یا بیشتر را می توان به مسابقۀ دوی ماراتون تشبیه کرد. به این ترتیب که فردی کلمات را بر می دارد و با آنها تا جایی که می تواند می دود و وقتی قادر به ادامۀ دو نبود، آن را به فردی دیگر تحویل می دهد. او هم متقابلاً همین کار را انجام می دهد.
اگر دو طرف به یک اندازه صحبت کننند، گفتگو می تواند برای مدت طولانی ادامه یابد.
مکالمات مناسب
یکی از علائم افراد با هوش اجتماعی، قابلیت های آنهاست، که مسی توانند در هر موقعیتی با عدۀ زیادی رابطه برقرار کنند. این گفتگو می تواند به هر نحوی باشد.با یک منشی دفتری ، یک مکانیک، یا مرور موردی از کار با رئیس تان. همۀ گفتگوهای با هوش اجتماعی مثل هم هستند.
معرفی خود
مواقعی می رسد که شما باید اول خودتان را ببینید و بعد دیگران را . ابراز و معرفی خود. فرق زیادی با بازاریابی برای یک محصول ندارد. یعنی همان طور که شما سعی می کنید چیزی مثل اتومبیل ، تور مسافرتی، یا حتی یک جعبه کورن فلکس را بفروشید، در مورد خودتان هم همین طور است. خودتان محصول فروشی هستید. شما باید برای خریدار جذابیت داشته باشید. منظور از خریدار کسی است که شما می خواهید بشناسید یا تحت تأثیر قرارش دهید، تا به همین نسبت او هم برای شما ابراز احساسات کند.
خوشامد گوی خوبی باشید
راههای زیادی برای سلام و احوالپرسی با مردم وجود دارد، دوست، رئیس ، همکار، کسانی که در طول روز می بینیم و بالاخره کسانی را که برای اولین بار ملاقات می کنیم .
 با روحیه مثبت و نیک اندیشی به مردم نزدیک شوید.
 لبخند بر لب داشته باشید.
 دست بدهید، یاآنها را به گرمی بفشارید.
 برای باز کردن سر حرف از مطالبی که مدنظر آنهاست شروع کنید.
واقعاً به مردم توجه کنید
اگر شما به مردم توجه واقعی نشان دهید آنها هم به شما توجه واقعی نشان می دهند زیرا وقتی چیزی واقعاًبرای شما جالب است. تمام حرکات بدن شما هم این ارزش را منعکس می کند، اما اگر این قضیه برایتان جالب نباشد وسعی کنید فقط نمایش دهید آن وقت حرکات بدن شما با کلمات شما همکاری لازم را نمی کند و مردم می فهمند.
اگر در حال حاضر هیچ کار خاصی در زندگی نمی کنید، سعی کنید کاری بوجود آورید . نقاشی فکر ابزار مناسبی است برای کمک کردن به شما و قابلیت های شما. ببینید که برای پنج سال آینده و اصولاً برای بقیه زندگی چه طور برنامه ریزی کرده اید. به یاد داشته باشید که اهداف و تصورات شما با گذشت زمان تغییر می کنند. بنابراین اگر فقط در مورد یک هدف فکر کنید، کافیست. برنامه ریزی اهداف در زندگی می توانند به صورت زیر باشند:
 مسافرت به دور دنیا
 بهترین فرد خانواده باشید.
 فن یا هنر جدیدی یاد بگیرید.
 رئیس خودتان باشید.
 به همه اطرافیانتان کمک کنید.
بخش پنجم
چه طور در میان جمع بدرخشیم
بسیاری از مردم حتی کسانی که فکر می کنند اجتماعی هستند و اعتماد به نفس کافی دارند ، وقتی صحبت از رفتن به مراسم یا مهمانیهای بزرگ می شود خودشان را می بازند. لذا گوشه ای پیدا می کنند و فقط به چهره ها نگاه می کنند ، بلکه چهره مهربانی پیدا کنند و کمی با او حرف بزنند. در آخر هم به خودشان می گویند که دیگر در چنین جمعی شرکت نخواهم کرد.


کار با گروه
برای موفقیت در محیط کاری که عده زیادی در آن مشغول به کار هستند باید راههای موفقیت را یاد گرفت تمرین کرد و توسعه داد.
اولین نکنه این است که اعتماد به نفس داشته باشید. اگر از ابتدا از دیگران تقاضای کمک کنید یا بگویید که نمی خواهید آنجا باشید مسلما وجهه مثبتی از خود نشان نداده اید.
اما خوب است قبل از نشستن پشت میزتان یک نفس عمیق بکشید و با چهره ای مطمئن شروع به کار کنید. آرامش داشته باشید و در نتیجه محیط کاری مناسب تری بوجود آورید.
اصل معاشرت
اصل معاشرت می گوید که اگر می خواهید از نظر روانی جسمانی و اجتماعی تعادل داشته باشید باید معاشرت کنید.
قوانین فون رستورف
درک چنین اصل مهمی درباره رفتار انسانها به ما امکان می دهد درون مردم را ببینیم و فرهنگ اجتماعی آنها را درک کنیم. به همین دلیل است که دلمان می خواهد دوستان همکاران و دیگران ما را به یاد آورند و سعی می کنیم به نوعی در خاطر دیگران باقی بمانیم.
آنها را به خاطر بسپاریم
به یاد داشتن اسم یک نفر به مراتب ساده تر از این است که بخواهیم نکته خاصی درباره او پیدا کنیم. مثلا می توانیم از او بپرسیم مهیج ترین اتفاقی که بری او افتاده چیست. هدف اصلیش در زندگی چیست. به این صورت اصل فون رستورف را کاملا رعایت کرده ایم. حالا اگر شما آن را با اصل معاشرت بیامیزید می توانیم اسم آنها را به اثر فون رستورف مربوط کنید. پاداش شما در این کار این است که دیگران می فهمند در نظر شما مهم هستند و آنها هم نسبت به شما چنین احساسی ابراز می کنند و به این ترتیب یک مکالمه مثبت شکل می گیرد.
مورد توجه قرار گرفتن
حالا شما می دانید که در محافل اجتماعی مصاحبه های شغلی چه طور به خاطر سپرده شوید.
خودتان را طوری معرفی کنید که تا حدودی با دیگران فرق کنید. همزمان می توانید سرگرمی جدیدی پیدا کنید و با تعداد بیشتری از افراد ارتباط بر قرار کنید.
هنر آشنا کردن مردم با یکدیگر
راز یک گردهمایی موفق برنامه ریزی است.نقاشی فکر یکی از بهترین ابزار برای این کار است. میزبانی با هوش اجتماعی، مهمانان را به سوی یکدیگر جلب می کند و اگر فقط چند نفر از آنها میزبان را بشناسند و بقیه منزوی باشند آنها را به سوی یکدیگر هدایت می کند.در هر مراسمی جو موجود بسیار مهم است.
در نقاشی فکرتان ، اطرافیانتان را وارد کنید
افراد اجتماعی موفق اطلاعات دقیقی راجع به خصوصیات و زندگی دوستان همکاران مشتریان و آشنایان خود دارند و این اطلاعات را حفظ می کنند.
نقاشی فکر راه بسیار مناسبی برای انجام این کار است .
گوش کنید
با استفاده از مهارت گوش کردن به سادگی افراد را تحت تأثیر قرار خواهید داد بخصوص اگر از مدعوین مهمانی هیچ اطلاعاتی هم نداشته باشید.
طوری رفتار کنید که مردم احساس آرامش کنند
چیزهایی را که در دیگران احساس ناخوشایند ایجاد می کند در نظر داشته باشید مثلا گرما یا سرما و غیره. مثلا در ابتدای ورودشان به مهمانی از آنها بپرسند که آیا راحت هستند یا به چیزی احتیاج ندارند.این کار باعث می شود که شما را شخصی اجتماعی و مبادی آداب بدانند.
مهارتهای معاشرتی خود را بر چسب دار کنید
صورت اسامی خصوصیات یا سر گرمی افراد را با تصاویرذ جالب و با مزه همراه کنید خواهید دید که به یاد آوردن آنها در زمان مناسب بسیار آسان خواهد شد.
بخش ششم
طرز برخورد با « نگرش »
آیا رفتار و طرز برخورد می تواند اثر مهمی روی موفقیت اجتماعی بگذارد. مطمئنا بله. این پاسخ متفکرین بزرگ و نتیجه تحقیقات انجام شده است. برای این که بدانید طرز برخوزد با ؟« نگرش» چه تأثیر بسزایی روی شکست یا موفقیت کامل دارد ، این بخش را حتما بخوانید.
تقلید کردن
یکی از بزرگترین قابلیت های مغز قدرت نسخه برداری است. حوزه عمل این قابلیت استثنایی نا محدود است و یکی از بهترین راههای یاد گیری است . در واقع تقلید کردن یکی از اصول طبیعت است. بچه های حیوانات از همین راه زنده می مانند. نیاز به تقلید کردن در رفتار و رحیه اجتماعی ما مستتر است و بازتاب دارد.
فرار دفاع و تعمق
کلیشه ای بودن به دلیل نا آگاهی است. انسانها وقتی با پدیده های ناشناخته روبرو می شوند، واکنش اولیه شان ترس یا پنهان شدن است و سپس واکنش فرار یا دفاع نشان می دهند . در واقع مغز در چنین موقعیتی از فرد ناشناس و تازه وارد یک برآورد کلی و دقیق می کند و سپس تصمیم می گیرد که فرار کند یا بماند و دفاع کند.
منظور این است که لحظه ای تأمل کنید و اجازه دهید چشم و مغزتانرجع به شخص مورد نظر اطلاعات کافی کسب کند.

اعتماد به نفس چیزی که همه باید یاد بگیرند
اعتماد به نفس کلید هوش اجتماعی و موفقیت است.به همین دلیل بسیار مهم است که از هماناوان کودکی هوش اجتماعی و اعتماد به نفس مثبت را به فرزندانمان بیاموزیم.
افکار منفی رفتار منفی تولید می کند. افکار مثبت رفتار مثبت تولید می کند و هر چه بیشتر تکرار شوند ، در ما انعکاس قوی تری ایجاد می کنند.
مکالمات خودتان را بررسی کنید
در مجاورت خانواده ببینید در چه مواقعی مستقیم یا غیر مستقیم آنهارا حمایت و یا تکذیب می کنید. حالا که می دانیم افکار و افعال منفی مسائل را حادتر و افکار و افعال مثبت مسائل و شرایط را بهتر می کند مکالمات اجتماعی خود را بسنجید و آنها را به سمت مثبت سوق دهید.
مکالمات درونی تان را بررسی کنید
از خودتان قدر شناسی کنید فعالیت های خودتان را جشن بگیرید حتی اگر کوچک و نا ملموس باشند.
بخش هفتم
تعامل
چه طور دوست پیدا کنیم و بر دیگران تأثیر بگذاریم
هدف هر انسانی این است که دوستان خوب پیدا کند افراد را تحت تأثیر قرار دهد معاملات موفق داشته باشد و با مردم روابط اجتماعی پر ثمر ایجاد کند . تعامل یا کنار آمدن با مردم یکی از مهم ترین مهارت های هوش اجتماعی محسوب می شود.

راههای برنده شدن
گفتگو تعامل میان گروهی است . اگر در معامله راه پیشنهادی خود رابه عنوان تنها راه حل به طرف مقابل تحمیل کنید این دیگر تعامل نیست استبداد است. در معامله حتی اگر قوی باشید و بتوانید شرایط خود را تحمیل کنید باید بدانید که طرف مقابل هم می تواند به همان اندازه برای شما جنگ اعصاب ایجاد کند. چنین موقعیتی در هر حال به نفع هیچ کدام از طرفین نیست.
راه هماهنگی یا راه دنیا
فرق بین حل و فصل منصفانه معاملات از طریق هوش اجتماعی و راه حل های مرسوم در اجتماع را می توان در هنر رزمی اکیدو مشاهده کرد.اگر در کاراته به سوی شما مشتی پرتاب شود راه دفاع این است که ضربه او را از مسیرش خارج کنید و مچ او رابشکنید. به او صدمه بزنید و با دست دیگر مشتی به سینه او بزنید.
در هنر رزمی اکیدو اگر کسی مشتی به طرف شما پرتاب کند نیازی نیست دفاع کنید بلکه کافی است بدن خود را از مسیر ضربه خارج کنیدو طرف مقابل را نیز از مسیر خود خارج کنید،اکیدو یعنی هماهنگی.
منظور طرف مقابل را هم در نظر بگیرید
برای نقطه نظرهای طرف مقابل ارزش قائل شوید. ممکن است این کار برای تان مشکل باشد. بخصوص اگر کاملا با آنها مخالف باشید . البته این کار آن قدر ها هم که فکر می کنید مشکل نیست. یادتان باشد که شما در حال برقراری یک رابطه هستید نه تعیین امتیاز بیشتر برای یکی از دو طرف.
احساس قدر شناسی تان را ابراز کنید
همه دوست دارند از آنها قدر شناسی شود . افراد با هوش اجتماعی قدر شناسی خود را به مردم ابراز می کنند و از آنها تشکر می کنند. احساس قدر شناسی و تشکر و مجموعه مطالبی را که در بخش قدرت هوش اجتماعی خوانده اید ، افزایش دهید و آن را به حداکثر برسانید.


هدیه دادن
دادن هدیه یکی دیگر از راهایی است که شخص احساس قدر شناسی خود را نشلن می دهد. بسیاری از مردم هدایای خوراکی مثل کیک را با خود به مهمانی می برند، که معمولاً این نوع هدیه ها به نوعی در مهمانی حل می شوند و به اصطلاح به یاد نمی مانند. اگر مایلید هدیه شما به یاد بماند ، چیزی مثل یک گلدان را با خود ببرید.
طرز جشن گرفتن
جشن گرفتن مناسبتی از قبیل تولد، سالروز ازدواج و بعضی از موارد خاص باید به گونه ای انجام شود که خاطره ها باقی بماند.
سالروز ازدواج و جشن تولد به این مناسبت جشن گرفته می شوند که به ما ،در مورد چیز مهمی را یاد آوری کنند و آن این است که زمانی از اولین ها بودیم و همچنین به بقیه اعضای خانواده و دوستان این پیغام را بفرستد که آنها برای ما مهم هستند.
مراسم مختلف سایر اقوام
اطلاع داشتن از فرهنگ و مراسم مردم مختلف و ابراز علاقه به آنها مهم است. بخصوص در دنیای کسب و کار از اهمیت خاصی برخوردار است. هر چه که دنیای تجارت بیشتر بین المللی شود، اطلاع داشتن از فرهنگ های مختلف حساس تر می شود. اگر به کشورهای مختلف مسافرت کنید، در کشورهای مسلمان مثلاً هدیه دادن یک بطر شراب مناسب نیست، یا در انگلستان با دست چپ غذا خوردن نشانه احترام است، ولی در کشورهای اسلامی یک نوع بی احترامی حساب می شود.
شریک غم یکدیگر بودن
یکی از کارهایی که برای مردم سخت است این است که در مواقعی که فردی خبر ناگوار یا بدی دریافت می کند، به او تسلی می دهند . مثلاً با اینکه می دانیم باید با او صحبت کنیم اما نمی دانیم چه بگوییم، یعنی می ترسیم در او واکنش منفی را بوجود آورد. لذا هیچ حرفی نمی زنیم. کاری که می شود کرد این است که یادداشت کوچکی برای آن شخص بفرستیم و تسلیت بگوییم.مطمئناً تأثیر بسزایی خواهد داشت.
تمرین اجتماعی
کارها را به طور مثبت برنامه ریزی کنید
در شروع سال هنگام وارد کردن برنامه هایتان در دفتر یادداشت تمام جشن تولد ها ، سالگرد ها و مراسم کوچک دیگر را یادداشت کنید و جلوی هر کدام توضیح کوچکی بدهید که چه طور به بهترین صورت آنها را بر پا خواهید کرد و بیشترین لذت را از آنها خواهید برد.
بخش نهم
علائم موفقیت
اگر شما به تمام چیزهایی که تا به حال از این کتاب یاد گرفته اید عمل کنید، در زمینه هوش اجتماعی فردی موفق محسوب می شوید. در این بخش مباحث جدید و بسیار جالبی را دربارۀ بعضی نکات دقیق سرشت و مکانیزم روابط اجتماعی توضیح خواهیم داد.
مطالعه موردی ، مرگ یک فرضیه آزار دهنده
قرن هاست که جوامع و محققین بر سر یک حقیقت تلخ به توافق رسیده اند و آن این است که علت همکاری بین انسان ها نفع شخصی است.
اما خوشبختانه این نظریه تلخ در حال تغییر است. دلائل و شواهد تازهای به دست آمده که عکس این قضیه را ثابت می کند.جوزف هنریش از دانشگاه میشیگان و روبرت بوید از دانشگاه کالیفرنیا، هر دو انسان شناس هستند و تحقیقاتی درباره تقابل رفتارهای اجتماعی و فرهنگی میان انسانها انجام داده اند و به نتایج جالبی رسیده اند و آن این است که : همکاری نتیجه خود خواهی نیست بلکه نتیجه دو روند مغزی است.
در روانشناسی انسانی دو عنصر وجود دارد: یکی میل به تقلید از اکثریت و دیگری میل به تقلید از افراد موفق.
بسیاری از ما ، من غیر مستقیم کارآیی خود را به نصف می رسانیم. علت این استکه فقط از نصف توان هوش اجتماعی و مغزی مان استفاده می کنیم. شما حتماً راجع نیمکره چپ و راست مغز ، که نشان می دهد ما دو نوع توان فکری و اجتماعی داریم:
نیمکره راست نیمکره چپ
ترسیم کلمات
هوش اجتماعی منطق
تصورات اعداد
فکر و خیال توالی
رنگ تجزیه و تحلیل


خصوصیات هوش اجتماعی
1- -اعتماد به نفس
2- دوست داشتن دیگران
3- داشتن تجسم و فکر در باره زندگی
4- احترام گذاشتن به دیگران
5- قدرت درک حرکات
6- دانستن اینکه چه وقت صحبت کنید
7- داشتن ذهنیت مثبت

بخش دهم
قدرت ده
هوش اجتماعی یکی از ده هوشی است که هر یک از ما داریم. هوش را به طور معمول به سه وجه هوش کلامی ، هوش عددی و هوش حجمی تقسیم کرده اند. که تستهای آی کیو هم بر این اساس بوجود آمده اند جدا از اینها ما دارای هوش خلاق ، عاطفی ، جسمانی ، شخصیتی ، جنسی و معنوی هستیم.
هوش حجمی
هوش حجمی شما ، توانایی سیستم چشمی / بدنی شماست در درک و تعامل موفقیت آمیز با محیط سه بعدی و جهان اطرافتان. لذا این هوش در بر گیرنده توانایی شماست در دیدن رابطه میان فرم ها و اشکال و آگاهی شما از وجود فضای میان چیزها . نقشه خوانی و وجوه زبان غیر کلامی در قلمرو همین هوش می گنجد.
هوش جسمانی
هوش جسمانی به شما توان هماهنگی جسمی تعادل و آمادگی می دهد . کمک می کند درست غذا بخورید ، ورزش کنید و خود را قوی و سالم نگه دارید. اگر هوش جسمانی خود را تقویت کنید خود به خود دوستان جدیدی پیدا خواهید کرد.همه کسانیکه نقشی در تبلیغات بازی می کنند افرادی سالم و با اندامهای متناسب هستند، این مسلماً برای آن است که مردم را جذب کنند.
مطالعه موردی – افرادی که کامپیوتری شده اند در گروههای اجتماعی است که فایده دارند !
اندرو از دانشگاه وارویک، در سال 2001 مقاله ای را چاپ کرد که در آن از 2500 انگلیسی آماری تهیه شده بود . اسوالد در این آمار نشان می داد که اکثر کسانی که ورزش موج سواری میکنند، به گروه یا سازمانی وابستگی دارند. آنها غالباً به طور منظم به کلیسا می روند و تحصیلات بهتری از غیر موج سواران دارند.همچنین داده شد اینها میان استفاده از وسائل الکتریکی و اجتماع تعادل دارند.وقتی از اینترنت استفاده می کنند باز هم مشغول دوست یابی هستند.این دو مطالعه نشان می دهد که ابزار و ماشین ها ، کارد دو لبه هستند و ما هستیم که از آنها استفاده مثبت یا منفی می کنیم.

هوش حسی
هوشی که از نظر لئوناردو داوینچی خیلی مهم بود. شامل پنچ حس است که عبارتند از بینایی ، شنوایی ، بویایی ، چشایی و لامسه. می توانید سیستم نقاشی فکر را با این پنچ حس پیاده کنید و ببینید چه طور می توانید از آنها برای گسترش هوش اجتماعی تان استفاده کنید.
هوش کلامی
هوش کلامی یعنی قابلیت شما در بازی با حروف و میلیون ها کلماتی که در اختیار دارید. این هوش بستگی به میزان علم کلامی شما دارد. یعنی سرعتی که می توانید کلمات را به هم ربط دهید و ازآنها استفاده کنی.
هوش خلاق
ضمن مطالعه درباره هوش خلاق ، ببینید از چه راههایی می توانید هوش اجتماعی تان را تقویت کنید. هوش خلاق یعنی توانایی استفاده همزمان از دو نیمکره مغز در جهت ابزار بهترین ایده ها. با استفاده از سرعت بالایی که دو نیمکره با هم ایجاد می کنند، می توانید ایده های جدید و منحصر به فردی به وجود آورید و مسائل را از دید وسیع تری ببینید. یا ایده ای را بگیرید و بوسیله خلاقیت فکر بسط و توسعه دهید .
تبریک فراوان. شما اکنون فارغ التحصیل قدرت هوش اجتماعی شده و به کلیه دانش و ابزار مورد نیاز مجهز شده اید، تا به جهان اجتماعی قدم بگذارید.
شما از قدرت و تأثیر حرکات بدنی اطلاع دارید. ضمناً میدانید که برای داشتن یک گفتگوی عالی چه طور یک شنونده فعال باشید. با تمام این قابلیت ها شما می توانید روابط جدید و درستی با دیگران برقرار کنید و در موقعیت های اجتماعی بدرخشید.
جدا از اینها، اکنون خواهید دید که با رفتار و ذهنیت مثبت در همۀ معاملات و تعامل های با مردم ، نتایج بهتری حاصل می کنید و با دوستان مطلوب آشنا می شوید

ناتوی فرهنگی

ناتوی فرهنگی

زمینه های پیدایش ناتوی فرهنگی : پدیده های اجتماعی با علت و زمینه ی واحدی به وجود نمی آیند و برای بررسی و شناخت آن باید علل و عوامل متعددی را مورد شناسایی قرار داد تهاجم فرهنگی پدیده ای اجتماعی است که دارای دو طرف مهاجم و مورد هجوم می باشد و علل و عوامل مربوط به هر کدام از آن ها با یکدیگر متفاوت ولی با هم مرتبط می باشند .
زمینه های داخلی
کشورهای مورد هجوم دارای ویژگی های مشترکی هستند که به عنوان کلیدی در گسترش تهاجم فرهنگی نقش اسا را دارا هستند . بعضی از این ویژگی ها توسط استعمارگران و مهاجمین ایجاد شده است و برای سهولت در امر تهاجم و استعمار ، به جوامع دیگر تحمیل شده و برخی دیگر مختص ساختار جوامع مورد هجوم می باشد و برخی از مهم ترین این ویژگی ها که به عنوان زمینه های داخلی تهاجم فرهنگی نیز مطرح می باشند عبارتند از :
الف – بی توجهی نسبت به فرهنگ خودی
هر یک از جوامع انسانی ، فرهنگ خاص خود را دارند ، که طی سالیان متمادی در اثر خاطرات تلخ و شیرین در تاریخ سرزمین آن ها شکل گرفته و به صورت فرهنگ آن سرزمین در آمده است که از آن به فرهنگ خودی تعبیر می شود تا زمانی که فرهنگ خودی به حیات خود ادامه داده و قدرت هضم و دفع تازه های فرهنگ وارداتی را داشته باشد ، هیچ گونه آسیبی نخواهید دید ولی اگر فرهنگ خودی ، پویایی و جذابیت خود را از دست داده و قدرت انطباق با مقتضیات زمان را نداشته باشد ، فرهنگ بیگانه به راحتی می تواند جایگاه خود را پیدا کند و فرهنگ خودی را به انحطاط و فراموشی سپارد .
از همین روست که همه ادیان به ویژه دین مبین اسلام سعادت جامعه ی بشری را مساوی با احیای و احترام به اصولی انسانی و معنویت می داند و همواره هشدار می دهد که برای حفظ ارزش های انسانی در جامعه همه باید کوشا باشند .
در اسلام عنصر مهم امر به معروف و نهی از منکر یکی از مصادیق بارزی است که به صورت یک متور نیرو بخش عمل کرده و به فرهنگ جامعه ، پویایی و حیات مستمر می بخشد . عمل به این فریضه الهی ، از غفلت و بی توجهی نسبت به فرهنگ غنی اسلامی جلوگیری می نماید و ترک آن سلطه ی فرهنگی بیگانگان بر جامعه ی اسلامی را به دنبال خواهد داشت . از این رو در دین اسلام به اجرای آن تاکید فراوانی شده است .
ب- خود باختگی فرهنگی
حالت خود باختگی بیش تر ناشی از خود کم بینی و احساس حقارت در قبال پیشرفت و موفقیت های دیگران است لذا استکبار جهانی با دست یافتن به پیشرفت های مادی ، چنین تبلیغ می کند که علت پیشرفت های مختلف و شگفت آور جهان غرب ناشی از فرهنگ آن ها است . امام خمینی (ره) در این باره می فرماید :
یکی از مصیبت های بزرگی که برای این ملت به بار آورده اند این که ملت را نسبت به خودشان هم بدبین کرده اند .... یعنی ما خودمان را باختیم در مقابل آن ها
و در جای دیگری می فرماید :
ما آن چیزی که داشتیم کنار گذاشتیم آن چیزی که آن ها داشتند نتوانستیم پیدا کنیم . یک چیزی که نه شرقی و نه غربی و نه اسلامی و نه اروپایی ، هیچی ، بله شرقی هستیم ، به معنای همان شرقی استعماری . غربی هستیم به همان غربی استعماری . از این رو باید بیرون بیایی مادامی که این مرض را ما داریم ، این مرض نمی گذارد یک حال صحتی برای ما پیدا بشود . از این مرض باید بیرون بیاییم .
تبلیغات مسموم مستکبران در افراد ضعیف النفس و کسانی که از آگاهی و تحلیل صحیحی برخوردار نیستند تاثیر گذارده ، آنان را مجذوب فرهنگ غرب می کند . این افراد سعی می کنند خود را با فرهنگ بیگانه تطبیق دهند تا شاید از این طریق بتوانند به منزلت و پیشرفت دست یابند ، حال آن که این گونه افراد در چشم بیگانگان به صورت مقلدینی دیده می شوند که از خود هیچ گونه اراده ای ندارند.
تهاجم همه جانبه ی استعمار و سرسپردگی پادشاهان و حکام از دوره ی قاجاریه ( از قرن هجدهم به بعد ) تا دوره ی پهلوی باعث شد که فرهنگ بیگانه جای خود را در ایران باز کند . قیام عمومی ملت مسلمان و انقلابی ایران به رهبری امام خمینی (ره) که ثمره اش در بهمن ماه 1357 نمایان گشت ، طومار عمر استعمار و ایادی داخلی اش را در هم پیچید و بار دیگر فرهنگ خود را احیا کرد .
با پیروزی انقلاب در ایران دشمن دست از شیطنت برنداشته ، بلکه با شیوه های مدرن تری به تهاجم خود ادامه می دهد . از شیوه های مستقیم تتهاجم فرهنگی با استفاده از وسایل پیشرفته ارتباطات ( ویدئو ، تلویزیون ، اینترنت ، و گیرنده های ماهواره ای ) سعی در القای خود کم بینی و خود باختگی فرهنگی را دارد .
ج – بی لیاقتی سران حکومت ها
اگر حکمرانان مقید و مطیع ارزش های بومی و دینی جامعه خود باشند به دوام و گسترش فرهنگ خودی کمک به سزایی می نمایند و اگر فاسد و بی لیاقت باشند ، صدمات جبران ناپذیری بر فرهنگ و ذخایر معنوی و مادی جامعه وارد می کنند . به همین خاطر است که دشمن از طریق حکام وابسته و فاسد خیلی سریع تر می تواند به مسخ فرهنگ بومی و جایگزین کردن فرهنگ مورد نظر خود دست یازد . در بعضی موارد دشمن توانسته است به وسیله ی حکام بی لیاقت به جنگ و خونریزی و حتی کودتا دست بزند . تاریخ از این گونه کودتا ها و جنگ ها بسیار سراغ دارد که نمونه یی از آن دخالت در امور داخلی عراق و یا نقض آشکار حاکمیت است .
د – تجمل گرایی و رفاه طلبی
یکی از محور های اصلی استکبار در ناتوی فرهنگی ، القای روحیه ی رفاه طلبی و دنیا گرایی می باشد دشمن در کشور های اسلامی طرح های مختلف و متنوعی را برای سست کردن عقاید و اصول فرهنگ جوامع مستقل پی ریزی می کند .
یکی از عوامل فرهنگی که باعث موفقیت اسلام و وحدت پیروانش می شود ، تاکید بر عدم وابستگی و دلبستگی مسلمانان به زر و زیور دنیوی و هواهای نفسانی است که این امر باعث می شود که دل های آنان همواره متوجه ی خدا بوده و خدا ، محور اصلی وحدت برای همه باشد . استکبار جهانی به این نتیجه رسید که اگر روحیه دینی در میان مسلمانان دست نخورده باقی بماند نه تنها نمی تواند بر آن ها سلطه یابد ، بلکه خطر بالقوه ای برای بر چیدن بساط استکباری آن ها در سراسر جهان خواهد بود . بر این اساس درصدد از بین بردن روحیه ی مقاوم و جهادی مسلمین بر آمدند .
اولین تهاجم فرهنگی با نیت تخلیه و استحاله ی روحی و معنوی جوانان مسلمان در اندسل ( اسپانیای فعلی ) به آزمایش گذاشته شد و متاسفانه نتیجه ی مثبتی برای دشمن به ارمغان آورد . آن ها به راحتی توانستند از طریق بد حجابی و بی حجابی و وسایل عیش و نوش و دیگر عوامل نفسانی ، جوانان رزمنده و سلحشور را با کاباره ها کشانده کم کم از ملت مسلمان اندلس روحیه ی جهادی و دنیاگریزی را بگیرند .
دین زدایی امروزه در دستور کار استکبار جهانی است و تمام تبلیغات خود را صرف این کار می نماید . پخش عکس های مبتذل در مدارس ، ایجاد مدل های مختلف لباس غربی ، پخش فیلم ها و نوارها و کتب ظاله ، ایجاد روحیه و تفکر تجمل گرایی و رفاه طلبی در جامعه ، از دیگر فعالیت های غرب برای مبارزه با فرهنگ اصیل اسلامی می باشد .
ه- عقب ماندگی علمی و صنعتی
تا قبل از شروع انقلاب صنعتی ، سرزمین شرق به عنوان مرکز صدور فرهنگ و تمدن برای جهان محسوب می شد . غربی ها برای تهیه ی وسایل تجاری و اقتصادی خود از قبیل پارچه ، ادویه و غیره با پیمودن کیلومتر ها راه درایی و خشکی به ملل شرق رو می آوردند تا از امکانات و پیشرفت های آنان بهره ببرند . آن ها نه تنها از نظر علمی و صنعتی نسبت به شرق برتری نداشتند بلکه محتاج علوم و صنایع خاور زمین نیز بودند .
با بروز انقلاب صنعتی در غرب ( اواسط قرن هجدهم ) علاوه بر تولید و انباشت چشمگیر کالا بر کیفیت و لطافت آن نیز افزوده شد و این فراوانی کالا به حدی رسید که جمعیت داخلی قادر به مصرف آن نبود مشکل مصرف از یک طرف و مشکل تهیه مواد اولیه مورد نیاز برای تولید هر چه بیشتر کالا باعث شد کشورهای صنعتی به جوامع عقب مانده و غیر صنعتی روی اورند تا علاوه بر غارت منابع و مواد معدنی موجود در آن سرزمین و استعمار کارگران و افراد بومی ، کالای ساخته شده و مصرفی خود را بر بازارهای این جوامع تحمیل نمایند .
وابستگی دائم کشورهای توسعه نیافته باعث عقب ماندگی هر چه بیش تر و سلطه ی همه جانبه ی غرب بر آن ها شد . به طوری که این فقر مادی و علمی و صنعتی و فرسودگی سبب فرار مغز های متفکر کشورهای عقب مانده و مهاجرت آن ها به کشورهای صنعتی گردید . با تشکیل کارتل های اقتصادی و شرکت های چند ملیتی ، امروزه عاملان اصلی استعماری و نو را در جهان آغاز نمودند و در هر کشوری که وارد شدند ، به جای پیشرفت و توسعه ، فقر و فلاکت و وابستگی به ارمغان آوردند .
تمایل و تلاش قدرت های بزرگ استعماری برای استعمار و استثمار کشورهای جهان سوم ، که در این مسیر از همه از همه ی ابزارها و امکانات و اقتدار خویش بهره می گیرد و از سوی دیگر نخبگان سیاسی حاکم بر کشورهای جهان سوم که خودباختگی و سرسپردگی نسبت به قدرت های استعماری دارند و همچنین تحصیل کردگانی که دچار غرب زدگی هستند ، زمینه ساز وابستگی از درون این گونه جوامع اند .
برای رهایی از وابستگی ، بیداری ملت ها ، جایگزینی نخبگان ملی و بومی به جای نخبگان سیاسی وابسته و تربیت تحصیل کردگان و روشن فکران غیر وابسته و غیر غرب گرا و اعتماد به نفس و خود باوری ضروری است .
و – عدم شناخت صحیح دین و بی توجهی در عمل به آن
یکی از عوامل مهم سلطه پذیری ممالک اسلامی ، عدم درک و شناخت صحیح مسلمانان از فرامین دینی و احکام شریعت است . اگر اگاهی مسلمانان بر این که قران مجید با تاکید فراوان هر گونه سلطه ی سیاسی و اقتصادی و .... بیگانگان را بر مسلمانان نفی و منع کرده به هیچ وجه سلطه ی دشمنان و غیر مسلمانان را نمی پذیرند .
وجود حکام جور و سر سپرده باعث عدم آگاهی ملت ها از حقایق اسلامی شده است . به عنوان مثال حکام عربستان شهر مقدس مکه را به دست غارت گران آمریکایی سپرده تا جلوی بیداری و آگاهی مسلمانان جهان را بگیرد و از حضور و نفوذ بیش تر انقلاب اسلامی در مراسم جهانی حج بکاهد و این مصداق روشن سلطه ی بیگانه بر بلاد مسلمین است و جا دارد که مسلمانان جهان بر ضد آن قیام کنند.
برای رهایی از این مشکل ، باید مسلمانان را نسبت به تکالیف و احکام دینی آشنا و مقید ساخت و به شیوه های مختلف علمی و تبلیغی ، ملت ها را آگاه کرد که بر ضد رژیم های حاکم که مانع اجرای احکام اسلامی هستند به پا خیزند . در غیر این صورت مسلمانان عزت و استقلال خود را از دست می دهند و سلطه ی بیگانگان بر آن ها بیشتر خواهد شد .
زمینه های خارجی تهاجم فرهنگی
مشنا اصلی تهاجم فرهنگی ، اوضاع و شرایط سیاسی ، اجتماعی خارجی ، به خصوص وضعیت بحرانی کشورهای استعماری می پاشد
وقتی کشورهای بزرگ صنعتی دچار بحران اقتصادی ، فرهنگی و اجتماعی شدند ، تنها راه چاره را در انتقال این بحران به جوامع غیر صنعتی یافتند ، به این صورت که با تسخیر کشورهای عقب افتاده ، علاوه بر تامین مواد اولیه و کارگر ارزان ، با ارسال مختصصان ، کارمندان و کالاهای مصنوعی خود به این جوامع ، مشکل تورم و بیکاری خود را تا حدودی از این طریق حل کردند . در این قسمت عمده ترین عوامل خارجی تهاجم فرهنگی را بر می شمریم .
الف – تبلیغ علیه تعالیم الهی
دشمنان ادیان الهی همیشه سعی می کنند دین را از صحنه و متن زندگی خارج نموده و آن را به حاشیه برده امری غیر ضروری جلوه دهند . زیرا دین حقیقی را مانع .چپاولگری و غارت خود می بینند .
آنان برای رسیدن به این هدف ، تمام امکانات خود را بسیج می کنند و با تبلیغات گسترده و دامنه دارد سعی دارند چهره ی دین را نامطلوب ، ناقص عقب افتاده و در یک کلمه غیر ضروری و بی اهمیت نشان دهند .
اگر قوانین و مقررات الهی در بین جامعه سست ، تضعیف و تحریف شود ، گردنکشان به راحتی می توانند به اهداف شوم استکباری خود دست یابند . به همین دلیل سعی می کنند قوانین الهی را به اشکال مختلف مورد هجوم قرار داده تا بتوانند به امکانات و ذخایر مادی و معنوی کشورها ، خاصه مسلمانان چنگ انداخته و زمینه را برای هرگونه تاخت و تاز و تهاجم فراهم نمایند . بنابراین مستکبران دین را مانع اصلی خود می بینند ، از این رو با تمام توان آن را مورد تهاجمات خود ، خاصه تهاجم فرهنگی قرار می دهند .
حمایت پنهانی از جریان های وا پس گرایانه در کشور های اسلامی برای خدشه دار کردن چهره ی راستین اسلام و روی آوردن جوانان مسلمان به فرهنگ منحط غرب ، راه دیگری از وارد آوردن ضربه های تهاجمی غرب به فرهنگ های بومی و غنی اسلامی است . چنان چه در شرایط کنونی ، کاخ سفید با اجرای طرح های صهیونیستی اسراییل در افغانستان ، عراق و لبنان و دیگر کشورها سعی در محو ارزش های دینی اسلام و فراهم آوردن حضور استعمارگرانه ی بیشت خود در کشور های اسلامی دارند .
ب – برتری نژادی
قوم گرایی و نژاد پرستی همواره یکی از معضلات بشریت بوده و می باشد . از زمان های گذشته تا کنون درگیری و اختلافات نژادی بدترین نوع جنگ ها بوده و بیش ترین خونریزی را به دنبال داشته است . امروزه با وجود ادعاهای فراوان مبنی بر پیشرفت فرهنگ و تمدن بشر ، هنوز هم شاهد تصفیه های خونین قومی و نژادی در اطراف و اکناف دنیا هستیم که یکی از نمونه های فاجعه آمیز آن ، جنایات صرب ها علیه ملت مسلمان و مظلوم بوسنی ، آن هم در قلب اروپای به ظاهر تمدن می باشد .
قران ، فلسفه ی اصلی اختلاف رنگ ، پوست ، زبان ، قبیله و نژاد را عامل تسهیل در شناسایی گروه های مختلف از یکدیگر می داند .
و جعلناکم شعوباً و قبائل لتعارفوا ....
شما را به ملت ها و قبیله ها قرار دایدم تا یکدیگر را بشناسید .
اما بشر با برداشت نادرست از این فلسفه ی خلقت ، آن را پایه ی اصلی اختلاف و برتری طلبی خود قرار داد و جنگ های فراوانی براه انداخت که از جمله آن ها دو جنگ جهانی اول و دوم که مایه ی خسارات فراوانی بر زندگی بشر شد .
بنابراین تا زمانی که این حس غیر اخلاقی و زشت بر انسان ها و دولت ها ، حکومت می کند ، زمینه ی جنگ و تهاجم نیز وجود خواهد داشت ، کما این که در حال حاضر نیز شاهد تهاجمات فرهنگی مبتنی بر حس برتری طلبی غربی ها به رهبری آمریکا ، علیه کشور های دیگر می باشیم .
ج- رشد صنعت و تکنولوژی
از زمانی که کشورهای اروپایی از سلطه ی جو خفقان قرون وسطایی نجات یافتند تحول چشم گیری در زمینه ی علوم و صنایع به دست آوردند . این پیشرفت فنی و تکنولوژیکی اگر چه در بسیاری از زمینه ها به خدمت بشریت شتافت ؛ اما به علت فقدان روحیه ی الهی و معنوی و انسان دوستانه ، صاحبان این تکنولوژی ، خسارت جبران ناپذیری را نیز برای بشریت به بار آوردند . کشورهای صنعتی ، سلاح های مرگبار و مخرب ناشی از تکنولوژی جدید را به خدمت حسن نژاد پرستی قدیمی خود گرفته و در سطح گسترده تری دست به تهاجم زدند .
پیدایش ماشین های صنعتی تحول عظیمی در جوامع بشری ایجاد کرد . همان کسانی که برای تهیه نان شب ، دچار مشکل بودند . آن ها که برای تولید نخ و پارچه می بایست هفته ها و ماه ها روی دوک نخ ریسی تلاش کنند تا شاید چند متر پارچه ببافند ، بعد از انقلاب صنعتی به مدد وسایل پیشرفته به کالاهای فراوانی دست یافتند تا جایی که جمعیت آن ها قادر به مصرف آن همه کالای انباشته شده نبود و حتی تولید فراوان برای آنان مشکلات عدیده ای ایجاد کرد . از جمله این مشکلات موارد زیر را می توان برشمرد :
1- مشکل کالاهای مازاد بر مصرف و باقی مانده در انبار ها
2- کمبود مواد اولیه ی مورد نیاز کارخانه ها و صنایع
3- مواجهه با مشکل بیکاری به دلایل جایگزینی ماشین به جای انسان
4- نیاز به بازارهای مصرف جهانی دائمی و مقرون به صرفه
این موارد ، بلافاصله پس از انقلاب صنعتی گریبانگیر کشورهای صنعتی شد و آن ها را به ورشکستگی نزدیک کرد . در نهایت چاره ی مشکل را در انتقال این بحران به کشورهای غیر صنعتی دیدند و در واقع استعمار به معنی دقیق از این جا آغاز شد .
استعمار برای دست یابی به مقاصد فوق از حربه ی تهاجم فرهنگی استفاده کرد . و با این شعار که کشورهای پیشرفته و صنعتی ، ملل متمدن و جوامع غیر صنعتی ملل وحشی هستند و این که کشورهای متمدن وظیفه ی تعمیر و آبادانی کشورهای عقب مانده را به عهده دارند . اذهان عمومی را برای هجوم و اشغال نظامی آماده کردند و سپس دست به تجاوز علیه کشورهای غیر صنعتی زدند .
بسیاری از کشورهای فریب این شعار ها را خوده و باور کردند که آن ها واقعاً برای نجات انسان های عقب مانده تلاش می کنند به خصوص وقتی دیدند ، استعمار پس از وارد شدن در هر سرزمین برای تهیه امکانات رفاهی و تاسیس جاده ، راه آهن و غیره اقدام می کند ، بر اعتمادشان افزوده شد . غافل از این که این اقدامات برای سهولت در امر غارت مواد اولیه و منابع ارزشمند نهفته در آن سرزمین بود .
کشورهای استعماری موفق شدند با استفاده از تهاجم به فرهنگ ملل مختلف حضور همه جانبه ی در کشورهای توسعه نیافته پیدا کند و همزمان با غارت منابع اقتصادی به تحقیر فرهنگی این جوامع بپردازند ؛ به طوری که به ملت ها تلقین کنند که بدون کمک های کشورهای صنعتی ادامه ی حیات و دسترسی به صنایع پیشرفته محال می باشد . اما این وضع چندان طول نکشید و بالاخره برخی ملت ها بیدار و متوجه شدند که حضور استعمار چیزی جز فقر و فلاکت برای آن ها به جای نمی گذارد ، بر این اساس ملت های آسیایی ، آفریقایی و آمریکایی لاتین که سال ها در زیر یوغ استعمار مورد استثمار واقع شده بودند به فکر استقلال افتاده و مبارزات چشمگیری را برای اخراج بیگانگان از سرزمین خود آغاز کردند .
د- شکست شیوه استعمار مستقیم
کشورهای سرمایه داری غرب برای حل مشکلات داخلی خود با تظاهر به خدمت به بشریت و با استفاده از تسلیحات و نیروهای نظامی پیشرفته ی خود ، دخالت در امور داخلی ملل مختلف جهان را آغاز کردند و به طور مستقیم در این کشورها حضور فیزیکی یافتند . آن ها حتی حکام و فرمانروایان جوامع مورد اشغال را از نیروهای زبده و مورد نظر خد انتخاب می کردند . یکی از قربانیان اولیه و اصلی این تجاوز مستقیم کشور هند است که استعمار پیر انگلیس ضمن تسلط بر تمامی شئونات اجتماعی ، سیاسی این کشور سال ها به غارت منابع آن مشغول بود .
تا مدت زیادی از طریق اشغال مستقیم نیاز های کشورهای صنعتی برآورده می شد . امام پس از قیام ملت ها علیه استعمار ، ادامه ی این روند برای استعمارگران بسیار گران تمام شد و علاوه بر خطر افتادن نیروهای اشغالگر و بالا رفتن هزینه ی ادامه ی اشتغال ، بحران داخلی نیز مجدداً عود کرد و صنایع و کارخانجات را در ورطه ی سقوط قرار داد ، بازارهای مصرف یکی پس از دیگری در حال سقوط بود و مواد اولیه تامین نمی شد . وجود کارمندان و متخصصان خارجی در کشورهای استقلال یافته پذیرفته نمی شد و آن ها ناچار به عقب نشینی به کشور خود بودند که خود به خود به مساله ی بیکاری و عدم اشتغال دامن می زد .
به طور کلی کشورهای سرمایه داری در این مرحله نیز با بحران مهمی مواجه شدند که باز هم در صدد یافتن راه هایی برای انتقال این بحران جدید ، به کشورهای توسعه نیافته برآمدند .
ه – شیوه ی استعمار نامرئی
پس از شکست استعمار به شکل مستقیم ، استعمارگران با روش غیر مستقیم و نامرئی وارد صحنه شدند که به شیوه های پیشرفته تری آن را به اجرا در آوردند . در واقع مرحله ی جدیدی از تهاجم فرهنگی که زمینه را برای ادامه ی غارت منابع کشورهای عقب افتاده آماده کرد . به این صورت ، وقتی استعمار خود را ناچار به پایان دادن اشغال سرزمین ها یافت ، سعی کرد قبل از خروج ظاهری از کشورهای مستعمره با ایجاد تحول کامل در زیر ساخت اجتماعی ، اقتصادی آن جوامع ، جریان استمرار وابستگی آن ها به کشورهای صنعتی و پیشرفته را تضمین کند .
برای دست یابی به این هدف شوم در زمینه های فرهنگی ، اقتصادی و سیاسی شروع به فعالیت گسترده کرد .
در درجه اول فرهنگ مولد و پویای این جوامع را به یک فرهنگ غیر متحرک و مصرفی تبدیل نمود و به تربیت نیروهای فرهنگی وابسته پرداخته و روش های متعددی را برای جذب نیروهای خلاق و مبتکر این جوامع به کار گرفت تا نتوانند به توانایی هایی علمی دست یابند .
از نظر اقتصادی سعی کردند که تمام صنایع بومی و محلی را نابود کنند و با تبلیغات فرهنگی ، مصنوعات خود را جایگزین کالاهای محلی کردند و این گونه تلقین کردند که کالاهای خارجی به علت مرغوبیت و بادوام بودن برای جوامع عقب افتاده مقرون به صرفه تر است .
از طرف دیگر برای تداوم وابستگی اقتصادی این کشورها ، تمامی ریشه های اقتصادی آن ها را خشکانیده و آن ها را به صورت تک محصولی در آوردند . به عنوان مثال کشور کوبا وابسته به محصول شکر ، کشور مصر وابسته به محصول پنبه ، کشور ایران و بسیاری از کشورهای اسلامی وابسته به محصول نفت شدند و در دیگر جنبه های اقتصادی هیچ گونه توانایی و تولیدی نداشتند و به طور کامل به استعمارگران محتاج بودند . از نظر سیاسی نیز در هر جامعه به تربیت روشنفکر نمایان وابسته اقدام کردند و به جای حکومت مستقیم بر مردم تحت استعمار ، این بار مهره های خود فروخته ی استعماری این مسئولیت را به عهده داشتند و برای اربابان خود فعالیت می کردند .
مهم ترین وظیفه ی این مهره های وابسته به اغفال مردم و کم کردن حساسیت آن ها نسبت به سرنوشت خودشان بود و در صورت مقاوم ملت ، به راحتی با حمایت های پشت پرده استعمارگران ، آنان را به خاک و خون می کشیدند .
با اجرای این ترفند ها ، استعمار نامرئی که کاملترین مرحله ی استعمار است به اوج خود رسید و نظام های چپاول گر به راحتی توانستند به غارت منافع این ملت ها و به سلطه ی خود همچنان ادامه دهند . این بار به جای نیروهای خشن نظامی ، از عناصر مرموز دیپلماسی و فرهنگی و اقتصادی ، تحت لوای دیپلمات کشیش و خبرنگار و شرکتهای چند ملیتی بهره جستند که منافع فراوانی را برای آن ها به دنبال داشت .
و- وابستگی فرهنگی زمینه ساز سایر سلطه ها
دوام و قوام هر جامعه به فرهنگ آن جامعه است . چنان چه ملتی در حفظ اصول و ارزش های فرهنگی خود موفق باشد ، در سایر زمینه ها نیز موفق خواهد بود . اما ملتی که در پاسداری از فرهنگ خود کوشا نباشد شکی نیست که این جامعه در مسیر تهاجم فرهنگی دشمنان خود ، علاوه بر پذیرش سلطه ی فرهنگی بیگانگان ناچار است سلطه ی سیاسی و اقتصادی و نظامی آنان را نیز بپذیرند . چون فرهنگ به مثابه ی موتور محرک ، مایه ی شکوفایی ذهن های خلاق و مستعد می باشد و در سایه ی فرهنگ زنده و مبارز است که افراد جامعه به رشد و استقلال سیاسی ، اقتصادی می رسند . بنابراین رسیدن به خود کفایی اقتصادی ، سیاسی و نظامی ، زمانی میسر است که استقلال فرهنگی وجود داشته باشد .
نظام های منحط سرمایه داری ، .س از سالها تجربه و آزمایش به این نتیجه رسیداند که مهم ترین مانع توسعه طلبی آن ها در کشورهای جهان سوم قدرت فرهنگی این ملت هاست و تا زمانی که علایق مذهبی جوامع مذکور دست نخورده باقی بماند ، چپاول منافع آنان امر مشکل خواهد بود . لذا به این فکر افتادند که قبل از هر چیز سلطه ی فرهنگی را کامل کنند . پس از سلطه ی فرهنگی است که احساس حقارت و پوچی و ناتوانی در روح ملت ها بسیار آسان ایجاد خواهد شد و آن ها کم کم به این یقین دروغین می رسند که قدرت انجام هیچ کار عظیم و مهمی را ندارند و بایستی تا آخر عمرشان تابع و تحت سلطه ی سیاسی ، اقتصادی بیگانگان بمانند .
پس از ایجاد چنین باورهایی است که دشمن می تواند سلطه ی اقتصادی ، نظامی خود را نیز تکامل بخشیده و آسانی مقدرات امور ملت ها را در دست بگیرد . ملت های جهان به ویژه ملل مسلمان مدت ها است که در خطر چنین تهاجمی قرار گرفته اند .
بنابراین برای جلوگیری از سلطه ی فرهنگی و به تبع آن سلطه ی اقتصادی دشمن ایجاد حساسیت دوجانبه ضروری می باشد . از یک طرف حساس بودن به فرهنگ خودی که بایستی به مثابه ی روح جامعه تلقی و مورد احترام قرار گیرد که البته بستگی زیادی به توجه به عملکرد کلیه ی مسولان مملکتی دارد . از طرف دیگر حساسیت شدید به فرهنگ مهاجم غرب باید در تمامی حرمات و سکنات مسئولان نظام و عموم ملت ایجاد شود و همگی خود را در اجرای این حساسیت دوجانبه مسئول و سهیم بدانند . در غیر این صورت با بی توجهی و فراموشی فرهنگ و مذهب خودی و پذیرش تدریجی فرهنگ بیگانه ، تهاجم فرهنگی به شکل خزنده ای پیش آمده و بالاخره خود را بر تمامی امور فرهنگی ، سیاسی ، اقتصادی جامعه مسلط خواهد کرد که رهایی مجدد از آن به سادگی حاصل نخواهد شد و نیازمند تلاش های بسیار و مستلزم تحمل خسارت های فراوانی است .
اهداف ایجاد ناتوی فرهنگی
توجه به انگیزه های استکبار جهانی در یورش فرهنگی بسیار حائز اهمیت است . باید بدانیم که در پس پدیده ی شوم تهاجم فرهنگی ، حقایقی ناگوار چهره می نماید ؛ که سلطه ی فرهنگی ، سیاسی و اقتصادی و اجتماعی از زشت ترین آن ها به شمار می آید .
مهم ترین هدف ناتوی فرهنگی غرب ایجاد اختلاف و شکاف در جوامع اسلامی است . چون آن ها احساس می کنند در مقابل تهدیدی که از سوی جهان اسلام وجود دارد ، نیازمند تجمیع ظرفیت های فرهنگی خود هستند . از این رو در پی تشکیل سازمان فرهنگی ، سیاسی را در نابودی هویت ملی جوامع بشری ، و تامین منافع سیاسی خود هستند تا قدرت سیاسی را در دست بگیرند و پول کسب کنند و با سرمایه های عظیم ، کارتل ها و تراست ها را به وجود آورند .
الف- سلطه فرهنگی
آرزوی چیرگی فرهنگی بر کشورهای دیگر از دیرباز در اندیشه ی باختر نشینان مستکبر وجود داشته است . آنان در پیگیری این هدف شوم انگیزه های گوناگونی دارند که به مهم ترین آن ها اشاره می کنیم .
1-نابودی اسلام
دین اسلام بزرگ ترین عامل ناکامی برنامه های استکباری در کشورهای مسلمان به شمار می رود باورهای اسلامی است که تا ژرفای وجود مسلمانان ریشه دوانده و آنان را در مبارزه با ستمگران تا مرز ایثار و شهادت پیش می برد . خاور شناسی غربی به نام ادوارد گیبون درباره این حقیقت چنین می نویسد :
چیزی که تعجب ما را برانگیخته است ثبات اسلام می باشد ، نه انتشار آن ؛ زیرا آن معنویت کامل که در مکه و مدینه بود ، همچنان در سینه های مسلمانان هند ، آفریقا و ... نقش بسته است .
واقعیت یاد شده ، فزون خواهان استکبار را بر آن می دارند که در کشورهای اسلامی به سست کردن باورهای عمیق مسلمانان بپردازند و ساختار اعتقادی و اخلاقی مسلمانان را هدف تیرهای زهر آگین تبلیغات مسموم خود قرار دهند و با مخالفت با نهادهای مذهبی ، طرح مسائل فرقه ای ، قومیتی ، خرافه گرایی ، صوفی گری و تبلیغ عرفان های وارداتی و دروغین و امثال آن برای تحقق اهداف خود ، آنان را به دره های انحطاط و ابتذال سرازیر نمایند .
2-مبارزه با اصالت های فرهنگی و ارزش های انسانی
اندیشمندان و مستشرقان غربی به این نکته واقفند که مسلمانان قدرت برتر جهانی بودند و فرهنگ اسلامی به عنوان منبع ارزش های انسانی با استقبال جوامع مختلف روبه رو شده بود . در این هنگام متفکران غربی با احساس حقارت و خود کم بینی که ناشی از ضعف فرهنگی آنان است به شناخت شرق روی آوردند تا ضمن فراگیری مبانی فرهنگی آن به دفاع از فرهنگ خود بپردازند .
و از آن جایی که فرهنگ های بومی برای آنان خطر ساز بوده و در دراز مدت سلطه و نفوذ بیش تر آنان را مورد تهدید قرار می دهد ، با پوچ انگاری و نفی فرهنگ های بومی به گسترش فرهنگ مصرفی خویش می پردازند . برای این کار کالاهایی را صادر می کنند که افسونگری خاصی دارند .
این کالاها در اثر توانایی های فنی و تکنولوژی با جذابیت بالایی که دارند ، انسان ها را مسخ می کنند ؛ در نتیجه آنان را از اندیشیدن به سایر صور زندگی باز می دارند و به ذهن آنان چنین القا می شود که چون صادر کنندگان آن ها از قدرت علمی و فنی بالایی برخوردارند ، پس از لحاظ روابط اجتماعی و معنوی زندگی و از نظر رفتارهای خانوادگی و غیره نیز بهترند .
3- کنترل نظام آموزشی
این حقیقت که دانش آموزان امروز کارگزاران فردای جامعه به شمار می آیند بر کسی پوشیده نیست اندیشمندان غربی با نفوذ خود در نظام آموزشی و دگرگونی ساختار آن در جهت اهداف استکبار سعی در به دست گیری نظام آموزشی ما دارند . با این کار با الگوهای ضد اخلاقی و انحرافی ، اندیشه و استعداد دانشجویان را در مسیری پوچ و بی هدف قرار می دهند و سعی در تسخیر این سنگر کلیدی ( آموزش و پرورش ) دارند .
در سیستم اجتماعی – اقتصادی غرب ، مراکز علمی مبانی اصلی برنامه ریزی توسعه محسوب می شوند. غرب استعمارگر با توجه به این مسئله ، نفوذ در مراکز علمی جهان سوم و جهت دهی سیستم آموزشی آن ها را هدفی بسیار مهم می دانند ، هدفی که در صورت تحقق رهگشای ترویج زیر بنای و اصولی ارزش های غربی خواهد بود .
ب- سلطه سیاسی
استیلای همه جانبه غربی ها بر ملل ضعیف و محروم ، و در اختیار گرفتن منابع حیاتی آنان از جمله اهداف پلید و غیر انسانی آنان است سلطه ی سیاسی به عنوان کار آمد ترین وسیله ی مورد توجه و استفاده ی استعمارگرانی است که جز بهره گیری و فزون خواهی به چیز دیگری نمی اندیشند . برای این کار پژوهشگران غرب در سایه ی بررسی ها و تجربی های چندین ساله آموخته اند که گزینش افراد با استعداد و ساختن مهره های مورد نیاز ، مهم ترین راه برای دست یابی به یان سلطه اهریمنی است .
در این میان نه تنها مراکز آموزشی غربی بلکه بنیادهای تعلیم و تربیت کشورهای فرودست نیز مورد بهره برداری قرار می گیرد . به این ترتیب سرمایه های ماده و انسانی جهانی سوم برای تربیت مهره های دست آموز سلطه جویان غربی به کار گرفته می شود .
استعمارگران با خرید افراد بومی و به کارگیری ایشان در عرصه ی سیاسی و به راحتی می توانند حضور ناپیدا و دریای خود را در کشورهای زیر سلطه بسط دهند و با این کار وسیله ی پیروزی نظام سلطه را در پایداری حاکمیت خود بر دیگر کشورها فراهم آورند .
امام خمینی (ره) که از دیرباز شیوه های اهریمنی استکبار جهانی را شناخته بود در قسمتی از گفتار خویش مسلمانان را این گونه به بیداری فرا می خواند :
مسلمانان جهان باید به فکر تربیت و کنترل و اصلاح سران خود فروخته ی بعضی از کشورها باشند و به این سرسپردگان و نوکران هشدار بدهند و خودشان هم با بصیرت کامل از خطر منافقین و دلالان استکبار جهانی غافل نشوند .
ج- سلطه اقتصادی
سلطه ی اقتصادی مهم ترین هدف یورش فرهنگی مستبکران غربی است آنن به ویژه پس از انقلاب صنعتی و نیاز روز افزون به مواد اولیه ، بدون در نظر گرفتن حقوق سایر انسان ها تسلط بر سرزمین های دیگر را در برنامه ی خویش قرار دادند و با استفاده از طرح های کارشناسی دقیق کنترل منابع جهان سوم را در دست گرفتند .
به این ترتیب سیل مواد اولیه از شرق به سمت غرب سرازیر شد و در نتیجه غرب به پیشرفتی غیر قابل تصور دست یافت و جهان سوم در دره های فقط و تهیدستی روز افزون فرو غلطید . از سوی دیگر ، این کشورها به دلیل فقر بیش از حد ناگزیرند علاوه بر عرضه ی محصولات معدنی و کشاورزی ، نیروی کار ارزان و بی توقع خود را نیز به بهایی ناچیز در اختیار بازار کار جهان صنعتی قرار دهند .
در این جدال نابرابر ، انان تنها به غارت منابع جهان سوم بسنده نکردند بلکه با تحمیل سیاست تک محصولی اقتصاد این کشورها را در ورطه ی نابودی قرار داده و هر یک از سرزمین های غرب را به صورت انبار ارزان یکی از محصولات مورد نیاز خویش در آوردند . به این ترتیب برزیل به انبار قهوه آرژانتین به انبار گوشت و پنبه ، کشورهای نفت خیز انبار انرژی ، بولیوی گنجینه ی قلع و شیلی به شمشیرهای مسین در دست های نجاوز و بیداد مبدل گردید . و این همه را نظام سلطه ی غربی اختاپوسی هزار پا پدید آورد که با حرص و طمع به بلعیدن منابع جهان مشغول است .
اینک استعمار غرب با جهانی شدن اقتصاد و سرمایه داری ، سعید در نادیده گرفتن حقوق ملت های ضغیف دارد و با ادعاهای دروغ و واهی خود می خواهد تنوع فرهنگی را که ثروت جوامع به شمار می رود ، رد کند و حاکمیت خود را تثبیت و ارزش های مطلوب خود را تحمیل نماید .
ابعاد ناتوی فرهنگی
ابعاد ناتوی فرهنگی را می توان در دو بعد خارجی و داخلی مورد توجه قرار داد
الف ) بعد خارجی
در بعد خارجی تمامی تلاش ها ، برنامه ها و اقدامات دشمن صرف محدوش و مشوش نشان دادن چهره اسلام و مسلمانان به طور عام تخریب روند بیداری اسلام ، وحدت و همگرایی مسلمانان ، مقابله با روحیه ی غرب ستیزی و بیگانه ستیزی حاکم بر افکار و اندیشه های مسلمانان و نیز ارایه ی تصویر مسخ شده و غیر واقعی تحریف شده از انقلاب اسلامی در سراسر جهان با استفاده از ابزار فرهنگی به طور خاص ارایه می گردد .
دشمنان اسلام به سرکردگی غرب و آمریکا ، با امکانات و موقعیت های مختلفی که در مجامع بین المللی در اختیار دارند و از طریق شبکه های گسترده بنگاه های تبلیغاتی از قبیل رسانه ها ، ماهواره ها ، اینترنت و .... می کوشند تا تحت عناوینی چون ، حمایت از تروریسم ، نقض حقوق بشر ، تهدید آزادی و بیان و نویسندگان و ..... با حربه های شناخته شده ، تصویری تحریف شده و ناخوشایند در اذهان مردم دنیا ترسیم نمایند .
بعد دیگر رفتار ناتوی فرهنگی در مقابله با اسلام و مسلمانان تبلیغ و ترویج عرفان های انحرافی و مسلک های منحط و استعمار ساخته در کشورهای اسلامی با بهره گیری از امکانات برخی کشورها و حاکمان وابسته به غرب است .
یکی دیگر از اشکال این ناتوی فرهنگی در بعد خارجی پاشیدن بذر فتنه و اختلاف در میان مسلمانان و ایجاد بد بینی و سوظن در آن ها نسبت به نظام جمهوری اسلامی و مذهب تشیع است . صورت دیگر این توطئه ترسیم چهره ای خشن ماجراجو و جنگ طلب از انقلاب نظام اسلامی و متهم نمودن جمهوری اسلامی به نظامی گری و تجاوز و جنگ طلبی ، برای ایجاد هراس و بیم و تنفر در دل مسلمانان جهان است .
ب) سلطه داخلی
در بعد داخلی ، رفتار ناتوی فرهنگی دشمن به دو صورت انجام میگیرد .
1- ترویج افکار و اندیشه های غیر اسلامی و گاه ضد اسلامی ، تبلیغ افکار انحرافی ، سست نمودن پایه های اعتقادی جوانان نسبت به آرمان ها ، ارزش های ملی و مذهبی سرزمین خود ، و نیز تبلیغ و ترویج برخی باورها و اندیشه های خاص مانند : تجدد گرایی ، علم اگرایی افراطی ، علم زدگی ، تلاش در راه تطهیر غرب و غرب گرایی ، بی اعتبار نشان دادن علوم و معارف اسلامی به دلیل عدم تطابق با ارزش های نوین بشری ، طرح جدایی دین از سیاست ، انسان محوری در مقابل خدامحوری است و اندیشه های بشری را ملاک و معیار ارزش و صحت معارف و اندیشه های دینی دانستن ، مبارزه با فقه و فقاهت و ناتوان شمردن آن در اداره ی جامعه و محدود نمودن دایره ی فقه به جوامع ساده روستایی و طرح جایگزینی مدیریت علمی به جای مدیریت فقهی .
طرح دموکراسی به سبک و روش غربی قرار دادن جمهوریت نظام در مقابل اسلامیت آن و مخالفت با اصل ولایت و تلاش در راه منزوی کردن روحانیت و حوزه های علمیه از طریق مختلف از قبیل تحقیر و تمسخر آن ها و طرح تقویت جریان روشنفکری طرح مسئله ی سرگردانی مردم در میان سه فرهنگ غربی ، ملی و مذهبی و ضرورت تجدید نظر در پاره ای از عناصر فرهنگ اسلامی طرح چهره های فاسد ، مسئله دار و متاثر از فرهنگ غربی به عنوان الگوی مناسب جوان ، ترویج افکار و آثار این گروه از روشنفکران و شبه روشنفکران غرب گرا از طریق نشریات ، کتب ، فیلم ، ماهواره ، اینترنت و .... به خورد جامعه داده می شود .
2- ترویج فساد ابتذال اخلاقی و فرهنگی دشمنان در چارچوب ناتوی فرهنگی با تکیه بر کمپانی ها سرمایه های عظیم کارتل ها و تراست هایی که به وجود آورده اند ، اخلاق ملت ها را تخریب و مصرف گرایی و نیز بی اعتنایی به هویت های ملی و مبانی فرهنگی و ارزشی را در آن ترویج می کنند .
دشمن برای تحقق اهداف ناتوی فرهنگی خود همیشه لشگری از امکانات فرهنگی ، رسانه ای و روزنامه ای و مسائل گوناگون تبلیغات را در دست خود آماده ی عملیات دارد . به هر حال در این بعد استراتژی ناتوی فرهنگی در هم شکستن عنصر اخلاق ، اعتقاد و باورهای دینی از سوی دشمنان خارجی و عوامل ناتوی فرهنگی هدایت و حمایت می شود و در داخل به دست عناصر مغرض یا ناآگاه داخلی به اجرا در می آید . حرکت های هماهنگ مجریان فساد و توسعه cd های خلاف عفت توسط شبکه های فساد ، نشانگر آن است که سازماندهی دقیقی در این پیکار از سوی عوامل ناتوی فرهنگی ، پشت پرده و نیز آشکارا در جریان است . که راه های مقابله با آن عبارتند از : شناخت دقیق توطئه های ناتوی فرهنگی در داخل و خارج کشور و راه مقابله با آن ها و بستن راه های نفوذ دشمن و شناخت دقیق ویژگی های رفتاری ناتوی فرهنگی در داخل و نیز ایجاد ساز و کار مناسب برای مقابله با آن است .

شرحي بر كار كرد گرائي

شرحي بر كار كرد گرائي 

     كاركرد گرايي بر اين نكته استوار است  كه تمام  خصوصيات  فرهنگي  براي برآوردن  احتياجات  افراد در جامعه  به وجود  آمده اند . يعني  كاركرد يك خصوصيت  فرهنگي  در تلاوت  آن براي  برطرف كردن  برخي از نياز هاي  اوليه  اعضاي  گروه  خلاصه مي شود  . نياز هاي  اوليه شامل  تغذيه  توليد مثل  آسايش  تامين سلامتي  احساس لذت و خوشي و تحرك  و رشد مي شود  . بعضي  از عناصر  فرهنگ  اين نياز هاي اوليه   را رفع مي كند  پس از ان  نياز هاي ثانويه  نيز وجود دارد   كه بايد  ار ضاء شوند . براي مثال  خصوصيات  فرهنگي  كه نياز اوليه  مربوط به غذا  را بر طرف  مي سازد  به نياز هاي  ثانويه آن  يعني نياز   به تعاون  در جمع آوري  غذا  يا تو ليد ان  نيز بايد توجه كند  ،  بنا براين جوامع  براي تضمين  اين تعاون  اتكال مختلفي از سازمان سياسي  و كنترل  سازمان سايسي  و كنترل اجتماعي   را رشد مي دهند . نظريه  كاركرد  نمي تواند  به آساني  علتي را  براي  اختلاف  فرهنگي  ذكر كند . نياز  هايي را  كه  اين  نظريه  مشخص ميكند   . كمابيش  نياز هايي عمومي هستند  كه بايد  تمام جوامع  براي ادامه  بنا  به آن ها  بپردازند .  بنا براين  اگر چه ممكن است   روش كار كردي  قادر يابشد  كه  به ما بگئيد  چرا تمام  جوامع مشغول  پيدا كردن  غذا هستند  . اما نمي تواند  پاسخگوس  اين سوال باشد كه چرا   جوامع مختلف  اعمال گوناگوني  براي پيدا كردن  غذا انجام دهند  ؟ ( خانقاه  1380 ص 260 و ص 261 )

كار كرد  گرايي ( FUNCTIONALISM )  مكتبي بر مفهوم  نياز مندي است  و يك از بهترين  رو شهاي  در ك  تجزيه و تحليل  كاركرد گرايانه  استفاده  تشابه   زيست شناسانه است  اگر   ما به  بدن انسان  نگاه كنيم   مشاهده  مي كنيم  كه عمليات  متعددي  در ان صورت  مي گيرد  :  تنفس  و خوردن  به عنوان  مثال   براي    بقاي بدن ضروري است   انجام  اين وظايف   بيني ، ريه ها  و دستگاه گوارش  و جود دارند   و ايفاي نقش مي كنند  . كاركرد گرايي  مبتني  براين  نگرش است  كه جامعه   را نيز مي توان   به همسن  نحو  تجزيه و تحليل  كرد و از نظر  مكتب كار كرد گرايي  مجموعه  نهاد هاي اجتماعي  ، انگيزه  هاي  اوليه  بشر را تنظيم  ميكنند  و آنرا  را  در معرض ارضاء  شدن قرار  مي دهند  . به عنوان مثال  خانواده  در عنوان  يك پايگاه  در جامعه  فرد  را از لحاظ  تمامي  آموخته هاي  فرهنگي تغذيه  ميكند   . و به زندگي  او جهت   مي دهد  . ( محسني . 1383 ص 53 )  جامعه شناسي   كاركردي  به مفهوم  پديده ها  توجه  داده در مقام  پاسخ دادن  به  چرائي پديده هاست  و اينكه  بگويد پديده ها چيست ( 1383. ص 123 )

اين نظريه  كه در ابتدا فرضيه اي  براي  روش تحقيق  بود  عبارت  از اين  است  كه هر  عمل اجتماعي   را باتوجه  به رابطه   يا روابطي  كه تمامي  كالبد اجتماعي  دارد  در نظر بگيريم  به عبارت ديگر  عمل يا  نهاد وقتي  به روشني  شناخته مي شود  كه مناسبت  و سهم كارايي آن  در قبال  ساير  اعمال  و نهاد هاي جامعه  مشخص   شود . وقتي  مي توان گفت  كه  يك جشن   يا رسم  مورد مطالعه  قرار گرفته است  كه نحوه  ارتباط  با اقتصاد  سياست  خانواده  و دين  كاملاً  مشخص باشد  و همچنين  بكارائي  و ظيفه اش در سطوح  مختلف  معين شود  و در عين حال علت  موجود يش  روشن مي شود . بدين ترتيب  نظريه  بكارائي  فرضيه   مجموعه  نگري  و نظريه  مفيد بودن  را باهم مطرح ميكند . ( روح  الاميني  1383. ص 113 ص114)

بر طبق ديدگاه كاركرد  گرا در مطالعه هر  جامعه  معين  بايد  ببنيم  چگونه  نهاد ها  يا اجزاء  مختلف  آن هم   مي پيودند  تا حيات  جامعه در  طول زمان  تداوم  يابد  ( گيذ فر 1383. ص 754 )

  ريشه هاي كارد گرايي

كار كرد گرايي رهيافتي  است  بايد  ريشه هاي  آن را  در فايده  گرايي  حست راسل بستر نصري  مكتب اخير الذكر  را در شكاكيت پير هر  مي داند  كه  شكيك  در واقع  نمايي  حواس رل منطق  و اخلاق نيز تسري  داد  . ( شجاعي   زند 1380، ص 51) كارد  گرايي كه  در ابتدا  فرضيه اي  روشن شناختي  بود و بعد ها   مبدل  به يك آيين  علمي گرديد  كه هر  پديده  با نهاد  اجتماعي  را از  نظر روابط  آن با  تمامي  هيأت  جامعه  ( كه آن پديده  با نهاد  جزئي  از آن است  )  مورد شناخت  قرار مي دهد ( محسني 1383 . ص 53 )

واژهي كار كرد گرائي  در بريتا نياي  سا ل هاي 1930 تا 1950  به وسيله  دو  انسان  شناس  با نام  هاي  برو نسيلا و مالينو فسكي  و راد كليف  بروان  تثبيت شد  . جريان  كاركرد  گراتز هاي اصلي  نظر گرايي  و اشاعه گرايي  و همچنين  توضيح  واقعيات  اجتماعي  بر اساس  عوامل روان  شناختي  ( فرهنگ گرائي )  يا عوامل  تاريخي   همجوار  را نفي  مي كرد . اين جريان  برآن  بود الويت  بايد به مطالعه  تجربي  واقعيت هاي   اجتماعي  در ميدان  تحقيق  و شناخت  آن ها  به  مثابه كليت هاي  نظم يافته  و قابل برسي  علمي داده شود  . بنا براين  كار كرد  گرايي  را مي تئان   با حركت  ار باور  دور كيم  ، به معني   جاي دادن  واقعيت ها  در چها رچوب  اجتماعي ان ها  با هدف  تفسير آن ها  تعريف كرد  . كار كرد گرايي  پديده  اجتماعي  را واقعيتي  مي داند  كه  درون  يك كليت  قرار  مي گيرد ،  اين كليت  كه لزوماً  ساخت كاملي ندارد ، داراي مجموعه اي  از عناصر   است  كه به يكديگر  وابستگي  متقابل  دارند  ويك  پيكر بندي  را  تشكيل  مي دهند  و واقعيت  مزبور  با قرار  گرفتن   دئوون  اين پيكر بندي  يك  يا چند  كار كرد  را به انجام مي رساند  و با ان  كليت  را بطه   بر قرارمي كند ( ريويو  1383. ص 75 )

مفاهيمي  كه به پيدايش  كار كرد گرايي  ياري  رساندند :

سه مفهوم  به پيدايش   كار كرد گرايي  ياري رساندند : نخست  مفهوم  سودمندي  يا اين  پرسش  كه چه چيز   به چه مصرفي  مي آيد ؟  دوم مفهوم عليت  يا اين پرسش  كه  به چه دلايلي  به چه نتايجي مي رسيم ؟  و سوم  مفهوم نظام  يا اين پرسش  كه چگونه  وابستگي  متقابل  ميان  عناصر  در يك  مجموعه  منسجم  و متوازن  عمل مي كند  ؟  اما  در كنار  اين مفاهيم  بايد  به خود فهم  كار كرد  نيز اشاره كرد  كه در عين   اساسي بودنش  در اين   رويكرد  مفهومي  مبهم  به شمار مي رود   كا كرد   مي تواند  نوعي  كار كرد  غايت باشد  ، مثلاً  ممنوعيت   از دواج با مهارم  كه هدف   نهايي آن  تضمين  چرخش  زنان  در ميان  همه  بخش هاي جامعه  است .  كار كرد ممكن است نوعي كار كرد  فرايند  باشد  مثلاً  كاركردخانواده ي هسته  اي در جامعه  صنعتي  كه هدفش ايجاد  تحرك اجتماعي  است سر انجام كاركرد   مي تواند نوعي كاركرد  نتيجه باشد  مثلاً كار كرد    يك حزب دموكراتيك  كه با   عرضه  خدمات  به اقشار  متوسط  و پايين  تلاش مي كند  راي  طبقات  مردم  را براي  خود  حفظ  كند . هر يك  از اين مفاهيم به چشم انداز هاي  علمي متفاوتي  تعلق دارند   . براي نمونه  در حوزه  زيست شناسي  مي توان  به كار كرد  شكر زايي كبد اشاره كرد كه گوياي  نقش  يك اندام  در ثبات  كل ارگانيسم  زنده است .  در حوزه  ريااضيات  مي توان  جمله الف  تابعي از  ب است  را مثال آوزد  كه گويايي وابستگي  ميان  يك متغيير   به  يك يا چند  متغيير ديگر است  . براي مثال  مي گوئيم  بهاي بليط   مسافرتي  تابعي  است  از خاصه  نوع  وسيله  حمل و نقل  هزينه خدمات  و..... در حوزه  جامعه شناسي  واژه كاركرد   در زبان سازمان ها  رواج بسيا ر دارد  مثلاً از كار كرد  مديريت  يا كار كرد  اجرائي  و كار كرد   خدمات  عمومي سخن  گفته مي شود  و همچنين  مفهوم  موقعيت  و جايگاه   كاري مثلاً  در ارتقا  از يك  كاركرد  ديگر  و مفهوم  مجموعه اي  از مسئوليت ها  مثلاً  زماني كه  گفته  مي شود  :  رئيس  از كا رخود  شانه خالي ميكند  مي توانند  در اين حوزه  مطرح باشند  . با وجود اين  بايد  دقت داشت  كه جامعه شناسي  مانند  آگوست كنت  و  هربرت اسپنسر مفهوم  كار كرد  را صرفاً  به عنوان هدفي  كه خود  به مقصد در پي   آن است  درك مي كردند  و اميا دور  كيم  نيز  كار كرد  را دليلي  مؤثر  در فرايند هاي  اجتماعي و انطباق   سازمان  يافتگي  و انسجام  به حساب  می آورد  ( كلود ريوير 1383 . ص 76 ص 77 ) 

 

 بنيان گزاران كار كرد گرايي :

 مالينوفسكي   كه به علت  طرفداري  دفاع و تبليغ  تا حدودي  به عنوان  بنيانگذار  اصلي و سخن گوي  دبستان  بكارايي در مردم شناسي  معروف است  كارايي را چنين تعريف  مي كند :

فونكسيون عبارت از  بر آورده شدن  يك نياز  به وسيله يك عمل  است  و به نظر وي  هدف اصلي  فونكسيو ناليسم  اين است  كه با شناخت روابط  متقابلي كه بين  اعضاء  و قسمت ها و   وظايف وجود  دارد  سازمان اجتماعي  مشخص  شود  . فرهنگ  مجموعه اي  از  سازمان ها و اعضاي  مختلف است  كه واحد هاي  وابسته  به يكديگري  دارد  هر واحد  در جاي  خود  در كنار  واحد هاي  ديگر  وظيفه  خود  را در مجموعه  مانند هر يك  از قسم ت هاي مختلف  يك ماشين  انجام مي دهد .

 از جمله صاحب نظران  بزرگ اين دبستان مي بايست از مالينو فسكي را د مليف براون  مارسل  مس ولوي  نام برد . با توجه به اينكه مارسل مس  ريا، راد كليف بروان و مالينو فسكي  مستقيماً  تحت  تاثير آثار  و انديشه هاي   دور كيم بوده اند . مي توان  دور كيم  را پايه گذار  دبستان  بكار ايي دانست . همچنين  بايد توجه داشت  كه در آثار  فلاسفه و دانشمندان  انديشه هاي نزديك  به نظريه هاي بكارايي يافت  مي شود . مثلاً  كانت در 1784 در كتاب فلسفه ي تاريخ مي نويسد:

« تمام آنچه كه در طبيعت موجود است براي اين منظور است كه هميشه يا در مواردي نتيجه بخش باشد. عضوي كه دليلي براي بودنش نيست و يا يك سازمان كه نقش خود را ايفاد نمي كند، در سيستم منطق نمايي طبيعت، يك تضاد است. (روح الاميني، 1383، ص 114، ص 115)

   كاركردگرايي و نظم اجتماعي:

كاركردگرايان بدون توجه به اينكه ساختارهاي اجتماعي چگونه بوجود مي آيند و بي توجه به اينكه نظم اجتماعي ازخواست انسانها براي زندگي اجتماعي شروع شده و يا جبري اجتماعي در آن دخيل بوده جامعه را واجد نظم و ترتيب مي دانند. از نظر ايشان ، نه تنها انتظار مي رود كه ساختار كلي جامعه به صورت منظم و قابل پيش بيني عمل كند بلاكه چنيين انتظاري در مورد زندگي خصوصي افراد هم وجود دارد. اين ديدگاه مبتني بر تمثيل (قياس) ارگانيك بين جامعه و ارگانيسم موجود زنده است. از اين منظر جامعه يك سيستم متشكل از اعضا و اجزاي بي شماري است كه هر يك بايد كاركردهايي خاص را براي بقاي كلي سيستم و ديگر اجزا و اعضاي آن انجام دهد و نظم اجتماعي پديده اي است كه كارگردهاي اعضاي مختلف اين سيستم را به صورتي مرتب و در سلسله مراتبي خاص به هم پيوند مي دهد. كارگرايان بر اين باورند كه اجزاي سازنده يك جامعه، نهادهايي چون نظام اقتصادي، نظام سياسي، نظام خانواده، مذهب و سازمانهاي آموزشي و پرورشي اند كه بدون كاركردهاي ضروري و منظم آن ها، جامعه اي وجود  نخواهد داشت. بدون وجود نوعي نظام خانوادگي در راوبط جنسي بين مردان و زنان، كار توليد مواليد مختل مي شود، بدون خدمات نظام سياسي، هرج و مرج و اعتشاش همه جا را فرا خواهد گرفت و بدون مذهب ، هدف زندگي، واقعيت هستي و جايگاه انسان در آن مشخص نيست و نتيجه نبود يا اختلال اين اجزا، به خطر افتادن حيات و بقاي كل سيستم اجتماعي است. همه اين نهادها (اجزاي سيستم) داراي ارتباط متقابلند و هر يك از آنها جهت ايفاي نقش مشخص خود بايد اندازه،  قابليت و ساختمان مناسب داشته و به گونه اي عمل كند كه با اجزاي ديگر سازگار باشد. به بيان ديگر، اگرچه جامعه براي بقاي خود به نظام اقتصادي نياز دارد، اما هر نوع اقتصادي هم نمي تواند اين نياز را كاملاً مرتقع سازد، بلكه اقتصادي لازم است كه با نهاد هاي ديگر آن جامعه سازگار باشد. ناسازگاري اجزاي سيستم اجتماعي، موجب تجزيه ي آن و تضاد بين اجزا، باعث نابودي آن خواهد شد. ضامن اصلي سازگاري اجزاي سيستم، وفاق در ارزشهاي مشترك است.

در واقع امر، تحليل كاركردگرايانه در جامعه شناسي غالباً بارويكرد وفاق يكي است. از اين منظر، جامعه متضمن اصول اخلاقي، هنجارها، قواعد و تفاهم هاي مشترك است. به بيان ديگر سازمان و نظم اهداف جامعه، ناشي از ساختارهاي اجتماعي جهان همان جامعه است و در هر جامعه اي بايد ميزاني از توافق عمومي در مورد ارزشها، در بين اعضا وجود داشته باشد. چنين انسجامي در اركان و اجزاي سيستم اجتماعي ضروري است و نبود آن بقاي جامعه را با خطر مواجه مي سازد. البته تالكوت پارسفرنر كاركرد گرايي متأخر، با نگاهي نسبتاً متفاوت از متقدمين ادعا دارد كه نظام اجتماعي شامل اجزاي متمايزي است كه هر يك مكمل ديگري است و به نوعي در فعاليت هاي مستمر كل جامعه دخالت دارد. چون اين اجزاي متفاوت و متمايز همگي رو به سوي ارزشهاي واحدي دارند، ميان آنها تضادي وجود ندارد و سازگاري برقرار است. هر نوع تغيير ي كه در ساختار يكي از نهادهاي اجتماعي روي مي دهد، منجر به بي نظمي ارتباط متقابل آنها با ساير نهادها مي شود. اما سيستم، خود تنظيم جديدي در روابط اين نهادها ايجاد خواهد كرد تا بدين وسيله نهادهاي منحرف شده مجدداً به محور ارزش هاي اساسي باز گردند، به دليل وجود نهادهايي مانند مذهب، كه حافظ ارزشهاست و افراد را به وفاداري نسبت به آنها تشويق مي كند، و همچنين به دليل وجود اشكال سازمان يافته اي مانند خانواده و نظامهاي آموزشي و پرورشي، كه ارزشهاي استقرار يافته را به اعضاي جديد جامعه القا مي كنند در هر جامعه ارزشها رو به ثبات دارند.

چون افراد در ارتباطهاي خصوصي خود با ديگران در صورت كج رفتاري، مجازات خواهند شده و جون سازمانهاي ويژه اي مثل پليس و دستگاه قضايي در جامعه وجود دارند كه بازوهاي كنترل اجتماعي محسوب مي شوند و كساني را كه از قوانين اجتماعي سرپيجي مي كنند مجازات خواهند كرد بنابراين افراد بر طبق ارزشها رفتار خواهند كرد. (سرستاني، 1385، ص223)

فونكسيرناسيها معتقدند كه قشربندي اجتماعي براي اين وجود دارد كه نيازهاي جامعه بهتر برآورده نمود. آنها بر اين باورند كه پاداشهايي چون درآمد، قدرت و منزلت بايد در ميان اعضاي جامعه نابرابرند توزيع شوند تا مهمترين پايگاهها در اختيار شايسته ترين افراد قرار گيرند.(كوئن، 1385، ص 185)

  كاركرد گرايي و ديد تاريخي به جامعه:

اغلب بر اين عقيده اند كه بعد از كوششي كه در راه ايجاد يك جامعه شناسي تاريخي از جانب اولين جامعه شناسان به عمل آمد، مكتب اصالت كاركرد، اين نسبت را دگرگون ساخت و جامعه شناسي را از زمره ي يك علم تاريخي و يا علم مورد مطالعه ي تاريخ بيرون آورد. در حقيقت فونكسيوناليزم با مكتب تكامل (Evolutionism) كه در قرن نوزدهم رواج داشت به مقابله برخاسته بود. پيروان اين مكتب بي اعتباري علمي روشهاي و نتيجه گيري هاي طرفداران مكتب اصالت تكاملي (به روايت اسپنسر) را بر ملا ساختند و به جاي آنها روشي استوارتر و پابرجاتر به منظور تجزيه و تحليل جامعه معرفي نمودند. آنها با معرفي و پيشنهاد جهت گيري جديدي براي تجزيه و تحليل مسائل اجتماعي، اكثراً به اين سو گرايش يافتند كه سازمان و وظايف جامعه را تنها در يك لحظه ي معين از تحويل آن مورد مطالعه و تحقيق قرار دهند و بدين ترتيب فونكسيوناليزم را به صورت مكتبي مشخص ساختند كه نه ارجي به تاريخ مي نهد و نه به مطالعه ي تغيير اجتماعي مي پردازد.

در اينجا بايد اين نكته را خاطرنشان ساخت كه فونكسيوناليزم خصوصاً به وسيله ي مردم شناسان تعريف گرديده و به كار برده نشده است و اين بدان خاطر است كه جوامعه ابتدايي مورد مطالعه آنها، داراي تاريخ مشخص و معلومي نبودند و همين امر عامل بسيار مهمي در طرز تلقي و نگرش پيروان فونكسيوناليزم به مسائل اجتماعي است. اين بي تفاوتي نسبت به مطالعه اي جامعه از ديد تاريخي، باعث محدوديت وسيعي در مطالعات آن گشته و در واقع ايده هاي اصلي اين مكتب را بي مصرف ساخته است. اين بي تفاوتي همچنين باعث شد كه در تمام مدت دو يا سه دهه اي كه فونكسيوناليزم بر جامعه شناسي و مردم شناسي استيلا يافت، سنت تاريخ گرايي در مطالعات اجتماعي نو اهميتي در تحقيقات تئوريك داشته باشد و نه در تحقيقات تئوريك داشته باشد و نه در تحقيقات تجربي، و توجه به جامعه شناسان تنها به توصيف و تجزيه و تحليل ساخت و وظايف سازمان اجتماعي متمركز گرديده بود. (گي روشه، 1383، ص19 و ص 20)

·      كاركرد گرايي و تغيير اجتماعي:

نظريه پردازان مكتب كاركردگرايي اساساً به شيوه ي يكپارچگي و وابستگي متقابل اجزا نظام اجتماعي توجه نشان داده اند نه به مسائل تعارض و فروپاشي و اصولاً در نظامهاي اجتماعي، آنها اساساً مفهوم تعادل را مورد تأكيد قرار مي دهند. (صبوري، 1385، ص 176)

البته نبايستي تصور نمود كه فونكسيوناليزم از هر نوع مطالعه اي درباره ي تغيير اجتماعي دست كشيده است، زيرا همين دوره تحقيق بي شماري تحليلهاي بسيار جالبي يا در ارتباط با بعضي عوامل يا درباره ي چگونگي تغيير اجتماعي به عمل آورده اند. ديريس كينگزلي در اين زمينه تائيد مي نمايد كه برخي از عاليترين تحليهاي تغيير اجتماعي از آثار محققاني است كه به عنوان فونكسيوناليزم شهرت يافته اند. به عنوان مثال نمي بايستي اهميت مطالعاتي نظير آنچه كه كروبر درباره ي تغييرات ناشي از نشر اختراعات، تكنيكها و آگاهي ها انجام داده است و يا تحليل بسيار دقيقي كه بارنت در ارتباط با موارد مختلف از نواوري در جوامع باستاني و در جوامع پيشرفته به عمل آورده است را ناچيز تلقي نمود. در جامعه شناسي نيز رابرت مرتن كه به نقش وي در فونكسيوناليزم وقوف داريم، به تحليل نقش عوامل مختلف اجتماعي- فرهنگي در تحويل آگاهي هاي علمي و تكنولوژيك پرداخته است. (گي روتر، 1383، ص 20و ص 21).

به طور كلي ديدگاه عمومي كاركردگرايي بر اين استوار است كه جامعه ما نزد يك ارگان زيستي بزرگ است كه اعضا و جوارح مختلف آن هر كدام وظيفه و كار معيني انجام مي دهد كه در رابطه با كار و وظيفه ي ساير اعضا و اجزا به انجام كل بدن كمك مي كند و وظايف هر كدام به نوبه ي خود ضروري و اجتناب ناپذير است چرا كه به كليت نظام و حفظ آن كمك مي كند. (توسلي، 1385 و ص 236).

كاركردگرايي يكي از مكاتب سازگار و ملايم با تبيتهاي جامعه شناسانه است و به همين رو در جامعه شناسي از محدوده ي يك مكتب و يك رويكرد نظري پا فراتر نهاده است و در پس زمينه ي تئوريك غالب نظريات جامعه  زند، دين، جامعه، عرضي شدن، نشر مركز، 1380


معرفی بنیانگذار مکتب کارکردگرایی(فونکسیونالسم)

مالينووسكي در حين اقامتش در ترو برياند روش شناسي ميداني را به شكل تخصصي گسترش داد.در واقع اين مالينووسكي بود كه مفهوم مشاهده مشاركتي را رواج داد. او معتقد بود براي شناخت جوامع ديگر بايد در شيوه زندگي آنها عميق شد و حتي الامكان در امور ممكن و مناسب شركت كرد و تعامل و رفتار اعضاي آن جامعه را به دقت مشاهده نمود.
به علاوه از اين نگره استفاده از زبان بومي بسيار مهم بوده و اقامت موقتي در ميان جوامع ديگر، حداقل به مدت يكسال يعني تا هنگام درك مفاهيم متنوع فعاليت هاي انساني ضرورت مي يافت. به هر حال مالينووسكي دريافت هاي خود را از جزاير تروبرياند به مدت دو دهه ، شالوده نشر آثارش قرار داد و مكررا بهنقد ابعاد اين رهيافت هاي اجتماعي دست زد.
البته با مطالعه تحقيقات مالينووسكي نمي توان همبستگي جامعه تروبرياند را در مدتي كوتاه درك كرد ، چرا كه رسوم، نهادها يا خصايصي عجيب ، وظايف و كاركردهاي معيني را در متن نظام فرهنگي اين جامعه برعهده دارند. لذا از اين لحاظ هيچ پديده اي فاقد كاركرد نبوده و اصولا خصايص فرهنگي بدون كاركرد ممكن نيست به بقا ادامه دهند.
مالينووسكي هدف كاركرد فرهنگي را در ارضاي سوائق و نيازهاي ا ساسي اعضاي جامعه مي ديد ، زيرا گمان داشت نهاد ها در واكنش به نيازها پديد آمده اند. او به تعريف نيازهاي اوليه – مبتني بر الزامات حياتي _ پرداخت و آنها را در قوالب زيستي ، رواني و اجتماعي طبقه بندي كرد. به نظر وي همه انسانها براي ادامه بقاء ناچار به تغذيه اند و بايد نيازهايشان را مرتفع سازند و همراه با گروه هاي اجتماعي با هدف توليد مجددو اعتلاي وضعيت اعضاي جامعه به كار بپردازند. مالينووسكي بر پايه ترسيم نيازهاي اوليه نشان داد نيازهاي مشتق يا ثانوي بر حسب نيرو و تمايلات نيازهاي اوليه رخ مي دهند.مثلا اگر چه همه انسانها غذا مي خورند، اما آنچه آنها مي خورند به لحاظ فرهنگي مشروط است و هر جامعه با تحريم هاي خاص غذايي مواجه است . به اين ترتيب واضح است كه انسانها به نيازهاي اوليه در قالب مكانيزم هاي فرهنگي گروه پاسخ مي دهند، اما ساير حيوانات در تداوم بقاء تابع غرايز خاص خود هستند. بدينسان مالينووسكي تاكيد كرد همه خصايص و نهادها با نظام فرهنگي همبسته است و بر خلاف نظر مغشوش " لويي برول " درباره اجزاء و قسمت هاي اجتماعي ، نظم و سازمان هاي آن در بطن نظام فرهنگي جامعه پي ريزي شده است.
مالينووسكي در ديگر آثار خويش به تنظيم داده هاي مردم نگارانه بر بنيان چارچوبي نظري همت گماشت.او در كتاب مشهور " بوميان غرب اقيانوس آرام " كه در سال 1922 تحرير كرد ، نشان داد نهاد بازار برحسب نظام مبادله اقتصادي كولا در جوامع بومي نيازهاي اوليه را تامين مي كند.او در مطالعه جامعه هرگونه تبيين تاريخي را كنار نهاد و در مخالفت با مكتب " بوئا س " *تاكيد كرد اين ديدگاه تنها به تشريح اشكال وجودي و گسترش نظام هاي جوامع بدوي مي پردازد و از تحليل كاركردي آنها ناتوان است.
مالينووسكي نهاد را به عنوان گروهي از مردم كه در راستاي تحقق هدفي مشترك نيل مي كنند، تعريف كرد.وي عقيده داشت خانواده نهاد بنيادين جامعه است و از همين رو در نتيجه علاقه به بررسي خانواده و مسائل روان شناسي به نظريه فرويد توجه نمود. او در سال 1927 در كتاب " غريزه جنسي و سركوب آن در جوا مع بدوي " نتيجه گرفت مفهوم كلاسيك عقده اديپ در جزاير مادر سالاري تروبرياند مصداق ندارد و اين عقده چنان كه فرويد تاكيد مي كند جهاني نيست. مالينووسكي سپس دين را به لحاظ كاركردي و به مثابه واكنشي به نياز بقاء ، تقدس بخشي به هنجار فرهنگي ، آسودگي خيال در هنگام فشارها و تبيين امور فاقد توجيه فرهنگي تعريف كرد.
انتقاد عمده مالينووسكي از نظر تطورگرايي كلاسيك غالبا عليه مفهوم بقاي "تيلور"** بود، زيرا نظريه" تيلور" كمتر ابعاد كاركردي جامعه را در بر گرفت و در واقع به نظر او هيچ جنبه فرهنگي فاقد كاركرد نمي نمود.ضمنا مالينووسكي با تحقيق تطور گرايانه براي يافتن مباني و بازسازي تاريخ مخالفت مي كرد و اينگونه تحقيقات را نارسا مي يافت ، زيرا سوال اساسي اين بود كه ابعاد فرهنگ چگونه عمل مي كند و نه اينكه اشكال گذشته آنها چطور بوده است ؟ همچنين او شديدا موافق نظزيه " بوئا س " راجع به وجه قياسي چهار چوب انسان شناسي قرن نوزدهم و ضرورت مطالعات ميداني منظم و گسترده بود.

شناخت افکار عمومی و ضرورت مطالعه آن

به این ترتیب، با گسترش رسانه‌های خبری، پدیده‌های روانی-اجتماعی مربوط به افکار عمومی نیز هر روز گسترش و اهمیت بیشتری می‌یابد و توجه پژوهشگران بیشتری را به خود جلب می‌کند. رشد همه‌جانبه این رشته، بستگی به شناختی چند عامل دارد:

1. تکنیک‌های بررسی پیشرفته

مجهزبودن رسانه‌های گروهی و دستگاه‌های تبلیغاتی به تکنیک‌های قوی و مؤثر و کارآمد به آنها امکان می‌دهد تا در راه تشکیل، هدایت و نیزبه اسارت کشیدن افکار عمومی فعالیت بنمایند؛ بنابراین روشن است که شناساندن ماهیت افکار عمومی و طرز تشکیل، طرز برخورد، طرز برداشت و طرز مقاومت آن به خود مردم تا چه حد ضروری و تا چه پایه مسؤولیت‌بخش است.

2. خوراک فراوان برای تغذیه افکار

مواد لازم برای تغذیه افکار عمومی هر روز فراوان‌تر می‌شود. اخبار و وقایع سیاسی، اجتماعی و اقتصادی داخلی و خارجی به طور روزمره و حتی دائمی برای مردم خوراک فکری تهیه می‌کنند و به طور خستگی‌ناپذیری مورد استقبال قرار می‌گیرند.

صفحات انتقادی روزنامه‌ها، گفت‌وگوهای رادیویی و تلویزیونی، تفسیرها و میزگردها و همایش‌ها، شعر و طنز و اعلامیه و بیانه و نیز پژوهش‌های وسیع اجتماعی گوشه‌هایی از پدیده مهم افکار عمومی را به تصویر می‌کشنند.

3. توجه روزافزون به افکار

واکنش‌ها و داوری‌های عموم توجه روز افزون قرار دارند. چه افراد مهم اجتماعی مانند سیاستمدار و بازرگان و کارخانه‌دار و تبلیغات‌گر و چه پدیده‌های مهم اجتماعی از قبیل شهرسازی و خانه‌سازی، جوانی جمعیت و قانون‌گذاری به شناخت افکار عمومی نیازمندند و از آن جهت که تأثیر این افکار بر رفتارهای اجتماعی مسلم است، بدان حساسیت نشان می‌دهند.

4. رشد فزاینده روابط اجتماعی

افکار عمومی در روابط اجتماعی تغییر ایجاد می‌کند. روابط اجتماعی در پرتوشکل گیری‌ها و تحولات افکار عمومی پیوسته غنی‌تر و محکم‌تر و گسترده‌تر می‌شوند. به‌سهولت می‌توان مشاهده کرد چگونه رسانه‌های گروهی قادرند نوعی همفکری و همدردی و همسانی در میان مردم یک کشور و حتی جهان ایجاد کنند. رسانه‌های گروهی دائماً در جهت وحدت‌بخشیدن به افکار عمومی در سطح جهانی گام برمی‌دارند و تصور «دهکده جهانی» در ذهن مک لوهان شکل می‌گیرد.

ریشه افکار عمومی در نظام‌های ارزشی جامعه

عمومیت افکار مردم یک جامعه نشانه بستگی فرد و جمع به یک سری ارزش‌هاست. وقتی کشوری مورد هجوم دشمن قرار می‌گیرد، یک‌یک افراد ملت و جمع آن، برای دفاع از خود آماده‌رفتن به میدان جنگ می‌شوند و جنگ به یک نظام ارزشی تبدیل می‌گردد. در این حال همگان از قواعد آن پیروی می‌کنند و ارزش‌های اساسی در جامعه سرچشمه شرکت افراد آن جامعه در افکار عمومی و زمینه و بستر آن می‌شود. احساس یاری به همنوع، دفاع ملی، نیاز به امنیت، سرکوب دشمن و ده‌ها احساس دیگر ارزش‌های پایه یک جامعه و تفکر اجتماعی مردم آن را تشکیل می‌دهند.

قضاوت در مورد افکار عمومی یک قوم یا ملت با توجه به این ارزش‌ها صورت می‌گیرد. هر چه ارزش جمعی ریشه‌دارتر باشد، افکار عمومی‌ای که براساس آن شکل گرفته، پایدارتر و عمیق‌تر خواهد بود. به این ترتیب، افکار مردم می‌تواند به عنوان شاخصی برای تشخیص ماهوی شخصیت اجتماعی آنها به کار بیاید. با مطالعه نوع افکار و شدت و ضعف آن و اشکالی که به خود می‌گیرد، می‌توان به تمایلات عموم پی برد و دریافت چگونه افکار عمومی با وجدان فردی و جمعی ارتباط پیدا می‌کند. چگونه روابط بین انسان شخصی‌کردن و اجتماعی‌کردن متبلور می‌گردد.

پس افکارعمومی تنها عقیده عمومی در مورد یک موضوع یا پدیده نیست، بلکه همان‌گونه که در بالا آمد، گویای یک نیاز در برقراری ارتباط با جمع نیز هست و از این رو فرد و جمع را در قضاوت خود هوشیار و متعد می‌سازد و مسؤولیت فردی و گروهی را بارور می‌نماید. می‌گویند ارزش یک جامعه به کیفیت افکارعمومی آن جامعه بستگی دارد یا به عبارت دیگر هر جامعه شایسته همان افکار عمومی‌ای است که داراست. ارزش افکارعمومی در یک جامعه ارزش تمامی آن جامعه است. چنانچه افکارمردمانی به خاطر جنایت‌های پی‌درپی یک خفاش شب تهییج بشود، بی‌شک این مردم به مظلومیت و بی‌گناهی و عشق و محبت پای‌بندند و برعکس چنانچه در کشوری بین حقوق زن و مرد، خودی و بیگانه، سیاه و سفید، کوچک و بزرگ و فقیر و ثروتمند تفاوت و تبعیض وجود داشته باشد، شایستگی انسانیت و مدنیت در آن کشور جایی ندارد. لذا افکارعمومی پدیده‌ای است که آحاد مردم را از طرفی و جمع ملتی را از طرف دیگر در برابر یک مسئله اجتماعی ملزم و متعد می‌سازد و مسئولیت همگان را می‌طلبد.

منشأ تشکیل افکار و شرایط شکل‌گیری آن

در معدود تعاریفی که از افکار عمومی به دست داده شده عموماً به سه خصلت این پدیده اشاره شده است: آشکار بودن، آگاهانه و هوشیار بودن و از وسعت کافی برخوردار بودن. در هر سه ویژگی بالا کیفیت ارتباطی افکار عمومی هویداست. آشکار بودن افکار مستلزم شرکت افراد در تظاهرات جمعی و بالنتیجه حضور انسان‌ها در کنار هم و برقراری رابطه بین آنهاست.

آگاهی مردم به افکار عمومی گویای اراده آنها در پیوستن به صفوف دیگران و برقراری ارتباط با آنهاست. وسعت پدیده نیز نشانه جمعی بودن آن و بانتیجه رابطه اجتماعی است.

واقعه افکار عمومی جز در شرایط مشخصی به وقوع نمی پیوندد. این شرایط را می‌توان در شش بخش خلاصه کرد:

باید یک واقعه مرکزی و یا شماری وقایع متناسب و پشت سر هم از یک نوع وجود داشته باشد.

الف) واقعه مرکزی

هنگامی که ما در معرض تشعشعات خبری قرار می‌گیریم، ممکن است یک خبر بیش از سایر اخبار توجه ما را به خود جلب کند. چنانچه این خبر برای همه شنوندگان جالب توجه باشد، آن را اصلی می‌گویند و واقعه مرکزی را تشکیل می‌دهد و منشأ افکار عمومی می‌شود.

ب) وقایع متناوب

ممکن است یک پدیده اجتماعی به خاطر اثرات سویی که پشت سر هم بر زندگی مردم می‌گذارد تدریجاً به افکار آنها جهت بدهد و آن را متحد نماید. پدیده‌هایی از قبیل اعتیاد و گرانی و ترافیک از این نوعند.

باید فضای مساعد وجود داشته باشد

چنانچه مردم تشنه شنیدن خبری باشند که به سرنوشت آنها بستگی دارد به شایعه‌سازی دست می‌زنند تا خلأ موجود را پر کنند و شایعه‌سازی و شایعه‌پراکنی شاخص‌های بارز وضعیت بحرانی افکار عمومی هستند و باید به مثابه نشانه‌های هشداردهنده این وضعیت به شمار آیند. بنابراین بستر فکری جامعه زمینه‌ساز تشکیل افکار عمومی در آن جامعه می‌شود.

3. باید محتوای افکار با الگوی فرهنگ جمعی مطابقت داشته باشد.

واقعه‌ای که بخواهد افکارعمومی را در یک محل بسیج کند، لاجرم باید از فرهنگ آن محل تأثیر پذیرفته باشد. واقعه‌ای در اینجا الزاماً نخواهد توانست مردم را در آنجا بسـیج کند مگـر آن که با ارزش‌های بین المللی و فرهنگ جهانی و انسانی مطابقت داشته باشد.

4. باید محتوای افکار پاسخگوی نیازهای ظاهری و باطنی افراد باشد.

واقعه‌ای که به افکارعمومی دامن می‌زند واقعه‌ای است که به نیاز افراد یا جامـعه کلی پاسخ می‌دهد. این نیـاز می‌تواند ظاهری، معروف، آشکار، قابل اعتراف و یا برعکس باطنی، نهانی و خود آگاه باشد.

5. باید افکار به واسطه رسانه‌های گروهی گسترش یابد.

اگر در سابق افکار عمومی جز در محیط‌های کوچک که در آن ارتباط بین افراد رودررو نسبتاً کند بوده جریان نمی یافت ولی امروز سرعت توزیع و اشاعه افکارمدیون رسانه‌های گروهی است. مراکز رادیویی، تلویزیونی و مطبوعاتی، فرستنده‌هایی هستند که از نظر خبـری افراد را به منزله گیـرندگان خبـر بی‌وقفه تغذیه می‌کنند.

6. باید افکارعمومی با دخالت مستقیم مردم اشاعه یابد.

همه‌روزه وقایعی اتفاق می‌افتد و اخباری پخش می‌شـود، بی‌آنکه بر مردم اثر چندانی بگذارد؛ ولی روزی فـرا می‌رسد که واقعه‌ای مردم را بر می‌انگیزد و یکباره به خیابان‌ها می‌ریزد. آن‌گاه سیل انسان‌ها روان می‌شود و عموم مردم خود به یک رسانه توانای تبلیغی و گروهی بدل می‌شوند. واکنش مردم تهران به محض شنیدن خبر کشتار حجاج در مکه از این نوع بود.

نتیجه

مجموعه افکار یک ملت به حالت خفته و خاموش یا بیدار و پرخروش، موقتی و زودگذر یا پایدارو بیدار صفحات کتاب روان شناسی اجتماعی آن ملت را تشکیل می‌دهد، چه در پس این افکار، ارزش‌های فرهنگی ریشه داری قرار دارد که اساس و پایه آن را می‌ریزد. با پیشرفت جامعه‌ها و دستیابی به فناوری‌ها و بهره گیری از نظر سنجی‌ها و بلند گوها خواه نا خواه ملت‌ها در دولت‌ها حضور می‌یابند و آنها را وادار به پذیرفتن اررزش‌های ملی و حقوق سیاسی و اجتماعی خود می‌کنند و با فراهم آوردن شرایط مناسب، پراکنـدگی‌ها را به تجمع، تفـاوت‌ها را به تشابه و ضعف‌ها را به نیرو مبدل می‌سازند.

صدای خود را با زیان آمار و ارقام به گوش‌ها می‌رسانند. فنون افکارسنجی که در کشورهای آزاد بار انعکاس این صدا را به دوش می‌کشند، در کشورهای جهان سوم نیز به طور روزافزونی رواج می‌یابند. دولت‌های خودکامه به مردم‌داری بیشتر سوق داده می‌شوند و با صدای ملت‌ها آشناتر می‌گردند.

مطالعه و اندیشه در شکل و محتوا، نقش و معنای پدیده کم‌شناخته افکار عمومی نه‌تنها ما را به شناخت بهتر و بیشتر زوایای تاریک تاریخ ملت‌ها نزدیک می‌کند، بلکه به توانمندی‌های بالفعل و بالقوه این نیروی عظیم انسانی بیش از بیش آگاه می‌سازد. تأثیر اعجاب‌آور تبلیغات برافکار و چگونگی رهبری‌های معجزه آسای این افکار بـرای مـا روشـن می‌گردد و در نهایـت بـا توجـه به اهمـیت روزافـزون ایـن نیـــروی جــادویی مفـهـوم «بیداری ملت‌ها» تبیین و توجیه می‌شود و از این راه، امید به کسب آزادی‌های بیشتر آنها و برقراری گفت و شنود صمیمانه تر بین ملت‌ها و دولت‌ها از یک سو و گفت و شنود فرهنگ‌ها با هم و نه برخورد آنها با هم بیش از پیش فراهم خواهد آمد

شناخت فرهنگ

شناخت فرهنگ

شناخت فرهنگ با توجه به شرايط مختلف تاريخي 
شناخت فرهنگ به معناي شناخت معنا و مفهوم آن است و ارتباط مستقيمي با مسائل زيستي ندارد. فرهنگ‌ها در شرايط مختلف تاريخي معنا و مفهوم خاصي دارند كه در نهايت ميان آنها تفاوت به وجود مي‌آورد.

وظيفه يك انسان‌شناس آگاهي به ماهيت آن شرايط تاريخي و معناي فرهنگ در آن چارچوب خاص است

شناخت فرهنگ از طريق شناخت لايه‌هاي مختلف آن
بسياري از پژوهشگران مقوله فرهنگ، براي بررسي دقيق اين شبكة قدرتمند و پيچيده و كاركردهاي آن به سطح‌بندي لايه‌هاي مختلف فرهنگ پرداخته‌اند تا نوع كاركرد و اهميت هر يك از مشتقات فرهنگ را در شرايط مختلف مورد مطالعه قرار دهند. برخي از اين مشتقات در يك نظام فرهنگي پايه‌هاي اساسي و ريشه‌هاي فرهنگ را مي‌سازند. اين بخش را مي‌توان لاية زيرين مجموعه ناميد كه ديگر سطوح و لايه‌ها بر آن قرار دارند. شايد بتوان، مثلاً جهان‌بيني و شناخت‌شناسي را در يك نظام فرهنگي اين سطح قرار داد كه ريشه همه يا بسياري از باورها و اعتقادات و ارزشها را به عنوان لاية بعدي فرهنگ تشكيل مي‌دهد همچنين رسوم، آيين، هنر و ادبيات را مي‌توان جزء مشتقات ديگر فرهنگ دانست كه در مرحله يا لايه بعدي بر پاية باورها و اعتقادات و ارزشهاي يك جامعه استوارند و بالاخره لايه بيروني‌تر و عيان‌تر فرهنگ است كه شايد بتوان آن را در شكل هنجارها، الگوهاي رفتاري و معيارهاي اجتماعي در يك جامعه مورد مشاهده، بررسي و ارزيابي قرار داد.

روش شناخت فرهنگ
فرهنگ… علم است و روش عملي و مستحكم ويژه خود را دارد. همان‌طور كه در هر علمي عناصر آن علم مشخص، توصيف و رده‌بندي مي‌شود تا جايگاه انواع عناصر آن مشخص شود در شناخت فرهنگ نيز به همين صورت عمل مي‌شود.

چگونگي شناخت فرهنگ
يكي از مهمترين پيشرفتهاي علمي عصر حاضر شناخت فرهنگ است. بشر در طول تاريخ بطور مبهم از وجود فرهنگ آگاهي داشت و حتي اين آگاهي، اندك و سطحي به سبب برخورد و مقايسة رسوم و عادات جوامع با يكديگر صورت مي‌گرفت. به‌طوركلي استعداد و ديد فرهنگي، ارزيابي و درك و تحسين محتواي آن احتياج به يك مقياس عيني دارد كه متأسفانه به آساني بدست نمي‌آيد.
 
توجه به الزامهاي مادي در شناخت فرهنگ
نوع ديگري از بسط انديشه‌هاي ماركس، انگلس، وايت و استيووارد، چشم‌اندازي است كه گهگاه مادي‌انديشي فرهنگي ناميده مي‌شود. ماروين هَريس كه از نمايندگان برجستة اين مكتب است، بر تأثير الزامهاي مادي روي تطبيق فرهنگي تأكيد مي‌ورزد. او افكار، ارزشها و باورهاي مذهبي را وسايل يا فرآورده‌هاي تطبيق با شرايط محيطي (يا همان الزامهاي مادي) مي‌انگارد كه عبارتند از: منابع غذايي موجود، آب و هوا، حيوانات شكارگر، بيماري و نظاير آن. به نظر هريس، افكاري كه مردم دربارة غذاهاي ممنوع، تربيت بچه و دين دارند، در واقع براي اين ساخته و پرداخته مي‌شوند كه آنها را در محيط زيست‌شان باقي نگهدارند، هرچند كه خود مردم معمولاً از اين كاركرد آگاهي ندارند.
از برخي جهات، اين رهيافت با رهيافت كاركردگرايان انگليسي همسان است، زيرا كه آنها نيز بر مفهوم جامعه به عنوان يك نظام كاركردي تأكيد مي‌ورزند و بر اين نظرند كه هر يك از نهادهاي اجتماعي در نگهداشت ساختار كل جامعه نقش دارد. خدمت هريس مطرح كردن مفهومي از تطبيق است كه از طريق انواع محاسبات سود و زيان تحقق مي‌يابد. موفقترين تطبيقها آنهايي‌اند كه كفة سودشان بر كفه زيان سنگيني كند، كه البته در اينجا معمولاً سود و زيان كل جامعه مطرح است و نه تك تك افراد. محارم غذايي يكي از اين موارد است.
 
اهميت شناخت فرهنگ غير خودي
اطلاع بيشتر دانشمندان معاصر دربارة فرهنگ از كشورهاي غيراروپايي است. كسي كه غير از فرهنگ خود با فرهنگ ديگري آشنا نيست فرهنگ خود را هم خوب نمي‌شناسد.
 
ويژگي‌هاي دو روش شناخت فرهنگ
… دو روش شناخت فرهنگ[1- مي‌توان ارزشها و اخلاقيات را بدون در نظر گرفتن جامعه تحليل كرد. 2- توضيح اجتماعي تعيين كننده همه چيز است] با وجود تمامي اختلافاتشان در دو چيز مشتركند. نخست آنكه فرهنگ را منجمد و فاقد هرگونه روحي تصور مي‌كنند، ديگر آنكه تماميت و كليت فرهنگ را خدشه‌دار مي‌سازند؛ بنابراين در تفسير نقش فرهنگ در زندگي به بيراهه مي‌روند.
 
پي بردن به ملاك‌هاي داوري از راه شناخت فرهنگ
با مطالعه صحيح فرهنگ و تلاش در جهت دست‌يابي به اعماق فرهنگ است كه مي‌توان به ارزش‌ها و ملاك‌هاي داوري فرهنگ نيز پي برد.
... ملاك‌هاي ارزيابي فرهنگ از دل فرهنگ بيرون مي‌آيد و نبايد ارزش‌هاي بيروني را به منظور داوري فرهنگ به آن تحميل كرد.
 
دشواري در درك فرهنگ 
يك دشواري در درك فرهنگ‌ها اين است كه بسياري پديده‌هاي فرهنگي را نمي‌توان به يك منشاء خاص نسبت داد و تقليل‌گرايي به دركي نادرست از شكل‌گيري و تطور فرهنگ مي‌كشد.

شناخت فرهنگ در عهد باستان
در عهد باستان، شناخت فرهنگ‌ها در دو جهت رشد كرد. نخست پذيرش نسبيت فرهنگي جوامع و اينكه هر جامعه فرهنگ خاص خود را دارد و بايد آن را به‌طور تجربي و مستقل مطالعه كرد. دوم آنكه با تحقيق در آداب و رسوم، ارزشها و طرز رفتار مردم يك جامعه مي‌توان خطوط اصلي فرهنگ آن جامعه را ترسيم كرد.
 
رويكرد تبارشناسي و انسان‌شناسي به فرهنگ
با رويكرد تبارشناختي مي‌توانيم به درك روشني از فرهنگ خود برسيم. يك زمان با فرهنگ برخورد سطحي مي‌شود و يك زمان هم سعي مي‌كنيم كه لايه‌هاي پنهان و عميق فرهنگ را به دست آوريم. يكي ديگر از لايه‌هاي پنهاني فرهنگ، انسان شناسي عرفاني ايراني – اسلامي يا اصطلاحاً وحدت الوجود ايرانيان است(1) كه اين منش و بينش وحدت‌الوجودي در رفتار ما با ديگري خود را كاملاً نشان داده است. از جمله در اشعار ما، در ادبيات ما، در ميل جوانان به موسيقي سنتي، در فرهنگ فتوت، بخشش و جوانمردي و حتي در تعابيري كه بسياري از متفكران، از جمله هيلمن در اين خصوص مطرح كرده‌اند، خود را نشان مي‌دهد؛ تعابيري مثل اينكه، ايرانيان به سختي از خودشان صحبت مي‌كنند، حتي شعراي بنام ما زندگينامه شخصي ندارند، يا اينكه ايرانيان هر وقت از منافع شخصي خودشان صحبت مي‌كنند، خجالت مي‌كشند. اين‌ها همه ريشه در انسان‌شناسي ما دارد...
1- براي ابلاغ از شرح مبسوط‌تر نگرش انسان‌شناختي فوق به مقالات زير رجوع كنيد:

شناخت نسبي فرهنگ
نمي‌توان در مورد فرهنگ تماماً به خودآگاهي دست يافت؛ و فرهنگي كه ما تماماً به آن آگاهيم هرگز تمامي فرهنگ نيست: فرهنگ واقعي فرهنگي است هدايتگر فعاليت‌هاي كساني كه در كار ورزيدن چيزي هستند كه فرهنگش مي‌نامند.
 
شناخت فرهنگ از ديد انسان‌شناسان ايالات متحده
مكتب مطالعة تاريخي موارد خاص كه مورد توجه انسان‌شناسان ايالات متحده قرار گرفته بر آن است كه تحليل هر فرهنگ بايد با ارجاع به تاريخ آن صورت بگيرد، همچنين با توجه به روال مستقل آن، وام‌گيري كه از خارج داشته و نيز انسجام فرهنگيش انجام شود.
 
شناخت فرهنگ از ديدگاه فرهنگ‌شناسان و مردم‌شناسان
فرهنگ‌شناسان فرهنگ را متفاوت از ديدگاههاي مردم شناختي مرسوم مورد توجه قرار مي‌دهند، آنها فرهنگ را به عنوان امري مستقل بررسي كرده و براي مطالعه آن مباني و اصولي را مطرح كرده‌اند. در مردم‌شناسي در اغلب موارد يكي از جلوه‌هاي فرهنگي در جامعه (بيشتر جوامع ابتدايي و سنتي) مورد مطالعه قرار مي‌گيرد و در واقع مردم‌شناسي به مطالعة فرهنگ خاص مي‌پردازد، در حالي كه در مطالعات فرهنگي، فرهنگ با توجه به مسايل، تحولات و تغييرات فرهنگي در گذشته و حال مورد بررسي قرار مي‌گيرد. اساس مطالعات فرهنگي بر كليت فرهنگ و بررسي امور اجتماعي از دريچه فرهنگ است.

بـاور فـرهنگـي
 
تعريف باور فرهنگي
باورهاي فرهنگي يعني (اينكه افراد چه انتظار و تصوري از رفتار ديگران در موقعيت‌هاي احتمالي دارند.)
 
تعريف باور فرهنگي
«باور فرهنگي» عبارت است از ايده‌ها و انديشه‌هاي مشترك بين چند فرد كه بر روابط اين افراد با ديگر اعضاي گروه، بين افراد و خدايگانشان و بين افراد يك گروه و ديگر گروه‌ها حاكم است. به‌طوركلي باورهاي فرهنگي در فرآيند اجتماعي شدن، كه در طي آن فرهنگ يكدست مي‌شود، تداوم مي‌يابد و مبادله مي‌شود، قالب واحدي به خود مي‌گيرد.
 
ويژگي باورهاي فرهنگي
باورهاي فرهنگي… مي‌توانند باعث شوند اعضاي يك گروه رويكردي متفاوت با رويكرد اعضاي ديگر گروه‌ها نسبت به مشخصه‌هاي اجتماعي از قبيل ثروت يا عضويت در يك گروه اجتماعي خاص اتخاذ كنند. اين رويكردهاي متفاوت در قالب سازه‌هاي اجتماعي (social constructs) متفاوت ظاهر مي‌شود… [همچنين ]  بر الگوهاي اجتماعي و اقتصادي روابط متقابل تأثير مي‌گذارند و اين الگوها ساز و كارهاي تضمين اخلاقي قراردادها را متأثر مي‌كند.
 
ابعـاد فـرهنگ
 
ابعاد فرهنگ
يك وجه فرهنگ‌ها، بُعد جهانشمول بودن آن است. فرهنگ‌ها، حتي فرهنگ‌هاي منزوي و ابتدايي، وجوه مشتركي با يكديگر دارند. اگر فرهنگ را محصول ذهن انسان بدانيم و براي ذهن و مغز انسان‌ها ساختار مشتركي قايل باشيم، پس فرهنگ‌ها، ضمن وجوه و ويژگي‌هاي متمايزي كه دارند، داراي ابعاد مشترك انساني هستند و بنابراين فرهنگي به معناي عام و جهانشمول آن، يك فرهنگ بشري، متعلق به همه انسان‌ها، در گذشته و حال است. از اين حيث، فرهنگ نظير زبان تكلم انسان‌ها و محصول آن است. زبان پديده‌اي ذاتي انسان و ماقبل فرهنگ است. همه زبان‌هايي كه انسان‌ها براي تكلم از آن استفاده مي‌كنند، داراي ساختارهاي مشابه و واحد هستند كه محصول ذهن و مغز انسان است و ساختارهاي اساسي آن براي همه انسان‌ها يكي است. به همين علت است كه انسان‌ها مي‌توانند زبان يكديگر را ياد بگيرند و با آن سخن بگويند. زبان موجودات غيرانساني را كه مغز و ذهن متفاوتي از انسان دارند، فقط مي‌توانيم، نظير يك معادله رياضي، كشف رمز كرده و بفهميم ولي نمي‌توانيم با آن گفت و گو كنيم.
 
بعد دروني و بيروني فرهنگ
فرهنگ… مجموعه ارزشهاي علمي و انساني و هنري هر قوم است. داراي دو بعد مشخص ولي جدائي‌ناپذير است، ... و بعد بيروني و بعد دروني، بعد بيروني نمايشگر تسلط آن قوم بر قواي طبيعت و قدرت ايجاد بنيادها و نهادهاي اجتماعي محيطي است كه در آن زندگي مي‌كند...
اما بعد دروني نمايشگر آگاهي و تسلط آن قوم بر طبيعت خويش يعني غرايز و آرزوهاست كه به نيروي معنوي تعبير مي‌شود و با رواج علوم انساني چون ادبيات و فلسفه و هنر در عمل آوردن فضيلتهائي چون گذشت و فداكاري و نوع‌پرستي و تعاون، درجه اين تسلط مشاهده مي‌گردد و همين بعد دوم يعني فرهنگ انسان‌گراست كه وجدان و شرف و آدميت و ذوق را رشد مي‌دهد.
برگرفته از مقاله هويت ملي در لواي تكامل و هدف
 
بعد شفاف فرهنگ
بعد شفاف فرهنگ، عبارت است از آرمان‌ها، عواطف، اخلاق و هدف‌هايي كه براي حيات انتخاب مي‌شوند و آگاهانه يا ناآگاهانه، زندگي آدمي را چه در حالت فردي و چه در قلمرو اجتماعي توجيه مي‌نمايند. تعبير شفاف براي اين‌گونه ابعاد فرهنگي مانند آن است كه براي ديدن اجسام يك نمود عيني محسوس و ملموس نداشته باشند.
 
انواع بعد شفاف فرهنگ
انواع بعد شفاف فرهنگ: ابعاد شفاف فرهنگ كه ابعاد ملموس آن را اشباع و توجيه مي‌نمايد، داراي انواع مختلفي است اين انواع از نظر ماهيت و وسعت و محدوده‌ي دائرة فعاليتي كه دارند به اقسام گوناگوني تقسيم مي‌گردند:
1- ماهيت بعضي از ابعاد شفاف فرهنگ كه در توجيه ابعاد ملموس آن مؤثر است از طبيعت معمولي بشري سرچشمه مي‌گيرد. مانند خودخواهي، قدرت‌طلبي و غيره ذلك كه با اشكال متنوع، عينكي به ديدگان آدمي مي‌زند و چون اين ابعاد از طبيعت معمولي سربرمي‌كشند، لذا دايرة آنها بسيار وسيع و فراگير مي‌باشند…
البته فراموش نمي‌شود كه هيچ فرد و جامعه‌اي آگاه از عوامل انسان‌دوستي و فداكاري‌هاي فراوان كه در طول تاريخ دربارة عدالت و عواطف انساني صورت گرفته است نه تنها تأثر از بعد خودخواهي و قدرت‌طلبي را اعتراف نمي‌كند، بلكه خود را مخالف آن نيز قلمداد مي‌نمايد.
2- نژادپرستي و وطن‌پرستي «نه وطن‌خواهي معقول» يكي از ابعاد شفاف و ناملموس فرهنگي است كه آگاهانه يا ناآگاه در توجه ساير نمودها و ابعاد فرهنگي تأثير مي‌گذارد و آنها را رنگ‌آميزي مي‌نمايد.
3- آرمان‌ها و ايده‌هاي كلي كه مورد اتفاق نظر انسان‌هاي معتدل در گذرگاه تاريخ است مانند علم و هنر و تمدن و بهزيستي و غيره. اين‌گونه ابعاد شفاف در صورتي كه با ماهيت حقيقي خود، بدون آلودگي به خودخواهي و قدرت‌پرستي‌ها، به فعاليت بيافتند، به‌طور قطع مفيد خواهند بود.
 
بعد محسوس و ملموس فرهنگ
منظور از بعد محسوس و ملموس فرهنگ، عبارت است از انديشه‌ها و آرمان‌ها و ساير توجيهات تجسم‌يافته‌ي زندگي كه در اثر كار فكري و عضلاني در جهان عيني مشهود و ملموس است. مانند آثار هنري تجسم‌يافته‌اي كه به وسيله‌ي چشم يا گوش قابل احساس مي‌باشند، و يا رفتار اخلاقي و علم تجسم‌يافته در تكنولوژي كه براي تأمين خواسته‌هاي زندگي، مشهود و ملموس است.

نتايج بعد علمي فرهنگ
از قرن هيجدهم به اين طرف بعد علمي فرهنگ از دو جهت دست به تحريكات شديد مغزي زده راه را براي وضع كنوني مغرب هموار كرد. جهت يكم، يك حقيقت فوق‌العاده عالي و انساني بود كه عبارت است از عشق و علاقه به كشف واقعيّات كه از قديم‌ترين دوران‌ها آرمان عالي بشري بوده و علم ناميده مي‌شود. اين بعد علمي از اين جهت كه انسان‌ها را با واقعيات در تماس مي‌گذارد فوق همه ارزش‌ها قرار دارد و به همين جهت بوده است كه عالي‌ترين انرژي‌هاي مغزي و رواني همه اقوام و ملل را به فعاليت واداشته است.
جهت دوم. اين بعد آرماني فرزندي بنام تكنولوژي، به وجود آورد كه وسايل زندگي با رفاه و آسايش عمومي را به خوبي تأمين كرد. جوامعي كه تكنولوژي در آنها پا به عرصه ظهور گذارده بود چنان شيفته و واله منافع مادي و اعتباري گشتند كه نه تنها انسان و حيات معقول او فراموش شد و نه تنها خود علم را كه به وجود آورندة تكنولوژي بود، در استخدام و اسارت آن قرار داد كه منجر به ورشكستگي علم شد و حيات معقول آدمي را ناديده گرفت.
 
عوامل تعيين‌كننده فرهنگ
 
عوامل تعيين‌كننده فرهنگ
عوامل تعيين‌كننده فرهنگ چيست؟… خصلت‌هاي فرهنگي ممكن است از بيرون يا درون انتشار يابد كه در اين صورت فرهنگ متعلق به مردمي بيگانه تعيين‌كننده مي‌شود. اين انتشار به قدري زياد صورت گرفته است كه ثابت مي‌كند توسعة واقعي فرهنگي معين، طبق قوانيني ذاتي، كه آن را الزاماً به نتايجي قطعي مي‌رساند، پيش نمي‌رود و تماس با مردم بيگانه اين قوانين را نقض مي‌كند. 

عوامل تعيين‌كننده خارجي فرهنگ
«پخش» يا «تماس ملل» در حكم تعيين‌كننده‌هاي خارجي فرهنگ شناخته شده‌اند.
 
سازگاري و فرهنگ‌ها
... فرهنگ فقط عرصه گوناگوني و ناپيوستگي نيست، بلكه در آن ثبات و سازگاري نيز وجود دارد. مراحل جداگانه‌اي كه شاخص تاريخ فرهنگ‌اند ممكن است تعيين‌كنندة يكديگر نباشند، ولي هر يك ممكن است شامل پديده‌هايي شود كه نتيجة ضروري يا حداقل احتمالي آن و در بسياري موارد فقط جلوه‌هاي جديدي از همان پديده باشد؛ در اين صورت عنصري فرهنگي، كه مجزا پنداشته مي‌شد، تعيين‌كننده يا همبستة عنصري ديگر مي‌شود.
 
نسبي‌گرايي فرهنگ 
اگر فرهنگ‌ها دست‌ساز انسان‌ها و جوامع باشند، بي‌گمان داراي سلسله مراتبي هم نيستند. نبود سلسله مراتب نيز معقوليت هرگونه تقسيم‌بندي فرهنگ‌ها بر مبناي خوب، بد و درست، نادرست را منتفي مي‌كند. به بيان ديگر هيچ‌گونه معيار فرافرهنگي براي ارزيابي فرهنگ‌ها وجود ندارد و هم‌سنجي فرهنگ‌ها صرفاً از منظر خود آن فرهنگ‌ها امكان‌پذير است. اكثر نظريه‌پردازان از اين فرايند با عنوان نسبي‌شدن فرهنگي ياد مي‌كنند و پيامدهايي گسترده را بر آن مترتب مي‌دانند.

نسبي بودن بارزترين ويژگي فرهنگ
ويژگي عمدة فرهنگ نسبي بودن آن است. گرچه نمي‌توان انكار كرد كه گروه‌هاي مختلف انساني از لحاظ تفكر، احساس و عمل متفاوتند، اما برتري يا فروتري ذاتي قائل شدن براي آنها به هيچ وجه قابل قبول نيست. يك فرهنگ هيچ معيار مطلقي براي قضاوت دربارة فرهنگ‌هاي ديگر ندارد و بد يا خوب دانستن يك فرهنگ بر هيچ معيار عيني و فرافرهنگي استوار نيست. اين همان نسبيت فرهنگي است.
 
فرايند نسبي شدن فرهنگ
با نسبي شدن فرهنگ‌ها، تصور سنتي از فرهنگ چونان امر مطلق، پايدار و فراتاريخي بي‌اعتبار مي‌شود و اختلالي جدي در كار ويژة هويت‌سازي آن پديد مي‌آيد. در چنين شرايطي كه مطلقيت فرهنگ زير سئوال مي‌رود، بي‌گمان ديگر نمي‌تواند مرجع‌هايي پايدار و ثابت براي هويت‌سازي سنتي تأمين كند. اين ناتواني و ناكاركردي در رابطه با تأمين نياز به متمايز و برتر بودن هم مصداق مي‌يابد. بدين ترتيب فرهنگ‌هاي خاص كه در جوامع سنتي پايه و چارچوب استواري براي هويت‌سازي فراهم مي‌كردند، تحت تأثير فرايند جهاني شدن، بسيار سيال و ناپايدار مي‌شوند و بي‌گمان هويت‌سازي سنتي بر پاية آن تقريباً ناممكن مي‌شود.
 
مفهوم نسبي‌گرايي فرهنگي در مسائل انسان‌شناختي
دومين اصل مهم چشم‌انداز انسانشناختي، نسبيت‌گرايي فرهنگي است كه به توان نگريستن به باورها و رسوم اقوام ديگر در چهارچوب فرهنگ خودشان و نه در قالب فرهنگ خودمان اطلاق مي‌شود اين توانايي ضرورتاً به گونه‌اي طبيعي به دست نمي‌آيد. اين آشكار است كه مفاهيم ذهني ما براي فرهنگ خودمان ساخته و پرداخته شده‌اند براي همين ممكن است كه يك آفريقايي با داغهايي بر چهره به خاطر اجراي يك مناسك خاص و يا يك زن خاورميانه‌اي با چادر كه بيشتر صورت و بدنش را مي‌پوشاند در نگاه نخست براي ما شگفت‌انگيز بنمايد.

نسبيت فرهنگي از ديد بوأس
بوأس در اواخر زندگي‌اش به جنبه‌اي ديگر از نسبيت فرهنگي توجه داد: اصل اخلاقي، بر اين اساس بايد جايگاه و مقام هر فرهنگ را در نظر گرفت، و احترام و مدارا را نسبت به فرهنگهاي متفاوت ارج نهاد. از آن‌جا كه هر فرهنگ موقعيتي استثنايي دارد، حق دارد كه به هنگام بروز خطر به حمايت از خود بپردازد يا خواستار حمايت از خود بشود.

متفـرقه

تفاوت قوم‌مداري در جوامع گوناگون
خودمداري فرهنگي، يعني گرايش به داوري دربارة جوامع ديگر با معيارهاي فرهنگ خودي، قوم‌مداري ناميده مي‌شود. اين پديده به هيچ روي منحصر به جوامع غربي نيست. آدمها در هر جامعه‌اي گرايش به اين دارند كه غيرخوديها و رسومشان را با بدگماني و غالباً با طرد و نفي در نظر آورند. در نظر ما عمل بچه‌كشي ممكن است بسيار سنگدلانه و غيرطبيعي به نظر آيد، اما براي مردمي كه اين رسم را اعمال مي‌كنند عمل محبوس ساختن پيرها در آسايشگاههاي سالمندان كه ما انجام مي‌دهيم، ممكن است به همان اندازه تكان‌دهنده باشد.
«كتاب: انسان‌شناسي فرهنگي»      «مؤلف:دانيل بيتس- فرد پلاگ/مترجم: محسن ثلاثي/صفحه: 43/نشر: علمي»

راه مطالعه فرهنگ از طريق روش مردم‌نگارانه از ديدگاه مالينوفسكي
... شايستگي بزرگ مالينوفسكي،(1) اثبات اين امر بوده است كه نمي‌توان يك فرهنگ را از بيرون و به ويژه از فاصله دور مطالعه كرد. او كه با مشاهده مستقيم «ميداني» راضي نمي‌شد، كسي است كه كاربرد روش مردم‌نگارانه‌اي را كه «مشاهده مشاركتي» (اصلاحي [اصطلاحي] كه وي واضع آن است] خوانده مي‌شود نظام‌مند كرد. زيرا اين روش تنها نحوه شناخت ژرفانگر ناهمساني فرهنگي است كه مي‌تواند از قوم‌مداري در امان بماند… آنچه اساساً در نظر است، پي بردن به ديدگاه مردم بومي است. تنها، اين روش صبورانه مي‌تواند امكان دهد كه روابط متقابل موجود ميان همه امور مشاهده شده را به تدريج نمايان‌سازي و از همين طريق، فرهنگ گروه مورد مطالعه را توضيح دهيم. 

رويكردهاي تحليلي به فرهنگ
... به طور كلي دو رويكرد به تحليل فرهنگ وجود دارد: رويكرد نخست كه در آثار «آگ برن» «هرسكويتس» و «لسلي وايت» به چشم مي‌خورد بر نقش الگوها در فرهنگ تأكيد دارد و شناخت يك فرهنگ را از طريق بررسي الگوهاي مختلف فرهنگي و مقايسه آن با الگوهاي مختلف ديگر پيش مي‌برد. نگرش دوم بر ساخت اجتماعي فرهنگ تأكيد مي‌ورزد و با بررسي ساخت اجتماعي در شناخت فرهنگ مي‌كوشد.

تحليل كارگردگرايانه مالينوفسكي از فرهنگ
هر فرهنگ بايد در چشم‌اندازي هم زمان و تنها بر مبناي مشاهده داده‌هاي معاصر آن تجزيه و تحليل گردد. بنابراين، مالينوفسكي در برابر تحول‌گرايي كه به آينده مي‌نگرد و اشاعه‌گرايي كه به گذشته نظر دارد، كاركردگرايي را پيشنهاد مي‌كند كه بر حال متمركز است و حال، تنها فاصله زماني است كه در آن مردم‌شناس مي‌تواند به مطالعه عيني جوامع انساني بپردازد.

نظام فرهنگي
ويژگي‌هايي كه بعضاً براي فرهنگ ياد مي‌شود، ويژگي‌هاي فرهنگي… از جمله نظام‌مند بودن، نهادي بودن… [مي‌باشد] براي اجتناب از اختلاط معنايي اين معناي فرهنگ را با عنوان «نظام فرهنگي» مشخص مي‌كنيم. دليل اين نامگذاري آن است كه در هر جامعه‌اي مجموعه‌اي از معاني مورد قبول وجود دارد كه اجبار اجتماعي از آن حمايت مي‌كند. 
در اين مجموعه بعضي معاني، اصلي و بعضي فرعي هستند. اما بنا به وحدت جامعه اين معاني از نظمي سيستمي پيروي مي‌كنند و شكل نسبتاً منظم به خود مي‌گيرند و شكل يك نظام را دارا هستند به همين جهت به آن مي‌توان «نظام فرهنگي» گفت. 
تلقي افراد از فرهنگ به عنوان «هويت جمعي» (در تعريف فرهنگ)، «تمايزبخشي جوامع از هم» «امري كه در همه وجوه زندگي اجتماعي ساري و جاري است»، «امري كه مقوم نهادها محسوب مي‌شود» و نظاير اين تعاريف، ناظر به اين معنا از فرهنگ است. در اين معني فرهنگ (نظام فرهنگي) مبناي شكل‌گيري و تداوم هويت جمعي و جامعه است.
 
مفهوم تأخر فرهنگي
هنگامي كه يكي يا برخي از عنصرهاي فرهنگي جامعه دگرگون مي‌شود، به ناگزير تناسبي كه بين آن عنصر و عنصرهاي ديگر برقرار است از ميان مي‌رود. در نتيجه، تأخر فرهنگي پديد مي‌آيد. تأخر فرهنگي كه يكي از نكته‌هاي مهم و پوياشناسي فرهنگي است بر عقب ماندن نسبي يك عنصر فرهنگي از عنصر فرهنگي ديگر اطلاق مي‌شود.

ارتباط غناي فرهنگي با رفاه اقتصادي و فقر اقتصادي
كلود فابريزيو با توجه به معضلي كه خود پديد مي‌آورد، يعني از يك سو غناي فرهنگ را وابسته به رفاه اقتصادي مي‌داند و از سوي ديگر باز مي‌پذيرد كه فرهنگ مي‌تواند حاصل دوران فقر باشد، دست به نتيجه‌گيري شگفت‌تري مي‌زند. او مي‌گويد ارتباط غناي فرهنگي با رفاه مادي، خاص فرهنگهاي درباري و نخبگان است در حالي كه فرهنگ‌هاي مردمي يعني فرهنگهايي كه كل جامعه مي‌ستايد در اساس فرهنگهايي هستند زاييدة فقر. اين مرزكشي هم درست نيست و راه به جايي نمي‌برد.
 
تطابق فرهنگ آزادساز با خوي بشري
فرهنگ آزادساز از آن جهت موجه و قابل قبول است كه با خوي و سرشت بشري هماهنگ است زيرا انسان در مراحل مختلف تكامل خود، پس از رفع گرسنگي در جستجوي دو چيز بوده و هست، يكي آزادي تا موقعيت زيستي و ارتباطي خود را با همنوعان و ساير موجودات به دلخواه مشخص كند و ديگر زيبائي كه شوق زندگي و بقاي نسل را در بر مي‌انگيزد و انديشه‌اش را گسترش مي‌دهد. 

اهميت اقدام فرهنگي
... اقدام فرهنگي، شخص را قادر مي‌كند كه بپرسد من كيستم و ضمن التزام به دو فرهنگ، يعني فرهنگ جهاني و فرهنگ گروه خودي، چگونه بودن را به او بياموزد.
... اقدام فرهنگي معرف خودشناسي، ديگرشناسي و همبستگي بين انسانهاست. 
 
اثرات فرهنگ نمادين در جامعه
شعر شاعر از مقوله فرهنگ است. اين شعر هنگامي كه در يك كتاب درج مي‌شود، فرهنگ نمادين است و ممكن است براي هزاران سال باقي بماند.
 
تعريف گونه فرهنگي
درك رابطه‌ي فرهنگ و پهنه‌ي جغرافيايي مفهوم «گونه‌ي فرهنگي» را پديد آورد، مانند «فرهنگ شكارگري» يا «گردآوري خوراك» يا يك شيوه‌ي خاص از شكار، مانند به كار بردن اسب در شكار در دشت يا شكار پستانداران دريايي در ميان اسكيموها؛ «فرهنگ شباني» كه بر محور پرورش گوسفند و گاو و گوزن مي‌گردد؛ «فرهنگ پاليزكاري» (كندن زمين با تكه‌چوب يا بيلچه)؛ و «فرهنگ كشاورزي» (با گاوآهن).
 

استفاده از تركيب‌هاي فرهنگي در تحقيقات متناسب با آن تركيب
«چند عنصر هماهنگ و متناسب با هم مي‌توانند يك تركيب فرهنگي را به وجود آورند». مجموعه‌ي چند عنصر كه در يك موضوع مشترك، كاركردشان در يك جهت و به يك منظور باشد يك تركيب فرهنگي را تشكيل مي‌دهد… اين عنصر و تركيب‌ها مي‌تواند بنابر سليقه و ديدگاه محقق تغيير يابد و اين اجزاي تقسيم‌بندي را در همه‌ي تحقيقات فرهنگي مي‌توان در نظر گرفت. به عنوان مثال مي‌توان از فرهنگ معماري ايران به عنوان يك تركيب فرهنگي نام برد كه از عناصر مختلفي تشكيل شده است.

عدم تأثيرپذيري يكسان در تركيب‌هاي فرهنگي
... هر تركيب فرهنگي به نحوه‌ي متفاوتي از عناصرش تأثير مي‌پذيرد و در جريان تعامل فرهنگ‌ها با يكديگر همه‌ي تركيبات فرهنگي به يك اندازه تحت تأثير قرار نمي‌گيرد. براي مثال در جريان تعامل فرهنگي ايران و غرب برخي از تركيبات مانند لباس، اثرپذيري شديدتري نسبت به تركيبات مذهبي داشته است.

عناصر فرهنگي
عناصر فرهنگي عبارتند از: بسته‌هاي اطلاعاتي كه مي‌توانند به عنوان يك كوانتوم انتقال‌‌پذير در زمينه فرهنگ مطرح شوند.
 
فرهنگ ابتدايي
نشستن دو واژه‌ي «فرهنگ» و «ابتدايي» در كنار يكديگر در عنوان كتاب تايلور نشانه‌ي جا افتادن مفهوم علمي تازه‌ي فرهنگ بود. تا چندي پيش از آن واژه‌ي «كولتور» مانند واژه‌ي «فرهنگ» در زبان فارسي، به معناي علم و ادب و آراستگي به فضيلت‌هاي عالي انساني بود و تنها مردمان فرهيخته را در بر مي‌گرفت و، بنابراين، مردمان فرودست يا ابتدايي را نمي‌شد داراي «فرهنگ» دانست. ولي عنوان «فرهنگ ابتدايي» نشان‌دهنده‌ي مفهوم علمي تازه‌ي آن در انسان‌شناسي و جامعه‌شناسي و علم تاريخ است كه فرهنگ را شامل همه‌ي پديده‌هاي خاص زندگي انساني و شيوه‌ي زيست آن مي‌داند؛ شيوه‌اي كه آن را به عنوان رده‌اي خاص از ديگر صورت‌هاي زندگي جدا مي‌كند.

همتافت فرهنگي
گروهي يا انبوهي از ويژه‌ داشت ‌هاي كمابيش جداگانه امّا مربوط به يكديگر را معمولاً يك همتافت فرهنگي (cultural complex) مي ‌نامند. 
ويژه‌داشت‌ها در يك همتافت چه بسا پيوستگي كاركردي (فونكسيونل) يا افزاري داشته باشند، مانند رابطه‌ي اسب و زين و دهانه و ركاب، يا پيوستگي مفهومي يا عاطفي، مانند رابطه‌ي كردارها و نگره‌ها در عمل انزوا در يك صومعه يا در عمل بازيافتن قلبي كه جادوگري آن را ربوده است.
 
انطباق فرهنگي
شايد بتوان گفت كه مهم‌ترين تغيير پديدار آمده در طول اين مدت [جريان انساني‌شدن كه 15 ميليون سال پيش آغاز شده] گذار از مرحلة تطبيق ژنتيك با محيط طبيعي به مرحله‌اي است كه آن را انطباق فرهنگي مي‌نامند. آن چه كه بعدها «انسان خردورز» نام گرفت، حاصل همين دوره دوم انطباق است.
 
هم ‌فرهنگي
اساساً هر گروه انساني، فرهنگ مشخص خود را دارد، ولي جامعه‌ي مفصل و پيچيده ممكن است فرهنگ‌هاي فرعي نيز داشته باشد كه از منشاء ملّي و دين و اوضاع اجتماعي حاصل مي‌شود. برعكس، از طريق تماس‌هاي صلح‌آميز يا قهري فرهنگي، ممكن است يك فرهنگ مشترك مورد قبول چند جامعه‌ي مختلف قرار گيرد. اين عمل متضمن هم‌فرهنگي است و آن فرايندي است كه به وسيله‌ي آن، اعضاي يك گروه، آداب و عادات گروه ديگر را مي‌پذيرد.
 
ويژه داشت فرهنگي
مفهوم فرهنگ تمامي فرهنگ بشري را در بر مي‌گيرد. اما آنچه فهم فرهنگ بشري را آسان مي‌كند، تجزيه‌ي «كليّت در هم تافته»ي آن به اجزاء يا رده‌هاست. كمابيش به همان معنايي كه اتم واحد ماده و ياخته واحد زندگي شناخته شده، ويژه داشت فرهنگي واحد فرهنگ شناخته مي‌شود. «ويژه داشت» چه‌بسا يك شي‌ء باشد (همچون چاقو) يا شيوه‌ي كردن كاري (همچون بافتن) يا يك باور(همچون باور به ارواح)، يا يك نگره نسبت به امري (همچون هراس از زنا با محارم)، اما در درون مقوله‌ي فرهنگ هر ويژه داشت با ويژه‌داشت‌هاي ديگر مربوط است.

زيست فرهنگي
موجودي كه در فضاي زندگاني فرهنگي به سر مي‌برد، يعني زندگي در وجود او از ساحت طبيعي به ساحت زبر طبيعي (supernatural) برآمده است، از راه زيست فرهنگي، كه بنياد آن بر زبان است، با زمان نسبتي ديگر پيدا مي‌كند. وي از سويي موجودي مي‌شود كه به آغاز و انجام زمان، يا، به عبارت ديگر، به آغاز و انجام هستي مي‌انديشد. و اگرچه در زمان حال مي‌زيد، امّا زيست فرهنگي او و فضاي فرهنگي‌اي كه در آن به سر مي‌برد، ريشه در گذشته‌هاي نزديك و دور و بسيار دور دارد و هر يك از سازمايه‌هايش از نسل‌هاي ديرين فراداده شده است. به اين معنا، زيست فرهنگي را هنگامي كه از وجه رابطه‌ي آن با زمان بنگريم، مي‌شود زيست تاريخي.
 
فرگشت فرهنگي
فرهنگ نيز فَرگشت، يعني گسترش صورت‌ها در طولِ زمان، داشته است. چنان‌كه تايلور به خوبي نشان داده است، فنِّ نگارش از مرحله‌هايي گذشته است؛ نقش‌نگاري، نگاره‌نويسي (hieroglyph)، و نگارش الفبايي. در قلمرو سازمان اجتماعي، گروه‌هاي محلي خانوادگي سپس به جامعه‌هاي بخش‌بندي شده (كلان‌ها و گروه‌بندي‌هاي بزرگ‌تر) گسترش يافته است. فرگشت فرهنگي- اجتماعي، مانند فرگشت زيستي، نشان‌دهنده‌ي جدايش‌پذيري (differentiation) هرچه بيشتر در ساخت، يعني پيدايش پاره‌ها و اندام‌هاي تازه، و تخصصي شدن كاركردهاست. 
… مقصود از فرگشت فرهنگي اين نيست كه اقوام و جامعه‌ها همگي مي‌بايد از مرحله‌هاي ثابت و معيني در توسعه بگذرند، بلكه اين ابزارها، فن‌ها، نهادها، و خلاصه، فرهنگ در كلّ، است كه بايد از مرحله‌هايي بگذرد وجود مرحله‌هاي نگارش به اين معنا نيست كه هيچ جامعه‌اي نمي‌تواند بدون گذراندن مرحله‌ي نگاره‌نويسي به مرحله‌ي الفبانگاري برسد. بي‌گمان بسياري از مردمان يكراست به مرحله‌ي الفبانگاري جهيده‌اند.
 
انتشار فرهنگ
گسترش خصوصيات يك فرهنگ از طريق مستقيم يا غيرمستقيم، ميان گروه‌هاي مختلف را، انتشار آن مي‌نامند.
 
تعريف علم فرهنگ
علم فرهنگ يا فرهنگ‌شناسي علمي‌ست كه فرهنگ را به معناي مدرن آن دريافته‌ و اين نام را بر كلّ زندگي و رفتارهاي انساني در همه‌ي جامعه‌ها نهاده و از جمله با دو مفهوم «سنّتي» و «مدرن» ميان خود و جامعه‌ها و فرهنگ‌هاي پيش از خود فرق گذاشته است.
 
ارزشهاي فرهنگي
گرچه هر كدام از ما داراي يكسري ارزشهاي شخصي خاص خود مي‌باشيم، ارزشهايي وجود دارند كه در فرهنگ عمومي شده و ما آنها را ارزشهاي فرهنگي مي‌ناميم. ارزشهاي فرهنگي از موضوعات فلسفي گسترده‌تري گرفته شده‌اند كه بخشي از فرهنگ نيز بشمار مي‌روند.
 
پديده فرهنگي از ديدگاه ويسلر
[در اين تعريف تأكيد بر آموختگي است.]
ويسلر، 1976: پديده‌ي فرهنگي شامل همه‌ي كرد و كارهاي بشري‌ست كه از راه آموزش به دست آمده است… بدين‌ترتيب، پديده‌ي فرهنگي را مي‌توان مجموعه‌ي درهم تافته‌اي از كرد و كارهاي آموخته‌ي گروه‌هاي بشري تعريف كرد. 

 

سوالات امتحان درس افکار عمومی

نمونه نهایی سوالات برگزیده از کتاب افکار عمومی و شیوه های سنجش آن در جنگ روانی

1- تفاوت بین " توده " – " عموم " و " عامه " را بنویسید؟ ص 18 پ 2

2-     شرایط تشکیل افکارعمومی را بنویسید؟ص 22 و 23 (موارد 1 تا 6 بطور خلاصه )

3- ویژگی های رهبران فکری را بنویسید؟ ص 39

4- تقسیم بندی افکار عمومی را بنویسید؟ص 41 و 42

5- نظریه پنجره اورتون را به همراه یک مورد شرح دهید؟(ص46 و47 و48 بطور خلاصه )

6- فرآیند ارتباط بر چند عامل اساسی استوار است؟ نام ببرید. صفحه 64

7- سه مورد از آثار مثبت وسه مورد از آثار منفی ارتباطات را بیان کنید. صفحه 68-67

8- پنچ اسطوره "هربرت شیلر" که محتوای پیام را شکل می دهند؟ صفحه 75-74

9- چهار تکنیک جنگ رسانه ای را نام ببرید و یک مورد را به دلخواه توضیح دهید؟ص 90-84

10- اهداف جنگ روانی را بیان کنید ؟صفحه 97 – 96

11- عوامل موثر در جنگ روانی چیست؟صفحه 99

12- چهار تاکتیک جنگ روانی را نام ببرید و یک مورد را به اختصار توضیح دهید ؟صفحه 117-102

13- برخورد متفاوت مردم با شایعه چگونه است ؟ صفحه 108

14- عوامل موثر بر افزایش ضریب نفوذ شایعه کدامند؟(نام ببرید) و یک مورد را به اختصار توضیح دهید.صفحه 110

15- چهار تاکتیک از تاکتیک های" ماساژ پیام " را نام ببرید و یک مورد را به اختصار توضیح دهید.

صفحه 116 – 112

16- مدیران فرهنگی ، چه نقشی در مواجهه با جنگ روانی دارند؟ صفحه 119-118

17- انواع تبلیغ را از نظر اجرایی و القایی نام ببرید و به اختصار تعریف کنید؟ صفحه 122

18- تبلیغات از نظرموضوعی به چند دسته تقسیم می شوند،صرفا" نام ببرید ؟ صفحه 123- 122

19- تفاوت تبلیغات سیاسی Propaganda و تبلیغات تجاری را به اختصار توضیح دهید؟

صفحه 125- 124

20- اصول طلایی تبلیغ از نظر " ژان ماری دو مناچ " را نام ببرید؟ صفحه 127- 126

21- جو سازی از دیدگاه " ژان کازینو" را تعریف کنید؟ صفحه 128

22- چهار شیوه از شیوه های تبلیغ را نام ببرید و یک مورد از آنها را به دلخواه تعریف نمائید؟

صفحه 131- 129

23- " جنگ روانی "  چیست ؟ به اختصار تعریف کنید - صفحه 132

24- چهار تکنیک مورد استفاده در جنگ روانی را فقط نام ببرید؟ یک مورد از آنها را تعریف کنید.

صفحه 162 – 135

25 – تعریف نظر سنجی چیست ؟   ( صفحه 166)

نظر سنجی روشی است برای سنجش متغیر های افکار عمومی یک جامعه که دارای متد ها و روش ها و فنون خاص خود است و در واقع بررسی آرای عمومی از یک نمونه خاص است ، نظر سنجی متداول ترین روشی است که از طریق آن می توان دریافت که مردم چگونه می اندیشند ، افکار و عقاید شان چیست؟ در نظر سنجی ابزار ارزشمندی برای ارزیابی وضعیت افکار عمومی تقریبا در هر موضوعی به شمار می آید.

26- چهار روش سنجش نگرش ها را نام ببرید و هر یک را بطور خلاصه توضیح دهید؟

صفحه 167

27- افکار سنجی چیست؟( پ 2 صفحه 168)

 عبارت است از اجرای اقدامات و تلاش ها جهت نشان دادن عقاید مردم نسبت به یک موضوع در یک محل خاص و در یک محل خاص و در یک مقطع زمانی معین .

28 – کاربردهای افکار سنجی را نام ببرید؟ص171 پ 2

29- برای آگاهی از افکار و عقاید مردم،به چند شیوه عمل می کنیم؟ ( صفحه 191)

دو روش:

·        رجوع مستقیم به افکار عمومی که عمدتا از طریق پرسشنامه و مصاحبه انجام میگیرد

·        رجوع غیر مستقیم که از طریق تحلیل محتوای پیام های مندرج در مطبوعان ( روزنامه کتاب و ...) پیام های رسیده به روابط عمومی سازمان ( تلفنی و کتبی )

متداول ترین و بهترین راه برای کسب آگاهی از افکار عمومی درباره موضوعی خاص ، پرسش از خود افراد است که بهترین روش پژوهش در این زمینه ، پژوهش پیمایشی است .

 

 

دنیای وارونه

دﻧﯿﺎ  ﺍﺭﻭﻧﻪ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﻢ
ﺁﺩﻡ
  
ﺍﺗﻔﺎ
  
ﻧﺮﺳﯿﺪ
 ﻧﺘﻮﺍﻧﺴﺘﻦ ﻧﺨﻮﺍﺳﺘﻦ  ﺍ ﻧﯿﺰ!
دلم
 ﻣﯽ ﺧﻮﺍ
ﺭﻭﯾﺎﺎ ﺍ
 ﺳﺮ  ﮐﻮ ﻢ ﺑﺎﻻ ﺑﺮﻧﺪ
ﻣﺮﻣﺎ
 ﺑﺨﻨﺪﻧﺪ ﺍ ﺗﻪ ﺩﻝ
ﻣﯽ ﺧﻮﺍ 
ﺮﮐﺴﯽ ﺳﺖ ﺩﺭ ﮐﻨﺪ 
 ﺳﺘﺎﺭﻩ ﺧﻮﺩﺵ ﺑﭽﯿﻨﺪ ﺍ ﺁﻥ ﺑﺎﻻ
ﻣﯽ ﺧﻮﺍ 
ﯾﮕﺮ ﺳﺮ ﺑﻪ ﺗﻦ ﯿﭻ ﻏﺼّﻪ ﺍ ﻧﺒﺎﺷﺪ ، ﯿﭻ ﻏﺼّﻪ ﺍ 

مکتب ساختار گرایی

مکتب ساختار گرایی

چکیده:

جغرافیای ساختاری از آن دسته مکاتبی است که جاذبه بیشتری برای استادان ودا نشجویان دارد، زیرا زندگی روزمره مردم را در داخل یک دستگاه منسجم ساختاری به تحلیل می کشد، این دستگاه و ساز و کارهای آن هر چند مستقیمآ قابل مشاهده نیستند اما تاثیرات عمیقی در زندگی مردم داشته اند. جغرافیای ساختاری این سوال را مطرح می کند که جامعه چگونه کار و فعالیت می کند و در جهت مطلوبیت بخشیدن به زندگی انسانها راهبرد مناسب کدام است.

کلید واژه: مکتب تفکرات ساختار گرایی - جغرافیا

مقد مه: ورود تفکرات فلسفی در مطالعات جغرافیایی تقریبا از دهه 1930 در کشورهای انگلستان وآمریکا آغاز شد بین سالهای 1960-1930 مباحث فلسفی بیشتر در زمینه طبیعت، چشم انداز و مناسبات جغرافیا با سایر رشته های علمی مطرح می شد که نمونه کامل آن را در کتاب ماهیت در جغرافیا(1939) اثر ریچارد هارتشورن می توان دید. در میان این تفکرات فلسفی ، ساختار گرایی آیین فکری مهمی است که در نیمه دوم قرن بیستم در قلمرو فلسفه و علوم انسانی پدید آمد و سرچشمه تاثیرات فراوانی شد.این آیین از دهه 1950 به طور عمده در فرانسه بسط یافت و تا دو دهه بعد در میان پژوهشگران اروپایی و آمریکایی اعتبار بسیاری کسب کرد. ریشه های تفکر ساختی را می توان در آرای متفکرانی چون لابینتس و حتی رواقیون یونانی ردیابی کرد ،اما در حدود یک قرن پیش با انتشار کتاب دوره زبان شناسی فردینان دوسوسور در ژنو بود که تفکرات ساخت گرایی شکل دقیق و منظمی پیدا کرد.

ساختار در لغت: fabric

ترکیب بافت تار و پود (نوروزی خیابانی.103.1383)

تشریح مکتب : ساختار گرایی روش تجزیه و تحلیلی است در جغرافیای انسانی ( مخصوصآ در جغرافیای مارکسیستی و در جغرافیای صنعتی ) که بر اساس آن پدیده های مشاهده شده حاصل نیروها یا پدیده های منحصر به فرد نیستند ، بلکه پدیده های مشاهده شده حاصل مکانیزهای کلی تر و عمیقتر می باشند.(سیف الدینی.122.1388) به طور کلی جغرافیای ساختاری به منزله یک فرایند در جستجوی شناخت کیفیت،توزیع منابع کمیاب ،مثل زمین شهری، ثروت کشور، توزیع درامد میان مردم و ... می باشد. در جغرافیای ساختاری پدیده های مشهود جغرافیایی نتیجه عملکرد نیروهای منحصر به فرد و خلق الساعه نمی باشد، بلکه این پدیده های جغرافیایی حاصل یک رشته ساز و کارهای ریشه داری است که در طول زمان بوجود آمده اند و شکل گیری خود را از ساختارهای پنهان وآشکار اخذ می نمایند.(شکویی.169.138 در جغرافیای ساختاری شرایط و ساختارهای اقتصادی، سیاسی، اجتماعی و فرهنگی بر توزیع ثروت ، درامد و قدرت حاکمیت دارند و این ساختارها شیوه زندگی و مسیر تحرک اجتماعی انسان را تعیین می کنند، در جغرافیای ساختاری دو گانگی روابط میان ساختار و عاملیت (انسان) و پیوستگی میان این دو در زمان و فضا تبیین می شود.(همان.170.1385) در جغرافیای ساختاری زندگی و رفتار اجتماعی افراد و گروهها در ارتباط با شرایط زندگی ،باورها و نظام اجتماعی مورد مطالعه قرار میگیرد ، بدینسان که هر پدیده مشهود جغرافیایی نظیر گرانی مسکن ،حاشیه نشینی ،بیکاری ، گسترش امراض، انحرافا ت اجتماعی ، نتیجه ساختارهای اجتماعی ، اقتصادی شناخته میشود. اما این ساختارها در خود پدیده های جغرافیایی مشهود نیستند ، بلکه به صورت پنهان عمل می کنند.(همان.169.1385) ساختار گرایی به شکل های مختلف در رشته های زیست شناسی، ریاضیات و فلسفه تاثیر گذار بوده است. در این میان علاوه بر مارکسیسم ، ساختارگرایی آلتوسری نزد بیشتر جغرافیدانان غربی از اعتبار خاصی برخوردار بوده است ،چنانکه جغرافیدانان معروفی چون دریک گریگوری ، مانوئل کاستنز ، از توانمندی های ساختار گرایی در تحلیل پدیده های جغرافیایی بهره گرفته اند.(همان.168.1385) در مطالعات جغرافیای ساختاری عامل سلطه در کانون مطالعات قرار دارد، که نمونه روشن آن را در جغرافیای استعماری می بینیم . از اوایل قرن 16 سلطه استعمار اروپایی در کشورهای امریکای مرکزی و جنوبی با دگرگونی شدید اجتماعی ،اقتصادی همراه بوده است. چنین شرایطی به سرعت باعث گسترش امراض همه جا گیر نظیر آبله ،تب زرد و تیفوس را فراهم ساخت، نابودی جمعیت این نواحی تا بدان حد بالا گرفت که صد سال بعد میزان جمعیت 07/ جمعیت اوایل قرن 16 رسید.(همان.173.1385)

طریقه ورود مکتب به جغرافیا: به طور کلی ساختار یک رویکرد نظریه ای است که از طریق زبانشناسی و فلسفه وارد جغرافیا شده است، این رویکرد بیشتر مد یون کلود لوی اشتراوس در انسان شناسی و ژان پیازه در روانشناسی است.(شکویی.157.1385) علل نفوذ و گسترش ساختارگرایی درجغرافیا مدیون دانشمندانی چون امیل دورکیم،بوریسنیلا مالینوسکی و تالکوت پارسنز است.(همان.153.1385) اعتبار یابی جغرافیای ساختاری به اوایل دهه 1970 برمی گردد ، که در ابتدا جغرافیدانان رادیکال با تاثیر پذیری از ساختار گرایی آلتوسری کار را شروع کردند. بطور کلی مکتب ساختار گرایی جهت نقد مکتب اثبات گرایی بوجود آمد.(همان.168.1385)

تاثیر مکتب در جغرافیا: سرچشمه پارادایم جغرافیای ساختاری ، نظریه های رادیکالی بود که در آن به حذف سلطه و ستم دیدگی تاکید می شد ، زیرا عامل سلطه زمینه نابرابری های شدید اجتماعی و اقتصادی را فراهم می کند.

جغرافیای پزشکی: در مطالعات بوم شناسی سیاسی امراض به مناسبات متقابلی میان امراض گسترش جغرافیایی آن با شرایط طبیعی ،اجتماعی ، اقتصادی و مکانی برخورد می کنیم. جغرافیای ساختاری بر این باور است که علل گسترش جغرافیایی این امراض پیش از شیوه زندگی افراد به نظامهای سیاسی و اقتصادی آن کشورها وابسته است. جغرافیای ساختاری به ما می گوید : که منشاء امراض و به خطر افتادن سلامتی عمومی بیشتر از فقر ناشی می شود که در سرمایداری جهان سومی کمتر به ریشه های آن توجه می شود. بدینسان که به جای هزینه سازی در پیشگیری امراض و درمان فقر مردم ، مبالغ هنگفتی صرف واردات و یا ساخت داروهای درمان بخش می گردد. حتی از اواخر قرن 19 که گروه های مسیحی در شرق افریقا شروع به فعالیت کردند به جمعیت بومی داروهای غربی را عرضه می کردند، اما بعلل امراض و فقر مردم کاری نداشتند.(شکویی.172.1385)

جغرافیای شهری : در مکتب ساختار گرایی ، پدیده های جغرافیای شهری به صورت مجزا در کنار هم قرار نمی گیرند، بلکه هر پدیده جغرافیای شهری جزیی از کل ساختاری است و تنها در درون این ساختار می توان آن را تحلیل نمود، زیرا کل ساخت فضای زندگی بر هر پدیده جغرافیای شهری اثر می گذارد ، همچنین پیوند پدیده ها با پدیده های قبلی به منزله علت وجودی پدیده های فعلی مورد نظر نیست، بلکه تنها بر ارتباط پدیده ها در داخل یک ساختار تاکید می شود. بطور مثال در نظریه ساخت شهر ، ارتباط و پیوند میان میزان اجاره بها ، قیمتهای زمین و کاربری زمین بررسی میگردد، یعنی میزان اجاره بها با توجه به بازار زمین ، قوانین درباره زمین ، همچنین کاربری زمین با توجه به چگونگی نظارت دولتها به نحوه استفاده از زمین های شهری و مانند آن.در مکتب ساختار گرایی شهر و پدیده های شهری بخشی از یک جامعه وسیعتر محسوب می شود و برای شناخت عمیقتر و منطقی تر مسائل شهری باید کل جامعه که شهر نیز جزئی از آن است مورد بررسی قرار بگیرد.در جغرافیای شهری در داخل مکتب ساختاری ساخت گرایی عمدتآ با دو نوع نگرش روبرو است: 1.نگرشی که در آن گونه های نهادی و سازمانهای مختلف از عوامل اصلی در شکل گیری شهرها ساخته می شود. 2.نگرش سوسیالیستی به شهر، که بین ساختهای اقتصادی ، طبقات اجتماعی و تولید و مصرف در فضای شهری همواره رابطه محکمی وجود دارد. (شکویی.123.1379)

نظریه پردازان مکتب:

آنتونی گید نز: آنتونی گیدنز جامعه شناس انگلیسی است که امروزه در جهان غرب نظریه ساختاری او بیشترین طرفداران را دارد. گیدنز در نظریه ساختاری خود پلی میان جدایی نظریه ها ی اراده گرایی و جبر گرایی برقرار می کند. از دیدگاه گیدنز مسئله اساسی رویارویی نظریه های اجتماعی، ارائه پیوند مناسب میان کنشگران و ساختار اجتماعی است ، نظریه ساختاری او کوششی است برای چیره شدن بر دوگانه انگاری که به عقیده وی پیوسته دامنگیر نظریه های دیگر بوده است . به طور کلی گیدنز با تاکید بیش از حد به ساختار یا عاملیت انسان مخالف است، از نظر او شناخت دو گانگی ساختار و عاملیت انسانی در هر مطالعه علمی منطقی می باشد.(شکویی.154.1385)

لویی آلتوسر: آلتوسر در میان مفسران مارکسیسم غربی شاید سرشناس ترین چهره باشد، آلتوسر از مکتب فلسفی ساختار گرایی معتقد است که ،ائدولوژی ، ترکیبی از اگاهی ها ونا اگاهی فکری ما را شکل می دهد و نقش مهمی در نظام بخشی به رفتار ما دارد. آلتوسر جامعه را یک کل می شناسد و این کل همان چیزی است که آلتوسر آن را ساختار مسلط می نامد .(همان.155.1385)

امیل دورکیم: امیل دورکیم از جمله افرادی بود که باعث نفوذ ساختار گرایی به جغرافیا شد. او به جامعه نگرش اندامواره دارد و جامعه را به منزله یک هستی در مکان و زمان می شناسد.(همان.154.1385)

تالکوت پارسنز: پارسنز به یگانگی جهان اجتماعی به عنوان یک نظام معتقد است، از این دیدگاه کلی ترین و اساسی ترین خصلت یک نظام ، رابطه پیوسته اجزا و متغیر هاست. .(همان.154.1385)

بورینیسلا مالینوسکی: مالینوسکی نقش کارکردی بخشهای تشکیل دهنده یک جامعه و وابستگی کارکردی میان خرده نظامهای جامعه را در جهت تعادل یابی نظام مورد تاکید قرار می دهد.(همان.154.1385)

نقد مکتب:

1-رویکرد ساختار گرایانه با تاکید بیش از حدی که بر ساختارها و عمق نظام می کند ممکن است از ظاهر و اتفاقات مهمی که در سطح روبنایی نظام می افتد غفلت کند و منجر به نوعی تقلیل گرایی و ساده انگاری توهم درک کامل حقیقت شود. تقلیل گرایی که شاید مارکس با تمرکز بیش از حد بر زیر بنا و غفلت از اتفاقاتی که در روبنای ائدو لوژیک یک جامعه رخ می دهد دچارش شده بود.(شکویی.174.1385)

2-تفکر ساختارگرایانه نقطه ضعف هایی دارد که جاذبه ان را به عنوان یک چارچوب نظری کلی در جامعه شناسی محدود می کند. ساختگرایی از مطالعه زبان سرچشمه می گیرد و نشان داده است که در تحلیل جنبه های معینی از رفتار انسان بیش از جنبه های دیگر اهمیت دارد ، این نظریه برای بررسی ارتباط و فرهنگ مفید است ، اما در مسائل علمی تر زندگی اجتماعی کاربردی ندارد.(گیدنز.752.1373)

3- در جوامع سرمایداری منتقدان اعتقاد دارند که در جغرافیای ساختاری به عاملیت انسان کم بها داده می شود و در این پارادایم عاملیت انسان بصورت ایستا فرض میشود، زیرا تنها ساختارها می توانند رفتارها ، شرایط اجتماعی و اقتصادی را تعیین کنند.(شکویی.174.1385)

نتیجه گیری:

1-امروزه جغرافیا با جبر محیطی کمتر برخورد می کند ، بلکه بیشتر به جبر گرایی ساختاری می اندیشد ، جبر گرایی ساختاری از طریق سلطه ائدولوژیها ، نظامهای سیاسی و اقتصادی سرنوشت و کیفیت زندگی مردم را تعیین میکند.

2- به طور کلی در مکان و فضا همواره یک ساختار بنیادی به صورت پنهان و آشکار پدیده های جغرافیایی را بوجود می اورد و به آن شکل میدهد.

3- کلیت از ویژگیهای جغرافیای ساختاری است ، از این رو هر پدیده جغرافیایی از قوانین و اصول این کلیت تبعیت می کند.

4- در جهان سوم انسانها قربانیان بی دفاع جبر ساختاری هستند.

5. ساختارهای اجتماعی بر خلاف ساختارهای جهان طبیعی مستقل از عملکرد نظامهای سیاسی و اقتصادی نمی باشند.

با همه اینها ساختار گرایان نگاهی تازه به دنیا انداختند ، هر چند که آن نگاه تازه نگاه کاملا درستی نبوده ، اما به ما خیلی چیز ها یاد داده است ، از جمله نشان داده است که می توانیم دنیا را جور دیگر ببینیم.

 ساختار گرایی نخستین مکتب فکری روان‌شناسی است و بر شکستن فرایندهای ذهنی به پایه‌ای‌ترین مؤلفه‌ها تمرکز دارد. مهم‌ترین متفکران ساختارگرا، ویلهلم ووندت و ادوارد تیچنر بوده‌اند.

مفهوم فرهنگ مشترک: از دورکیم تا پارسونز

مفهوم فرهنگ مشترک: از دورکیم تا پارسونز

روند عمده در جامعه‏شناسى فرهنگى وبر و زیمل به تلاش آنها براى تئوریزه کردن تحولات قلمرو ویژه‏اى از فرهنگ ذاتى مدرنیته برمى‏گردد.در مورد وبر، فرهنگ با تغییر اجتماعى پیوند مى‏خورد و ارزشهایى را پدید مى‏آورد که به مجرد درونى‏شدن توسط عاملها (agents) به انگیزه‏هاى لازم براى شیوه‏هاى خاصى از کنش اجتماعى منتهى مى‏شود.

 به نظر وبر فرهنگ با تولید و ارتباط معانى پیوند داشته و فرآیندى زنده و فعال است.همانطور که کلیفورد گیرتز (Clifford Geertz) اشاره کرده، وبر انسان را «حیوانى معلق در تارهایى از معانى در نظر مى‏گیرد که خود به دورش تنیده‏» ; با فرهنگى شامل آن تارهایى که در آن تحلیل «علمى تجربى در جستجوى قانونى نیست‏بلکه، علمى تفسیرى براى یافتن معناست‏» .(Geertz, 1973, p:5) اما آنچه که باید به صورتبندى گیرتز افزود این است که، جامعه‏شناسى فرهنگى وبر از علم نشانه‏شناسى که تنگ‏نظرانه بر مسائل محدودى متمرکز شده فراتر مى‏رود و بر دگرگونیهاى وسیع تاریخى، به ویژه بر آسیبهاى مدرنیته مبتنى است.

به خلاف هرمنوتیک تاریخى وبر، جامعه‏شناسى دورکیم که ریشه در سنت پوزیتیویستى کنت و تن (Taine) دارد، تاکید چندانى بر عناصر ارتباطى در تحلیل فرهنگى ندارد; به ویژه به تاکید وبر بر مساله معنا اعتنا نمى‏کند و فرهنگ را امر واقع اجتماعى خارجى در نظر مى‏گیرد.اما اهمیت دورکیم براى جامعه‏شناسى فرهنگ به تلاش او براى فراتر رفتن از پوزیتیویسم جامعه‏شناختى (که به طور کلى دیدگاه نظرى او در کارهاى اولیه‏اش، به ویژه در تقسیم کار در جامعه و خودکشى بود) و گسترش مى‏نامد (Alexander, 1990) تا فرهنگ را نه صرفا به مثابه ساختارى بیرونى بلکه به عنوان فرآیند نسبتا مستقل عقاید و کردارهاى انسانى تئوریزه کند. به این ترتیب دورکیم در صور ابتدایى حیات دینى (1915) به مطالعه نقش نمودگارهاى جمعى (collectiverep resentation) در زندگى اجتماعى پرداخت و به دنبال پیوند اشکال مناسکى (ritual) و نمادین با مسائل انسجام اجتماعى و همبستگى اجتماعى بود.

دورکیم در کارهاى اولیه‏اش، الگوى زیربنا - روبناى معتدلى را اتخاذ کرد، تا بنیادهاى مادى جامعه (شامل حجم، تراکم، جمعیت، سازمان منطقه‏اى و سطوح توسعه تکنولوژیک) را از ساختار نهادى‏اش (شامل مذهب، نهادهاى تربیتى و خانواده) مشخص سازد. حوزه هنجارى اخیر، عقاید و اعمال و همچنین نمودگارهاى جمعى، اشکال جمعى کنش مرتبط با مفاهیم اخلاقى، قواعد حقوقى و مفاهیم مذهبى را (که در ایدئولوژیى مثل ملى‏گرایى، سوسیالیسم، مذهب و غیره تجسم یافته‏اند) شامل مى‏شود.دورکیم استدلال مى‏کند که در وضعیتهایى که ساختار مادى تسلط دارد افراد کاملا محدود شده و فاقد خودآیینى واقعى هستند.در مقابل، اگر قلمرو نهادى و هنجارى نسبتا مستقل باشند آنگاه، افراد از آزادى و اختیار بیشترى برخوردارند.زمانى که جامعه از اشکال همبستگى اجتماعى ماقبل مدرن به اشکال مدرن تحول مى‏یابد، حوزه نهادى - هنجارى استقلال بیشتر و بیشترى پیدا مى‏کند. به نظر دورکیم، همبستگى اجتماعى مشروط به ارزشهاى مجسم هنجارى اخلاقى و عام است; عناصرى که افراد نه به منزله ارزشهاى نسبى که با منافع گروهى و فردى پیوند یافته بلکه به عنوان اهداف مطلوب پذیرفته و درونى مى‏سازند.

تقلیل نظریه فرهنگى دورکیم به شکلى از پوزیتیویسم نادرست است.فرهنگ [ از نظر دورکیم ] برحسب ساختارهاى بیرونى، شیئى‏شده (reified) و محدودکننده تعریف یا تئوریزه نشده است، بلکه، به عنوان نظمى نمادین، یعنى جهانى از معانى مشترک است که عملا به افراد از طریق ارزشها و ایده‏ها انگیزه مى‏دهد.به این ترتیب فرهنگ به مثابه الگویى از معانى تعریف مى‏شود که در اشکال نمادین (نمودگارهاى جمعى) تجسم یافته است; اشکالى که هم در درون و هم در بیرون از افراد وجود دارند.از طریق همین ساختهاى جمعى است که افراد در تجربیات، مفاهیم، و عقاید سهیم شده و به شیوه‏اى مؤثر با یکدیگر ارتباط برقرار مى‏کنند.از این رو همبستگى اجتماعى امرى نیست که از بیرون تحمیل شود بلکه فرآیندى است که به طور نمادین از طریق کنش بین‏الاذهانى باواسطه (intersubjective mediated action) حاصل مى‏شود.بنابراین فرهنگ شیوه‏اى براى زندگى است که وجود ارزشهاى مشترک در آن وفاق هنجارى لازم براى نظم اجتماعى را تضمین مى‏کند.

دورکیم تاکید مى‏کند که اشکال نمادینى که مستقل از افراد وجود دارند، ساختارهایى را قوام مى‏بخشند که نمى‏توان به کنش متقابل اجتماعى (موضع زیمل) فروکاست.نکته نهفته در این بحث این است که درون جامعه فرهنگ عامى وجود دارد که بر تجربیات و ارزشهاى مشترک مبتنى است، که در آن کارکرد اشکال نمادین حفظ همبستگى اجتماعى است.به این ترتیب نقش «امر مقدس‏» به مثابه حوزه‏اى جدا از جهان فایده‏نگر و زندگى روزمره در دین، کنش و تجربه جمعى، بیان ارزشهاى عام و بنابراین الزام‏آور است.افراد ارزشها را به عنوان الزامهاى اخلاقى درونى کرده و نه فقط براى منافع فردى خود بلکه به طور عام در جهت منافع همه اعضاى جمع عمل مى‏کنند.

نظریه فرهنگى دورکیم بر آن است که این نظم نمادین است که ارزشهاى ضرورى براى وحدت اجتماعى را به وجود مى‏آورد. زندگى اجتماعى «در تمامى ابعاد و تمامى دوره‏هاى تاریخى‏اش فقط به واسطه نمادگرایى گسترده ممکن شده است‏» .( Durkheim 1957, p: 231) از این رو سربازى که براى وطن مى‏میرد، براى پرچم میهن خود مى‏میرد.این پرچم نمادى است که در خودآگاه او اولویت دارد.هرچند پرچم نشانه‏اى است که فى‏نفسه ارزشى ندارد [ ولى ] مبین واقعیت است و به گونه‏اى با آن برخورد مى‏شود که گویى واقعیت دارد.بنابراین صور نمادین واقعیت‏خود را مى‏سازند.دورکیم در تحلیل خود از توتمیسم استرالیایى متذکر مى‏شود که چگونه توتم براى وحدت بخشیدن افراد پراکنده در گروههاى کوچک به درون اجتماع اخلاقى واحد عمل مى‏کند:

حال توتم پرچم قبیله [clan] است، بنابراین طبیعى است که احساسات برآمده از قبیله در اذهان فردى، ...باید خود را با ایده توتم همساز کنند تا ایده قبیله; چون قبیله واقعیتى پیچیده‏تر از آن است که بتواند به وضوح با تمامى وحدت پیچیده‏اش در چنان اذهان بدوى باز نمایانده شود.افزون بر این انسان اولیه نمى‏تواند درک کند که این احساسات ناشى از گروه است.او نمى‏داند که اجتماع تعدادى از انسانها و مشارکت در زندگى مشابه منجر به رهاسازى انرژیهاى جدیدى مى‏شود که هریک از آنها را دگرگون مى‏سازد.او فقط این را مى‏داند که به فراسوى خود رفته و زندگى را متفاوت از آنچه که به طور معمول داشته درک مى‏کند .(Ibid., p.220) شور حاصله از گردهم‏آیى‏هایى‏جمعى‏بزرگ و نمودگارهاى نمادین به‏کار رفته، احساس همبستگى قومى را تولید مى‏کند.مراسم جمعى، گذشته را بازمى‏نمایانند و «آن را در ذهن تثبیت مى‏کنند» ، و «به منظور اتصال حال به گذشته یا فرد با گروه، عقاید خاصى را» بیدار مى‏سازد (Ibid, pp: 376-8) فرهنگ جدید نیز با احساسات جمعى مشابهى توصیف مى‏شود: انقلاب فرانسه ایده آزادى و عقل را به امورى مقدس تبدیل کرد، تا حول آنها مذهبى دنیوى با اصول، نمادها، محرابها و جشنهایش را بنا سازد.پس به نظر دورکیم، کارکرد چنین مراسمى احیاى صنعت و نظم اجتماعى از طریق برانگیختن حس تداوم اجتماعى و احساس همبستگى به هنگام ادغام فرد در جمع است.

اما، در مقابل تقلیل‏گرایى خام مارکسیستى که فرهنگ را به نیروهاى مادى (موضع مشترک مارکسیستهاى فرانسوى هم‏عصر دورکیم) تقلیل مى‏دهد، دورکیم تقلیل‏گرایى جدیدى را عرضه کرد: فرهنگ به مثابه ضرورت کارکردى وحدت و انسجام اجتماعى که پاسخگوى نیازهاى جمع است.در این معنا، نظریه فرهنگى دورکیم گرایش دارد که امر اجتماعى (The Social) و امر فرهنگى (The Cultural) را یک کاسه کند.به هر حال، تاکید او بر اهمیت‏حافظه جمعى و شیوه‏هایى که در آن نمودگار جمعى افراد را صرفا نه با گروهى اجتماعى بلکه، با گذشته پیوند مى‏دهد، اهمیت زیادى دارد.اما، روش‏شناسى کارکردگرایانه دورکیم به دگرگونى مفهوم حافظه (memory) از مقوله‏اى تاریخى و بالقوه پویا به مفاهیمى غیرتاریخى و ایستا و بسته منجر شد.دورکیم با تعریف نظم نمادین برحسب جامعه‏اى که داراى انسجام آرمانى است، فرهنگ را از «غیر آن‏» (otherness) ، از توان منفى و انتقادى آن جدا ساخت; توانى که در آن حافظه آنچه را از گذشته که زنده و بامعناست، براى زمان حال، براى امیدها و اشتیاقهاى گروههاى اجتماعى - به محض آنکه این گروهها در جستجوى معنا و هدف براى زندگى خود برآیند - فعالانه اخذ مى‏کند.

فرهنگ مشترک : پارسونز مفهوم دورکیم درباره ارزشهاى متعالى و برداشت او از فرهنگ به مثابه کنشى که با میانجیگرى نمادها صورت مى‏گیرد (symbolically mediated interaction) ، در آثار اولیه تالکوت پارسونز، به ویژه در ساخت کنش اجتماعى (1937) گسترش یافت.پارسونز نظریه‏اى ارائه کرد که آن را نظریه اراده‏گرایانه کنش نامید، به طورى که در آن اصل کنش با درونى‏سازى ارزشهاى فرهنگى و تاکید بر عنصر کنش در ایجاد نظم اجتماعى پیوند نزدیکى دارد.مساله انسجام اجتماعى با تکیه بر هسته‏اى از ارزشها و هنجارهاى مشترکى حل شد که به واسطه عاملهاى اجتماعى به عنوان امر مشروع پذیرفته مى‏شود. در آثار بعدى‏اش، به ویژه نظام اجتماعى (1951)، رویکرد کنش پارسونز به طور فزاینده‏اى تحت تاثیر نظریه سیستمها قرار گرفت; دیدگاهى که در آن عنصر اراده‏گرایانه به نفع الگوهاى کلان کارکردگرایانه ساختارى کمرنگ شد.درحالى‏که در ساخت کنش اجتماعى، واحد کنش (unit act) نقطه شروع کار پارسونز بود، «نظام تجربى‏» (The empirical system) و ساخت اجتماعى کلان نقطه عزیمت او را در آثار کارکردگرایانه ساختارى تشکیل مى‏دهند که بر «ادغام انگیزه کنشگران با استانداردهاى فرهنگى هنجارى که نظام کنش را منسجم مى‏سازند» تاکید دارند .(Parsons, 1951 در این فاز آشکارا کارکردگرایانه، پارسونز بر نقش حیاتى فرهنگ در نظریه سیستم اجتماعى تاکید مى‏کند.پارسونز در نوشته‏اش درباره مارکس، ماتریالیسم تاریخى را به خاطر ناتوانى در توضیح اهمیت عوامل فرهنگى در حفظ نظم اجتماعى، انسجام اجتماعى و تعادل «خامى روانشناسانه‏» Psychologically Naive) توصیف مى‏کند. [ به نظر پارسونز ] کدهاى فرهنگى خاص، بنیان ساخت هنجارى هستند که جهت‏گیریها را به سوى کار و فعالیتها هدایت مى‏کنند Parsons, 1967, pp:125-135) .در این صورتبندى، پارسونز در مقایسه با آنچه که در نظریه کارکردگرایانه از فرهنگ داشته، تعریف دیگرى از فرهنگ ارائه مى‏کند: فرهنگ، با اصل خودآیینى، دیگر پیوندى ندارد بلکه در سطح نظام اجتماعى جاى گرفته و به آن تقلیل یافته است.این دیدگاه متفاوت از جامعه‏شناسى فرهنگى زیمل و وبر است.این بار، پارسونز در صورتبندى مبهم خود، فرهنگ را نظامهاى منظم (ordered) یا الگومند (patterned) نمادها (موضوع جهت‏گیرى کنشها)، عناصر درونى‏شده شخصیت افراد کنشگر و الگوهاى نهادمند نظام اجتماعى تعریف مى‏کند .(Parsons, 1951, p: 327) در واقع، نکته اصلى توصیف پارسونز از فرهنگ در تاکیدش بر سازوکارهایى نهفته است که به موجب آنها ارزشها به طور موفقیت‏آمیزى درونى مى‏شوند.از این طریق، فرهنگ، خود «جنبه‏هاى عام سازمان سیستمهاى کنش‏» را ایجاد مى‏کند .(Parsons, 1955, p: 31) عناصر فرهنگى فرآیند ارتباطى و کنش متقابل را میانجیگرى و تنظیم مى‏کنند .(Parsons, 1951, p: 35)

مسلما، پارسونز تلاش مى‏کند تا با تئوریزه کردن فرهنگ به منزله حوزه یا نظامى مستقل، نهادهاى فرهنگى و اجتماعى را از یکدیگر متمایز سازد.او استدلال مى‏کند که سیستم ارزشى مشترک پیش‏شرطهاى لازم براى انسجام اجتماعى را فراهم مى‏آورد. [ و نیز استدلال مى‏کند که ] ارزشهاى فرهنگى عناصر هنجارى عالى هستند نه ارزشهاى نظام اجتماعى، که باید به روشنى از آنها متمایز شوند.بنابراین فرهنگ به عنوان سیستم نمادین معنادار (الگوهاى ایده‏ها، ارزشها) هم رفتار انسان و هم نتایج‏حاصله از آن را شکل مى‏دهد.در مقابل، جامعه یا نظام اجتماعى به «سیستمى مشخصا رابطه‏اى‏» (Specifically Relational از کنش متقابل میان افراد و جمعها (Collectivities) مربوط مى‏شود» ، Krobber andParsons) به نقل از .(Bourricard, 1981, p: 179) بنابراین، همان‏گونه که فرهنگ بازتاب مناسبات اجتماعى نیست، جامعه (society) نیز به جاى ارزشهاى فرهنگى، الگوهاى کنش متقابل اجتماعى را منعکس مى‏سازد.از دیدگاههاى نظرى مهم پارسونز این است که هرچند فرهنگ آن دسته از «معانى نهایى‏» (ultimate meanings) را فراهم مى‏آورد که به نظر او از انگیزش جدا نیستند ولى، در هیچ نقطه‏اى نمى‏توان آنها را به انگیزش یا کنش متقابل اجتماعى فروکاست.به هر حال، تاکید پارسونز بر وفاق هنجارى به عنوان اساس نظم اجتماعى او را به سوى حذف استقلال و تمایز امور فرهنگى و امور اجتماعى از یکدیگر سوق مى‏دهد: به عنوان مثال، او از نظم هنجارى که ساختار خود (self) را شکل مى‏دهد و همچنین کنشگران اجتماعى به منزله بازتابهاى نظم اجتماعى یاد مى‏کند.در عین حال، به شدت به نظریه سیستم ارزشى مرکزى وفادار مى‏ماند; فرهنگ عامى که به مثابه ساختارى عمل مى‏کند که به طور هنجارى انسجام‏بخش (normatively integrative structure) است.

پارسونز نظریه‏هاى پوزیتیویستى اراده‏گرایى را به خاطر این فرض که آنها تمام اشکال کنش انسانى را قابل تقلیل به شرایط زمینه‏اى (cotextual) کنش مى‏دانند، رد کرده بود.نکته موردنظرش این بود که، ارزشهاى فرهنگى، ضرورتا به جاى ارزشهاى روزمره وابسته به متن و به تبع آن نسبى، به سبب پیوند نزدیکشان با انسجام اجتماعى، ارزشهاى عامى را در خود حفظ مى‏کنند. اگر بناست ارزشهاى فرهنگى در پیوستگى جامعه به عنوان کل تاثیرگذار باشند، باید عام باشند:

ارزشها اصولى هستند که از آنها هنجارها و انتظارات کمتر عام مشتق مى‏شوند.آنها در سطحى از عمومیت (generality) قرار دارند که از تمامى ساختار - ابژه (object-structure) ى موقعیتى ویژه مستقل است، ساختارى که بیرون یا درون نظام اجتماعى مرجع قرار دارد .(Parsons, 1989, p:579)

پارسونز بر لزوم تعریف ارزشها به عنوان مقولاتى «مستقل از تمام سطوح مشخص تفکیک‏یافتگى ساختارى سیستمى که آنها را در بر گرفته‏» تاکید مى‏کند.افراد از طریق مشارکت در فرهنگ مشترک جامعه، چیزهاى خوشایند و ارزشمند را تعریف مى‏کنند. ارزشهاى فرهنگى به طور همزمان هم در خرده‏نظامهاى جامعه نهادینه مى‏شود و هم افراد آنها را که در قالب عقاید، هنجارها، قضاوتها و ارزشها متمایز مى‏شوند، درونى مى‏کنند.از این طریق، «عناصر هنجارمند والاى فرهنگ‏» افراد را توانا مى‏سازد تا جایگاه ویژه خود در نهادهاى اجتماعى را استعلا بخشند، نهادهایى که معناى آنها از طریق کنشى درک مى‏شود که از تجربه روزمره تجربى فراتر مى‏رود.

بنابراین، نکته اساسى پارسونز وجود سیستم ارزشى وحدت‏یافته‏اى است که به شیوه‏هایى عمل مى‏کند تا انسجام اجتماعى را حفظ کند.در عین حال، او تاکید مى‏کند که هیچ نظام اجتماعیى کاملا منسجم نیست و به این ترتیب، همیشه بین نظام فرهنگى و نظام اجتماعى ناموزونى‏هایى وجود دارد.تنها یک آرمانگرا جامعه‏اى کاملا متعادل و منسجم را متصور مى‏شود، اگرچه، سیستم ارزشى جامعه مدرن ضرورتا براى چنین آرمانى داراى کششهایى است.پارسونز با تصور پایدارى بنیادى براى ارزشهاى آمریکایى که طى زمانى طولانى و در ساختارهاى متغیر اجتماعى و سیاسى امتداد یافته‏اند، نتیجه مى‏گیرد: جایى که تحولات بیشترى در تفکیک‏یافتگى ساختارى اتفاق مى‏افتد، این امر سیستم ارزشى بنیادى را تغییر نمى‏دهد; اگرچه، در خرده‏نظامها تغییراتى رخ مى‏دهد.ارزشهاى آمریکایى از ابتداى دوره استعمارى تا وضع جدید کنونى در عمومیتشان چندان تغییر نکرده‏اند: نظام حزبى پایدار با ارزشهاى لیبرالى قومى، برابرى فرصتها که بر ارزشهاى فردگرایانه مستحکم مبتنى است و تکثرگرایى که همزمان در برابر ادغام ضعیف و «افراطى‏» مقاومت مى‏کند.

اگرچه نظریه‏پردازى پارسونز درباره فرهنگ بر اصل حیاتى خودآئینى تاکید دارد ولى تحلیل تجربى او خلاف آن را نشان مى‏دهد، به طورى که فرهنگ به شدت با ارزشهاى ایدئولوژیک مسلط سرمایه‏دارى در حال ظهور و غالب پیوند یافته است; خاصه آنکه، دیدگاه او ضدتکوینى است: چگونه ارزشهاى فرهنگى تولید مى‏شوند و چه کسانى مسئول توسعه و سازگار کردن آنها با جامعه‏اند؟ ارزشهاى فرهنگى جامعه تا چه اندازه جداسازنده‏اند (divisive) و موجب تنش و کشمکش میان گروههاى مختلف مى‏شوند؟ همچنین، تکلیف جامعه‏شناسى پارسونز نسبت‏به مساله بازتولید ارزشهاى فرهنگى روشن نیست و به نظر مى‏رسد که آثارش با نسخه جامعه‏شناختى‏تر ایدئولوژى مسلط نزدیک است.اما، بحث اساسى او مبنى بر اینکه ارزشها به طور غیرمکانیکى و غیرپروبلماتیک از فرهنگ به نظام اجتماعى انتقال مى‏یابند، مفروض مى‏گیرد که ارزشهاى فرهنگى با زمینه‏هایشان جور نیستند، [ بلکه ] داراى خصلتى متعالى و عام هستند.ارزشهاى فرهنگى ماندگارند.موقعیت پارسونز در اصول بنیانى‏اش دورکیمى است; به این معنا که انسجام نظامهاى اجتماعى به ارزشهاى پیونددهنده الزام‏آور و عامى وابسته است که از ارزشهاى عملگرایانه و نفع‏گرایانه فراتر مى‏روند.در این معنا، پارسونز به گرامشى (Gramsci) نزدیکتر است تا مکتب فرانکفورت.به هر حال، دیدگاه نظرى پارسونز هرچند براى جامعه‏شناسى فرهنگى جذابیت‏بسیار دارد، ولى به دلایلى دچار ضعف و سستى است: برداشتى محدود از فرهنگ مشترک (به عنوان ساختى بسته و کامل) ; غفلت از مساله تضاد در ارزشهاى فرهنگى و همزیستى بدیلها ( alternatives) در همان متن اجتماعى.

نرفتن به دنبال فرهنگى مشترک و پایدار، [ آن هم ] در جامعه‏اى که تضاد و تقسیمات نژادى آن را پاره‏پاره کرده، به همراه تبعیض نژادى گسترده علیه آمریکاییهاى آفریقایى‏تبار، به طور مؤثرى ارزشهاى فرهنگى متفاوت را در ارزشهاى فرهنگى والاتر جذب مى‏کند یا اینکه آنها را به حاشیه مى‏راند.الگوى پارسونز یکى از مسائل مهم جامعه‏شناسى فرهنگى را مورد غفلت قرار داده است; یعنى این امکان را که ارزشهاى فرهنگى ممکن است‏به طرد گروههاى‏خاص اجتماعى از ساخت اجتماعى وسیعتر منجر شوند تا این‏که، آنها را به خود راه دهند.گروههاى مختلف اجتماعى زمانى که به دنبال تحمیل تعاریف خویش بر دیگران هستند، معنا و اهمیت ارزشهاى فرهنگى را به طور متفاوتى تفسیر مى‏کنند.در نتیجه، پارسونز درباره میزان پیوستگى فرهنگى و اجتماعى مبالغه مى‏کند و برداشتى آرمانى از سطوح عالى پیوستگى میان ارزشهاى فرهنگى و نظام فرهنگى را به پیش مى‏برد.

نیز وجود دارد.از آثار پارسونز پیداست که در تولید فرهنگ، عامل (agent) ارزشهاى از قبل موجود را کسب مى‏کند، تا اینکه فعالانه در آفرینش آنها درگیر باشد.فرهنگ بى‏اعتنا به افراد به کارکرد خود ادامه مى‏دهد و پنهانى درصدد ایجاد بنیانى براى انسجام است.اما پیوند میان عامل و سیستم عمیقا بغرنج‏باقى مى‏ماند.پارسونز با گفتن اینکه در عمل کسب ارزشهاى فرهنگى عام، پیوندهاى میان فرد و فرهنگ هنجارى عمق مى‏یابد، در معرض انتقاد اتنومتدولوژیستهایى مثل هارولد گارفینکل قرار مى‏گیرد، مبنى بر اینکه عامل صرفا «آدمک فرهنگى‏» (cultural dope) است، به طورى که کنشهایش مطابق با «انتظارات استانداردشده‏» است و «کسى است که با عمل بر طبق بدیلهاى از قبل ایجاد شده و مشروع...که فرهنگ عام فراهم مى‏آورد» ویژگى پایدار جامعه را تولید مى‏نماید .(Garfinkel, 1967, pp: 66-8)

به این ترتیب جامعه‏شناسى فرهنگى پارسونز جهان اجتماعى کاملا منظم و بسته و کاملى را در نظر مى‏گیرد که در آن طیف متنوعى از گروههاى اجتماعى با موفقیت همنوا مى‏شوند، درحالى‏که دیگر گروهها اگر فرهنگ هنجارى عام را درونى نساخته باشند از فرآیند وحدت فرهنگى بیرون رانده مى‏شوند.همان‏طور که مارگارت آرچر (M . Archer) گفته، پارسونز فرهنگ را به گونه‏اى تعریف کرده که تمام تناقضات ممکن حذف شده‏اند و به تمایزات ساختارى به منزله مبناى احتمالى مناسبات ستیزآمیز قدرت نمى‏پردازد .(Archer, 1989, p:34) در نتیجه، پارسونز «اسطوره انسجام فرهنگى‏» را احیا مى‏کند، اسطوره‏اى که بر الگوهاى فرهنگى منسجم و پایدارى تکیه دارد که از ارزشهاى نظام اجتماعى مشتق شده، به طورى که کارکرد این الگوها شکل بخشیدن به سایر کنشهاست.هیچ تبیینى براى سلطه ارزشهاى فرهنگى خاص وجود ندارد و نظریه پارسونز هیچ سازوکارى را براى تشریح تکوین تاریخى آنها ارائه نمى‏کند.این تئورى هیچ توضیحى براى کشمکش در ارزشهاى فرهنگى یا تضاد درون خود فرهنگ ندارد.

برخلاف آنتونیو گرامشى، پارسونز عناصر متعالى «عام‏» فرهنگ را (که مستلزم تمایز اساسى بین ارزشهاى فرهنگى و ایدئولوژیک است) به شیوه‏اى تحلیل مى‏کند که شکل‏گیرى پیوندهاى میان گروههاى اجتماعى و موقعیت آنها درون سلسله‏مراتب پایگاهى و قدرت و همچنین تطابق میان این دو را حذف مى‏کند.به اعتقاد پارسونز ایدئولوژى نسبت‏به ارزشها که به وضع وجودى جهان مى‏پردازند در سطح عاملیت پایین‏ترى قرار دارد، بنابراین ارزشها را از ایدئولوژى جدا مى‏سازد.در مقابل، مرجع اولیه بررسى انسجام فرهنگى نظام اجتماعى میزان عمومیت (commonness) یا مشترک بودن (sharedness) ارزشهاى آن در تمامى بخشهاى ساختارى آن مثل «طبقات‏» مردم است .(Parsons, 1989, p: 580) اما از آنجا که کنشگران فعال نقش واقعى در این فرآیند ندارند، نتیجه توصیف غایت‏شناسانه از تغییر و پایدارى فرهنگى است.ضعف اساسى جامعه‏شناسى فرهنگى پارسونز و دورکیم در غفلت از پرداختن به شیوه‏هاى انسانى و نهادى تولید و بازتولید فرهنگ و ارزشها در جوامعى است که ویژگى آنها دسترسى نابرابر به نهادهاى عمده فرهنگى است.استدلال بر مبناى ارزشهاى عام، به طور تحلیلى غیرمفید است، چرا که، بدون مفهومى از کنشگر فعال که اعمالش جهان اجتماعى را شکل مى‏دهد، تغییر فرهنگى به طور اجتناب‏ناپذیرى از نیروهاى غیرشخصى‏ساز (depersonalizing) مرتبط با سیستم ارزشى مرکزى ناشى مى‏شود، سیستمى که «انسجام فرهنگى اجتماعى را رهبرى مى‏کند» .نتیجه چنین دیدگاهى تغییرشکل گذشته به فرآیندى ساکن و مرده و خالى از «علائم و شواهدى...از منابع خلاق است که قادر به تعلیق [ وضع ] کنونى و پیش‏بینى آینده است‏» .(Thompson, 1981, pp: 407-8)

و ماهیت‏گرا (essentialist) از ارزشهاى فرهنگى عملا این راه را مى‏بندد.رابطه بین فرهنگ در این معنا و فرهنگ در جهان روزمره روشن نیست.برخلاف گرامشى، پارسونز هیچ تصورى از پیوندهاى ارگانیک میان فرهنگ توده و فرهنگ عام ندارد; همچنین از شیوه‏هایى که افراد ارزشهاى فرهنگى را در پاسخ به جهان اجتماعى خود و به مثابه ابزارى براى فهم و سلطه بر آن، از طریق کردارهاى روزمره‏شان (که اغلب مستلزم فکر خلاق و آفرینشگر و توسل به اندوخته دانش است) تولید و بازتولید مى‏کنند.به این ترتیب اساس عناصر عاملیت را فراهم مى‏آورند.

هابرماس: فرهنگ و کنش ارتباطى

اشتراک جامعه‏شناسى پارسونز و مارکسیسم غربى (به ویژه گرامشى و مکتب فرانکفورت) در توجه به فرهنگ به مثابه عنصرى مهم در تحلیل جامعه‏شناختى جامعه نوین صنعتى است.اختلاف اساسى او با مارکسیسم در این نکته است که مارکس از فرآیند درونى‏شدن ارزشها توسط عاملان غافل مانده، بنابراین به طور اغراق‏آمیزى بر سرمایه‏دارى به عنوان نظامى اقتصادى تاکید کرد. براى آن دسته از جامعه‏شناسانى که به نقش مهم ایده‏ها و ارزشها در فرهنگ، در شکل‏دهى نظم اجتماعى و تعامل میان ایده‏ها و تغییر اجتماعى توجه داشتند، مارکس و مارکسیسم ارزش چندانى ندارند.اما ضعف بنیادى آثار پارسونز درباره فرهنگ و نقش فرهنگ در نظام اجتماعى، غفلت او در تئوریزه کردن مفهومى از فرهنگ به مثابه «تولیدکننده ارزشها» (making of values) از طریق کنشهاى عاملان جمعى است.

انتقادهاى کاملا مشابهى را مى‏توان بر برداشتهاى مکتب فرانکفورت از صنعت فرهنگ، انسان تک‏ساحتى و سرمایه‏دار ى‏نوین که تحت‏سلطه عقلانیت عارى از ویژگیهاى انسانى قرار گرفته، وارد کرد.مع‏هذا، برخلاف کارکردگرایى پارسونز، نظریه مکتب فرانکفورت درباره فرهنگ مدرن تاثیر زیادى بر علوم فرهنگى و اجتماعى داشته است و هنوز دارد.بسیارى از نظریه‏پردازان بر آنند تا تحلیل بهترى از نسخه‏هاى جزم‏گرایانه مارکسیسم لنینى یاصورتبندى خالى از انعطاف کارکردگرایى ساختارى از جامعه مدرن ارائه دهند.اما به نظر هابرماس، طرح مکتب فرانکفورت که با ماکس هورکهایمر و آدورنو شروع شده، عملا پیچیدگیهاى تاریخى و کنشهاى متغیر جهان اجتماعى روزمره را مورد غفلت قرار داد و آنها را به بازتابهاى ایدئولوژیک صرف صنعت فرهنگ تقلیل داده است.قضایاى محورى نظریه‏پردازان انتقادى متکى بر فلسفه شدیدا نظرى و انتزاعى از تاریخ است که تحلیلهاى تاریخى و تجربى درباره روابط میان نیروها و مناسبات تولید را به حاشیه مى‏راند.هدف عقلانیت‏سرمایه‏دارى، سلطه کامل بر جامعه از طریق ارزشهاى ادارى (adminestration) و ابزارى است.به این ترتیب، نظریه‏پردازان مکتب فرانکفورت گرایش دارند تا سرمایه‏دارى را به عنوان نظام واحد جهانى درک کنند; به علاوه، در بسط این نظریه استدلال مى‏کنند که ویژگیهاى اساسى آن در نظامهاى بسته، ادارى، تمامت‏خواه کمونیسم و فاشیسم بیشتر منعکس شده است.همه جوامع صنعتى مدرن از منطقى مشابه پیروى مى‏کنند که مبتنى بر دستگاه دولتى شدیدا متمرکز و توده‏اى اتمى شده و منفعل است.صنعت فرهنگ به عنوان بخشى از شیوه تولید سرمایه‏دارى سطوح فرهنگى و اقتصادى و سیاسى را وحدت مى‏بخشد، به طورى که هیچ تمایز واقعى میان ساخت و ایدئولوژى باقى نمى‏ماند.نتیجه، برداشتى ایستا و تک‏بعدى از جامعه است که در آن تمام تغییرات اجتماعى مهم، یا ملغى مى‏شود یا اینکه به سادگى غایب‏اند.به موازات ساخت اجتماعى اتمیزه، قشر حاکم همگن و ایدئولوژى مسلط قرار دارد، ساختى که در آن هیچ مبارزه‏اى اجتماعى، جریانى خلاف محسوب نمى‏شود و همه مخالفتها چه داخلى و چه خارجى کارآیى خود را از دست داده‏اند.

یورگن هابرماس به عنوان چهره پیشرو نسل دوم نظریه‏پردازان انتقادى، در جستجوى مستمر براى توسعه جامعه‏شناسى جامعه مدرن است که از بدبینى ناامیدکننده آدورنو و هورکهایمر و اساس غایت‏شناسانه نظریه مکتب فرانکفورت اجتناب مى‏کند.به منظور بازنگرى ریشه‏اى در مارکسیسم در جهت‏حصول برداشتى کامل از فرهنگ استدلال مى‏کند که به جاى تز فرهنگ مسلط، فرهنگ باید برحسب کنش ارتباطى تئوریزه شود.به نظر هابرماس عناصر اساسى ماتریالیسم تاریخى - به ویژه الگوى روبنا - زیربنا - باید با طرح این ایده که انسان عاملى ابزارساز (toolmaking) و سخنگو (speaking) است گسترش یابد.نظریه کنش ارتباطى تاکید را از تولید اقتصادى به کنش متقابل اجتماعى مبتنى بر میانجیگرى زبان تغییر داده است.به این ترتیب فرآیند بازتولید اجتماعى را برجسته مى‏سازد.او گرایش برخى از مارکسیستها را در «تقلیل‏» جامعه به بعد واحد کار اجتماعى جمعى (الگوى تولیدگرا (productivisit) ى مارکس) مورد انتقاد قرار مى‏دهد، نظریه‏اى که در آن زبان بازتاب صرف تعریف مى‏شود تا ساختى مستقل که عمیقا در توسعه فرهنگى و اجتماعى درگیر است. «از هگل تا فروید و پیاژه (Piaget) ، این ایده گسترش یافته است که سوژه و ابژه به شیوه‏اى متقابل برساخته مى‏شوند.سوژه از طریق ساختن جهان عینى و تنها در نسبت‏با آن قادر به درک خویش است‏» .(Habermas, 1979, pp: 98-100) از این طریق، هابرماس نظامهاى اجتماعى را به مثابه «شبکه کنشهاى ارتباطى‏» خلاقى در نظر مى‏گیرد که سوژه‏هاى سخنگو و شخصیهاى اجتماعى را شامل مى‏شود.

دومین وجه افتراق هابرماس با اصول اساسى نظریه انتقادى به تمایز او بین جامعه به عنوان «نظام‏» و جامعه به عنوان «زیست‏جهان‏» یا، جهان روزمره فرهنگ، شخصیت، معانى و نمادها با نظام اقتصادى، ضرورتهاى سیاسى سیستم متمرکز و سیستم عقلانى‏شده برمى‏گردد.در تقابل شدید با نسل اول نظریه‏پردازان انتقادى، هابرماس استدلال مى‏کند که جامعه همزمان به عنوان نظام و زیست‏جهان مورد بررسى قرار گیرد.زمانى که عاملان در جستجوى فهم دوجانبه از طریق گفتار (speech) و کنش هستند، ارتباط از طریق زیست‏جهان، نهادها و فعالیتهاى متغیر آن ممکن مى‏شود.در صورتبندى آدورنو و هورکهایمر زندگى روزمره با ساختارهاى شى‏ءشده و ایدئولوژیک و اقدامات دولت اقتدارگراى مسلط اشباع شده است.به این ترتیب، هابرماس با این الگوى بدبینانه و بسته مخالفت مى‏کند.

هابرماس زیست‏جهان را ساختى تمایز یافته تعریف مى‏کند که با ارزشهاى فرهنگى و کنشهاى ارتباطى پیوند نزدیکى دارد.زمانى که افراد به دنبال ارتباط با یکدیگرند، زیست‏جهان زمینه کنش متقابل اجتماعى و گفتارى را برمى‏سازد.اصطلاحا زیست‏جهان، که به عبارتى زمینه‏اى است که مشارکت‏کنندگانى در آن قرار دارند که مشخصه آنها فرضهایى درونى درباره سنتها و ارزشهاست. ارتباط از طریق ساختهاى پنهان زیست‏جهان شکل مى‏گیرد.در مقابل، نظام به واسطه سازوکار آشکار تولید و پول و قدرت از طریق دو نهاد دولت و اقتصاد عمل مى‏کند.به این ترتیب، درون نظام و خرده‏نظامهاى گوناگون آن کنش «ابزارى‏» است و داراى اهدافى است که به دقت‏برحسب نهادهاى موجود تعریف مى‏شوند.این دسته از ضرورتهاى نظام در نگهدارى نظام اجتماعى به مثابه کل به طور کارکردى مؤثرند.

رابطه میان نظام و زیست‏جهان به اندازه‏اى که بازنگرى هابرماس در نظریه انتقادى مطرح مى‏کند، صریح نیست.او به خلاف آدورنو و هورکهایمر عقیده دارد که زیست‏جهان و نظام ابعاد مجزاى جامعه به مثابه کل را تشکیل مى‏دهند و در جریان مدرنیته، زیست‏جهان به طور فزاینده‏اى از ضرورتهاى نظام آزاد شد.در جامعه ماقبل صنعتى، فرهنگ و شخصیت‏با ساختهاى اقتصادى و سیاست کاملا هماهنگ بودند (به عنوان مثال، هابرماس جامعه‏اى ابتدایى را مثال مى‏زند که در آن، ساختهاى خویشاوندى عملا از واحدهاى تولید جداناپذیر بودند، درحالى‏که در جامعه مدرن نهادهاى اقتصادى تولید به طور فزاینده‏اى از ساختارهاى خویشاوندى متمایز شده‏اند) .در جامعه ماقبل صنعتى تمایز زیست‏جهان و نظام ممکن نبود.با ظهور صنعت‏گرایى، استقلال زیست‏جهان و تمایز درونى آن محوریت‏یافت.بازتولید فرهنگى از طریق زیست‏جهان صورت مى‏گیرد که «هم تداوم سنت و هم پیوستگى دانش کافى براى عمل روزمره را فراهم مى‏سازد» .

دیدگاه هابرماس عکس نظریه فرهنگ توده‏اى است: همزیستى کنشهاى ارتباطى متفاوت درون زیست‏جهان که از امکان گفتگوى آزاد و باز میان عاملان فعال نه منفعل، خبر مى‏دهد.مسلما در برداشت تنگ‏نظرانه مکتب فرانکفورت از ساختار متمرکز و به شدت سازمان‏یافته، فرهنگ حول یکنواختى محصولات و سایر منافع شکل مى‏گیرد.صنعت فرهنگ به مثابه وجودى کاملا مسلط که تمامى شیوه‏هاى بدیل ارتباط را در خود تحلیل برده است، به عنوان امرى انتزاعى و غیرتاریخى رد مى‏شود.هابرماس متذکر مى‏شود که ممکن است در گستره زیست‏جهان جنبشهاى اجتماعى و فرهنگى جدیدى که داراى ارزشهایى هستند بس متفاوت از ارزشهاى ضرورتهاى نظام رسمى مسلط مرتبط با تولید اقتصادى، قدرت و پول، ظهور یابند.او از جنبشهایى مثل سبزها (The Greens) و آزادى زنان به عنوان مثالهاى حرکت‏به سوى ارزشهاى ذاتى یاد مى‏کند که با کیفیت زندگى و کنش ارتباطى و رهایى ارتباط دارند.

به این ترتیب، هابرماس معتقد است که تمایز زیست‏جهان - گستره هنر، علوم، سیاست و اخلاق - آن اصولى از خودآئینى را فراهم مى‏آورد که عاملان را براى زندگى عقلانیتر و ارتباط از طریق گفتگوى برابر و آزاد توانا مى‏سازد.ایدئال مکتب فرانکفورت، «پروژه روشنگرى‏» به وضوح هنوز امکانپذیر است: افرد قابلیت‏خودتاملى (self-Reflection) ، فهم و شناخت را دارند.هابرماس نظریه خود را بر پایه الگوى ارتباطى قرار مى‏دهد نه تولید.بنابراین، قادر به طرح وضعیت آرمانى از «ارتباط مخدوش‏نشده‏» به عنوان هدف نهایى زیست‏جهان، ارتباط و گفتگوى شهروندان آزاد است که در آن «حقیقت‏» طى فرآیند گفتگوى باز ظهور مى‏کند. زیست‏جهان خودآئین است; به‏این‏ترتیب، امکان کنش ارتباطى عقلانى پدید مى‏آید، کنش متقابلى که مبتنى بر میانجیگرى زبان است و به جاى زور و اجبار بر اصول همکارى در گفتگو مبتنى است; این گفتگو به دنبال ایجاد توافق هنجارى است.به علاوه، این راهى را براى رهایى واقعى انسان مى‏گشاید.

اما تنش پیوسته میان زیست‏جهان و نظام سویه تاریک این تصویر است که در جامعه معاصر کاملا شاخص و برجسته است. ضرورتهاى نظام که تولید و سودآورى را کنترل مى‏کنند، واسطه‏هاى گرداننده پول و قدرت به همراه نقش فزاینده دولت، در صدد نفوذ در ساختارهاى زیست‏جهان هستند.بنابراین، تعاملى را که زبان میانجى آن است مخدوش مى‏کند و عناصر عام و عقلانى حقیقت را که در زبان مندرج هستند متزلزل مى‏سازد.اینک احکام کارکردى عقلانیت صورى زبان را تحت‏سلطه قرار مى‏دهند، یعنى همان ارتباط مخدوشى که با سلطه همراه است.اگر ضرورتهاى نظام در «مستعمره کردن‏» زیست‏جهان به این شیوه موفق عمل کنند، تمرکزگرایى فرهنگ، عقلانیت‏بوروکراتیک، انفعال فزاینده و زوال خودآئینى را در پى خواهد داشت.

نظریه هابرماس درباره فرهنگ به میزان زیادى مرهون نظریه انتقادى مکتب فرانکفورت و نظریه سیستمهاى پارسونز است.این دو نظریه بر هدف (telos) فرهنگ، عناصر عام و متعالى آن تاکید دارند.هابرماس بین تاکید مارکس بر کار اجتماعى به عنوان اساس جامعه و الگوى خویش از ارتباط تفاوت مى‏گذارد، الگویى که در آن زبان اساس توسعه فرهنگى و اجتماعى است.پذیرش الگوى ارتباط به جاى الگوى تولیدگرا از جامعه موجب تفکیک این سه پدیده مى‏شود: شکل‏گیرى زبان، تنوع گسترده کاربردهاى آن در گفتار واقعى، نهادهایى که کاربرد و بسط زبان را گسترش مى‏دهند.تاکید هابرماس بر ارتباط، اهمیت گفتار روزمره و زنده را و کلى‏ساز (universalising) پایین آورده است.ارتباط (کنش متقابل بین‏الاذهانى) به شیوه‏هاى گوناگون و در سطوح مختلف جامعه با کاربرد زبان صورت مى‏گیرد; فرآیندى که با کار پیوند نزدیکى دارد.زبان با کار هستى مى‏یابد و در موقعیتهایى تولید مى‏شود که افراد را قادر مى‏سازد تا خود را در جهان اجتماعى قرار دهند و مناسبات خود را با دیگران ایجاد کنند.گفتگوى روزمره و ارتباط (فرهنگ عمومى گرامشى) اساس شیوه‏هاى پیچیده‏تر کنش متقابل را شکل مى‏دهد، ولى هابرماس این رابطه را با قرار دادن اصل گفتگوى باز درون گستره آرمانى از اعمال عقلانى که عاملان آگاه انجام مى‏دهند، معکوس مى‏کند.اما، این امر به معناى به حاشیه راندن نقش فرد و عاملان جمعى در ایجاد ارتباط و گفتگو است که پیامد آن نظریه‏پردازى درباره نوعى توسعه فرهنگى است که محصول الزامات غیرشخصى نظام است که براى حیات خود فرهنگ خطرآفرین است.

انتقادات مشابهى را مى‏توان بر نظریه عقلانى کردن (rationalization) به مثابه فرآیندى تاریخى - جهانى وارد نمود که هابرماس آن را تبیینى براى توسعه سریع و ایجاد تغییرات انقلابى در نیروهاى تولید در نظر مى‏گیرد که منجر به جداسازى نظامهاى اقتصادى و سیاسى از نظام فرهنگى شده است، زیرا درحالى‏که هابرماس اصل خودآئینى وبر را به طور تاریخى، با ظهور جامعه مدنى و سیطره عمومى بورژوایى (نهادهاى فرهنگى جدا از دولت و مستقل از نیروهاى بازار، که طبقه بورژوا را قادر ساخت تا در گفتگو و مباحثه باز و دموکراتیک با سایرین شرکت کند) پیوند مى‏زند، نظریه‏اش درباره مستعمره کردن زیست جهان (جهانى که سیطره عمومى عنصر ساختارى و جداناپذیر آن است) به رغم طرد نظریه مکتب فرانکفورت، دیدگاهى بدبینانه و جبرگرایانه‏اى را مطرح مى‏سازد.مساله این است که هابرماس ایجاد این فرآیندها و به ویژه کار جمعى مقوم آنها را جذب منطق بنیادى و غیرتاریخى کرده است.هابرماس به شیوه پارادوکسى، رویکردش را شکلى از ساختارگرایى تکوینى مى‏داند، اما رویکرد او فاقد هر معناى واقعى از ویژگى (specificity) تاریخى و زمان تاریخى است.مفاهیم ارتباط مخدوش‏نشده، زیست‏جهان و سیستم گرایش به انتزاعهاى سست و بیجان دارند که از حیث تحلیلى براى فهم ساختهاى متغیر و پیچیده جامعه معاصر، نهادهاى متنوع، فعالیتهاى فرهنگى و تشخیص میزان و طبیعت استقلال آنها ضعیف‏اند.هابرماس نیز مانند نظریه‏پردازان انتقادى در تمهید پس‏زمینه‏اى براى تز وبر در مورد تفکیک فرهنگى و همچنین مشخص کردن پیچیدگى درونى و ساختار سلسله‏مراتبى سیطره‏هاى متفاوت شکست مى‏خورد.

هابرماس استدلال کرده است که الگوى او در طرح تنش میان زیست‏جهان و سیستم، و میان سیستم و انسجام اجتماعى از پویایى برخوردار است که کارکردگرایى پارسونزى فاقد آن است.اما او، مانند پارسونز، نتوانست مفهوم جامعه‏شناختى مناسبى از عاملیت را بپروراند و پرسشهایى را در باب ویژگیهاى ساختارها مطرح سازد: عقلانیت ارتباطى، زیست‏جهان و سیستم با اتکاء به واژه‏هایى کارکردگرایانه تئوریزه شده‏اند، و از هر نوع پویایى تاریخى واقعى تهى گشته‏اند، و به عنوان فرآیند مجرد عارى از ویژگیهاى انسانى ( dehumanised) درک مى‏شوند که از پس پشت عاملان و نه از طریق آنان و اعمال متغیر روزمره آنها عمل مى‏کنند.خلاصه این‏که در [ دیدگاه ] هابرماس و پارسونز، نبود اندیشه کنش متقابل اجتماعى میان عاملان در سطوح متفاوت جامعه که هم ارزشهاى فرهنگى را پدید مى‏آورد و هم واسطه گسترش بیشتر آنها را به وجود مى‏آورند، به چشم مى‏خورد.فرهنگ با توجه به صور روزمره زنده و پویاى الگوهاى کنش متقابل اجتماعى تبلور یافته است، درحالى‏که کارکردگرایى جامعه‏شناختى و مارکسیستى فرهنگ را به نیازها و ضرورتهاى سیستم تنزل مى‏دهد و کارکرد را از کنش انسانى مجزا مى‏سازد.

فرهنگ و کنش متقابل
یکى از ضعفهاى اساسى نظریه سیستمها، ناتوانى آن در تئوریزه کردن ایجاد فرهنگ و رابطه‏اش با اعمال روزمره و نهادهاست.در مقابل، تعامل‏گرایى (Intractionism) جامعه‏شناختى (جامعه‏شناسى خرد مرتبط با مید، گارفینکل و گافمن)، با تکیه بر زمینه‏هاى خرد (مثل زندگى فرهنگى و اجتماعى نوازندگان جاز (Jazz) و خرده‏فرهنگهاى طبقه کارگر) تلاش کرده‏اند تا با این اعتقاد که فرهنگ و خود اجتماعى مستقیما از فرآیند اجتماعى شدن ناشى مى‏شوند، از شى‏ءوارگى که به شکل پنهان در کارکردگرایى وجود دارد، اجتناب کنند.به عنوان مثال، گافمن با گرفتن مفاهیمى از جامعه‏شناسى زیمل به بسط جامعه‏شناسى صورتهاى فرهنگى و سیستمهاى نمادین پرداخت که مبتنى بر تجربه است و در آن شیوه‏هایى را کشف مى‏کند که افراد تلاش مى‏کنند تا تعبیرشان از هویت و خود خودشان را با توسعه راهکارهاى ویژه طى فرآیند کنش متقابل حفظ کنند.کنش متقابل روزمره اساس برساختن معنا را فراهم مى‏آورد.آثار گافمن لحظات معمولى و بسیار عادى زندگى روزمره را به عنوان پایه ارزش فرهنگى مورد بررسى قرار مى‏دهد.

گافمن (1983) در مهمترین مقاله‏اش «نظم کنش متقابلى‏» (The intraction order) عقیده دارد که کنش متقابل رو در رو نظم منحصر به فردى را ایجاد مى‏کند که با امکانات و ویژگیهاى خاصش توصیف مى‏شود.این ساخت قابل تقلیل به نظم کلان نهادى نیست.امکاناتى مثل زبان، نمادها، شناختها و...عاملان را قادر مى‏سازند تا در اشکال مختلف کنش مشارکت کرده و همزمان خودشان را به پیوستگى موجود و سامانمندى (orderliness) خود نظم متعهد سازند.گافمن (1961) در مطالعه خود درباره نهاد تام (total institution) ، تیمارستانها (Asylums) (1961) ، متذکر مى‏شود که نهادهایى مثل زندانها، تیمارستانها و مراکز روان‏درمانى، گرایش به ایجاد نظم اجتماعى غیرشخصى‏ساز (depersonalised) دارند، تا فرد را از هویت تهى ساخته و آن را مقوله‏بندى مجدد کرده و به آن دوباره ساخت دهند.اما درون این نهادها نظم اجتماعى تعاملى جدا از صورتهاى نمادین بزرگتر شکل مى‏گیرد.منابع اخلاقى و فرهنگى آن مبنایى را براى افراد فراهم مى‏سازد تا هم حسى از هویت (sense of identity) و هم مسئولیتهایشان را حفظ کنند.

اما این نظم کنش متقابلى چگونه با نظم کلان پیوند مى‏خورد؟ به نظر مى‏رسد که گافمن (1981) در مطالعاتش درباره زبان به ویژه «اشکال صحبت‏» (Forms of Talk) عقیده دارد که جامعه وجود دارد و کمابیش از طریق صحبت و مکالمه روزمره انسجام مى‏یابد.این مکالمه به مثابه تایید مناسکى واقعیتى که همه در آن شریک هستند انسجام مى‏یابد.صحبت، نقش نمادى کلیدى در تعریف و تقویت و حفظ ساختار گروههاى اجتماعى و الگوهاى کنش متقابل دارد.صحبت جهانى از مشارکت‏کنندگان دیگر را خلق مى‏کند که در آن مکالمه «زندگى خاص خودش را دارد و تقاضاهاى خودش را مطرح مى‏کند...نظام اجتماعى کوچکى با محدوده خاص خود که نگهدارنده گرایشهاست‏» .(Gaffman, 1972, p: 113) منظور گافمن این است که به محض آنکه نفس (self) از داخل این فرآیندها ظهور مى‏کند، در سطح کلان اشکال نمادى که مبتنى بر معانى مشترک و مناسکى و فرهنگ هستند، قوام پیدا مى‏کنند.از این رو نزاکت (politeness) در کنش متقابل روزمره قابل مقایسه با مراسم مذهبى با تصورشان از شخصیت انسانى به مثابه ابژه‏اى مقدس و ارزش اخلاقى ذاتى در صحبت صمیمانه (مکالمه، کنش متقابل) با دیگران هستند .( Ibid, pp: 73,95) به این ترتیب نظمهاى نمادى و کنش متقابلى به شکلى سست گرد هم آمدند و در اشکال نمادى مشابه گسترده مشترک‏اند.

درحالى‏که «جفت‏شدن سست‏» (loose coupling) نظمهاى خرد و کلان توسط گافمن مبین اصلاحیه مهمى بر نظریه سیستمهاست ولى از مساله مهم سرشت‏سلسله‏مراتبى کنش متقابل سخنى به میان نمى‏آورد.فرهنگ وجود دارد و نقش فعالى را در دو سطح خرد و کلان بازى مى‏کند.درون زندگى اجتماعى روزمره و نهادهاى بزرگ مقیاس کنش متقابل ساخت‏یافته‏اى برحسب موقعیتهایى که عاملان اشغال مى‏کنند وجود دارد.اما هنگامى که گافمن این دو نظم را از یکدیگر متمایز مى‏سازد، پیوندهاى واقعا تجربى و واقعى میان آنها را از هم قطع مى‏کند و درکى محدود از مفهوم «در متن قرار دادن‏» ( contextualisation) ارائه مى‏دهد.براى جامعه‏شناسى فرهنگى اهمیت دارد که، [ 1 ] مفهومى از عامل فعال را بسط دهد که در الگوهاى مشخص و مجزاى کنش متقابل اجتماعى درگیر است; [ 2 ] ویژگیهایى را شناسایى کند که از طریق آن کارگزاران با جهان اجتماعى مرتبط مى‏شوند و اشکال مختلف کنش اجتماعى را شکل مى‏دهند; [ 3 ] و مهم این‏که کارگزاران آگاه، باز اندیشنده و خلاق هستند.در مقایسه با برداشت محدود گافمن از نظم کنش متقابلى و رویکرد سیستمهاى انتزاعى پارسونز و هابرماس، شکل دقیقترى از «در متن قرار دادن‏» (contextualisation) تاریخى و جامعه‏شناختى (هم به شکل همزمانى ( synchronic) و هم به شکل در زمانى ( diachronic) لازم است.

تصمیمات بهتر در شرایط بی‌ثباتی

تصمیمات بهتر در شرایط بی‌ثباتی

شرکت‌ها نمی‌توانند آینده را پیش‌بینی کنند، اما می‌توانند سازمانی ایجاد کنند که آینده هرچه باشد آنها بتوانند به حیات خود ادامه دهند و رشد کنند.

هر شرکت روش‌های منحصر به فرد خودش را جهت ساختن ویژگی‌های خاص خود دارد. سازمان‌هایی که خوب اداره می‌شوند- به خصوص آنهایی که در زمینه سرمایه‌گذاری مثل استخراج نفت، سرمایه‌گذاری‌های کلان و توسعه محصولات جدید فعالیت دارند- ممکن است دریابند که حرکت به سوی مدیریت پویاتر نیاز به حرکت نسبتا کوچک، اما مهم و عمیق دارد. شرکت‌های دیگر ممکن است ایجاد تغییر در سیاست‌های بودجه‌بندی از پیش تعیین شده را به صلاح سازمان ببینند. در این متن سعی شده است تا اصول اساسی براي تصميم‌گيري در شرايط بي‌ثباتي برای هر نوع شرکتی ارائه شود.

تمرکز بر نقش‌های محوری
یک کشتی، دارای یک کاپیتان است که یک فکر دارد. کاپیتان‌های یک شرکت بزرگ پیچیده و مدرن اگر صدها نفر نباشند حداقل ده‌ها نفرمی‌باشند. به کار گماری این رهبران کلیدی به گونه‌ای که بتوانند شرکت را در شرایط تغییر هدایت کنند چالش بزرگی برای اغلب شرکت‌ها است. اولین قدم این است که تعین شود چه کسی عهده دار نقش‌های کلیدی سازمان است. برخی شرکت‌ها ممکن است فقط چند نفر را جهت ایفای این نقش‌ها انتخاب کنند، برخی نیز ممکن است نقش‌های کلیدی را به 20، 150 یا حتی تعداد بیشتری از افراد بدهند. از سوی دیگر، هر چه این رقم کمتر باشد، متمرکز کردن ارتباطات لازم جهت اخذ تصمیمات مهم به صورت مؤثر و مشترک آسان تر خواهد بود. اما از طرف دیگر، تعداد این افراد باید آنقدر باشد که افراد تصمیم گیرنده بتوانند به طور مشترک به طیف کامل دانش موجود در افراد شرکت و روابط‌شان با سایر سازمان‌ها دسترسی داشته باشند. البته، پوشش کامل هرگز به دست نمی‌آید، اما اگر بخواهید در همه موارد چشم بسته و بدون داشتن چشم‌انداز آینده تصمیم‌گیری کنید، می‌توانید مطمئن باشید که داشتن یک گروه کوچک کفایت می‌کند.
از آنجا که تصمیم گیری در شرایط ناپایدار نیاز به بحث‌های سنجیده در میان طیف وسیعی از افراد در کل سازمان دارد، وجود فرآیندها و پروتکل‌های مشخص برای رسیدگی به اموری از این دست بسیار ضروری است.
کاش امکان داشت پروتکل‌های مشترکی تعریف می‌شد که برای همه شرکت‌ها مناسب بود و افراد باهوش و مستعد سازمان که پست‌های کلیدی دارند (و افرادی که در سلسله مراتب سازمان تصمیم گیرنده هستند) را مجبور می‌کرد تا به صورت مؤثر در هدایت این کشتی با هم همکاری کنند. اما واقعیت تلخ این است که آنچه در یک سازمان و برای مجموعه‌ای از افراد مناسب است، ممکن است در سازمان‌های دیگر کارآیی نداشته باشد. پیشنهاد‌های من، راه‌حل‌های کلی است تا بدین وسیله به افرادی که نقش‌های محوری در سازمان دارند کمک کنم تا با شیوه‌ای جدید با هم کار کنند
(البته روش اجرای آن در سازمان‌های مختلف، متفاوت است).

یادگیری با عمل كردن
مدیرانی که باید جهت اخذ تصمیمات مهم از تکنیک‌های تصمیم‌گیری در شرایط ناپایدار استفاده کنند، به سرعت یاد می‌گیرند که چگونه دنیا را متفاوت ببینند و اگر آنها این ابزارها را در تیمی‌ متشکل از مدیرانی با طرز فکر متفاوتی به کار گیرند، قدرت خرد جمعی در شرایط ناپایدار را نیز درک خواهند کرد.

تکنیک‌های کارگاهی آموزش
مدیران می‌توانند به منظور رشد توانایی خود در شرایط مبهم و پیچیده دنیای امروز به توسعه طرز فکر و مهارت‌های جدیدی در خود بپردازند. برخی شرکت‌ها به این صورت عمل می‌کنند که ابتدا بر مبنای تصمیمات بالقوه‌ای که به زودی با آن روبه‌رو می‌شوند، موارد مشابه را مطالعه می‌کنند و سپس روش‌های جایگزین را با مدیران شرکت به بحث می‌گذارند. در مقابل برخی شرکت‌ها در زمانی که شرایط به سرعت در حال تغییراست از بازی جنگ استفاده می‌کنند تا هزینه تصمیم‌گیری بر مبنای فرضیات به ظاهر منطقی را نشان دهند.

اندازه‌گیری کارآیی
لازم است شرکت‌ها، مدیران‌شان را نه فقط به صورت فردی، بلکه به صورت دوطرفه مسوول اقداماتشان بدانند. یعنی باید آنها را از این لحاظ مورد ارزیابی قرار دهند که تا چه حد در رابطه با موفقیت دیگران مشارکت داشته‌اند. به عنوان مثال، مدیران تا چه حد در تشخیص مسائل بحرانی شرکت کارآمد بوده‌اند حتی اگر این مسائل خارج از دایره مسوولیت آنها بوده است و همچنین، مدیران چقدر به همکاران‌شان اطلاعات، دانش و مشورت ارائه کرده‌اند؟ تکنیک ارزیابی افراد همتراز، اغلب در ارزیابی رفتار مشارکتی فاقد ارزش است.

تصمیم‌گیری به موقع
بیشترین بخش هنر تصمیم‌گیری در شرایط ناپایدار و توانایی زمان‌بندی صحیح است. اگر بیش از حد تعلل کنید، ممکن است هزینه‌های فرصت بالا برود، هزینه‌های سرمایه گذاری افزایش یابد و در نهایت می‌تواند به ضرر منتهی شود. اما در عین حال، اخذ زودهنگام تصمیمات بحرانی نیز می‌تواند به انتخاب‌های نامناسب یا ریسک‌های فراوان بیانجامد. همچنین، اخذ تصمیمات شتاب زده تحت فشار زمانی یا تنگنای اقتصادی ممکن است فضای کمی‌برای برای بررسی جزئیات درباره موضوع بدهد. در اینجا چند راه حل ارائه می‌شود تا توسط آن شرکت‌ها بتوانند توانایی مدیریت‌ زمان را به صورت قاطعانه به دست آورند و به این ترتیب مزیت رقابتی کسب کنند.

1- حل مسائل بحرانی

بیشتر شرکت‌ها، خود را اغلب درگیر مسائل داخلی می‌کنند، مثلا ایجاد واحد جدید در شرکت، خارج کردن بخشی از دارایی شرکت یا تعدیل نیرو. اما کار سخت تر- که طی سال‌های گذشته بسیار مهم شده است- پرداختن به فرصت‌ها و تهدیدهایی است که از مسائل خارجی مثل تغییر تقاضا، رفتار رقابتی، ساختار صنعتی قوانین و محیط اقتصاد خرد بر می‌خیزد.
یکی از روش‌های پرداختن به موقع به چنین مسائلی این است که از مدیران ارشد خواسته شود تا مسائل بحرانی را که در حوزه کاری آنها پیش می‌آید به سرعت تشخیص دهند و هر مدیر باید با منطق بگوید که چرا موضوع پیش آمده، بحرانی است. یک تیم کوچک از مدیران منتخب باید تمام این مسائل را بررسی کنند، آنهایی که واقعا بحرانی هستند را مشخص کنند و آنها را جهت پیگیری به واحدهای مربوط بسپارند. با گذشت زمان، ممکن است بعضی از موضوعاتی که چندان اهمیت نداشتند، مهم شوند و بقیه ممکن است اهمیتشان را از دست بدهند و از لیست خارج شوند.

2- انجام تمهیدات لازم
اگر به مسائل بحرانی به موقع پرداخته شود، اغلب زمان کافی وجود خواهد داشت که بتوان از روش‌های حل بحران در تصمیم گیری تحت شرایط ناپایدار استفاده نمود.
به عنوان مثال، روش درخت تصمیم‌گیری می‌تواند به مدیران کمک کند تا به ساختاربندی و ترتیب‌گذاری تصمیماتشان بپردازند. مدل‌سازی احتمالی نیز برای درک نتایج پیامدهای اقتصادی، مفید است. تقسیم‌بندی تصمیمات بزرگ به تصمیمات کوچک‌تر که به خوبی ترتیب گذاری شده باشند به سازمان کمک می‌کند تا بدون تحمل ریسک‌های زیاد حرکت کنند. همچنین، تدوین سناریو باعث می‌شود که در مورد مسائل بحرانی، چشم‌انداز داشته باشید. اگر یک تصمیم خاص تحت تمام سناریوهای ممکن نتایج مطلوبی ایجاد کند، در این صورت آن تصمیم «بدون پشیمانی» تلقی می‌شود از طرف دیگر اگر یک سناریوی خاص، غیرمحتمل باشد، اما نتایج منفی آن (اگر اتفاق بیافتد) زیاد باشد، باید طرح اقتضایی برای آن پیشنهاد بدهید. اگر شرکت‌ها، همه یا بیشتر تصمیمات خود را به این شیوه اتخاذ کنند، می‌توانند هزینه‌ها را کاهش دهند.

3- تغییر شکل تصمیم‌گیری
تعداد کمی‌از شرکت‌ها هستند که به گونه‌ای سازمان یافته‌اند که همراستایی مدیریتی به موقعی حتی برای تعداد کمی‌ از موضوعات طی سال داشته باشند تا چه رسد به اینکه بتوانند این کار را برای موضوعات بسیاری پیاده‌سازی کنند. داشتن همراستایی در میان تصمیم گیرنده‌های محوری سازمان مستلزم این است که آنها زمانی را به هم اختصاص دهند (حضوری، تلفنی یا به شکل ویدئو کنفرانس) تا بتوانند به مسائلی که در جریان است بپردازند، اطلاعات رد و بدل کنند، مسائل را به بحث بگذارند و تصمیمات به موقع بگیرند. مدت زمان لازم برای چنین نشست‌هایی با توجه به ماهیت شرکت متفاوت است، اما احتمال دارد در حدود دو تا سه روز در ماه باشد.
تنها راه تحقق این امر، طراحی مجدد برنامه شرکت‌ها همگام با فرآیندها و پروتکل‌های شرکت است تا مشخص شود جلسات چگونه باید هدایت شوند.
4- تجدیدنظر در فرآیند بودجه‌بندی شرکت
داشتن برنامه‌ریزی و فرآیند بودجه‌بندی (كم سالانه تغيير نمي‌كند) متفاوت است با استراتژی كه با زمان همگام و مستلزم تصميم‌گيري در زمان مقتضي است. اما مهم است که بدانیم چرا داشتن بودجه سالانه مهم است: در این صورت، اختیار عمل مدیران و کارمندان بیشتر خواهد بود. مدیران شرکت‌های بزرگ روزانه ده‌ها تصمیم عملیاتی اتخاذ می‌کنند و اگر برای همه این تصمیمات، لازم باشد که بررسی و بحث صورت پذیرد، در این صورت کار شرکت هرگز پیش نخواهد رفت.
بنابراین، کنارگذاشتن سیستم بودجه بندی نمی‌تواند یک انتخاب منطقی باشد
هر چند این مساله هم طی سال‌های اخیر به چالش کشیده شده است؛ چرا که بودجه‌هایی که در پایان سال 2008 برای سال 2009 بسته می‌شوند، گاه فاقد ارزش می‌گردند. در اینجا، تاکید روی مشکل اصلی بودجه‌بندی است: اگر رشد بازار با تصویری که از وضعیت بازار در زمان بودجه‌بندی داشتیم کاملا متفاوت باشد، مدیران هر چقدر هم تلاش کنند نخواهند توانست به ارقام مندرج در بودجه دسترسی داشته باشند. در بهترین حالت، اگر وضعیت بازار در موقعیت مطلوبی قرار گیرد، باز هم فرصت زمانی بیشتری باید صرف جبران زمان از دست رفته بشود. در بدترین حالت، شرکت تحت تاثیر هزینه‌های پنهان که حاصل اقدامات کوتاه مدت در جهت حل مساله بوده است دچار بحران می‌شود.
پس راه‌حل مساله بودجه‌بندی چیست؟ بسیاری از شرکت‌های موفق‌تر، فرآیند بودجه‌بندی را انعطاف‌پذیر نموده‌اند. تعداد زیادی از آنها برای آنکه بتوانند محدوده
وسیع‌تری از نتایج را پوشش دهند سه حالت را در نظر گرفته‌اند که عبارتند از حالت پایه، حالت خوش بینانه و حالت بد بینانه. از آن مهم تر، هم اکنون درصد زیادی از شرکت‌ها برای آنکه بتوانند برنامه‌هایشان را ادامه دهند از بودجه چرخشی استفاده می‌کنند. البته این کار هم امنیت قطعی را تضمین نمی‌کند. بسیاری از شرکت‌ها در دام استفاده از دامنه بیش از حد کوچک
(مثلا به‌علاوه یا منهای 5 درصد) گرفتار می‌شوند و حتی بعضی از شرکت‌هایی که از بودجه بندی چرخشی استفاده می‌کنند این کار را با افزایشی کوچک انجام می‌دهند. اما حتی بودجه بندی چرخشی هم ممکن است در محیط بزرگ بازار و آنچه طی سال‌های آینده اتفاق خواهد افتاد، کافی نباشد. یک راه‌حل جایگزین، روی آوردن به بودجه‌بندی شش ماهه و چرخه برنامه‌ریزی مالی است که درآن بتوان «قراردادهای» بودجه را به جای یک سال، برای یک دوره شش ماهه تعیین کرد، به طوری که برنامه‌ریزی قوی و مدونی برای یک دوره زمانی 6 تا 24 ماهه نیز مورد توافق قرار گیرد.
به نظر من، برای بسیاری از شرکت‌ها، فرآیند بودجه بندی شش ماهه بهتر از بودجه‌بندی سالانه‌ای است که مبنای آن، افق غیرواقعی اتفاقاتی است که ممکن است طی یک سال طولانی رخ دهد. در پایان، بسیاری از شرکت‌ها
اگر نگوییم همه آنها- به این نتیجه می‌رسند که باید بودجه بندی اختیاری را کنار بگذارند و به تصمیم گیری در لحظه و اقتضایی روی آورند. این بودجه نه فقط باید برای پیشبرد کار کارمندان کافی باشد، بلکه باید برای تامین منابع مورد نیاز برای تحقق بخشیدن به تصمیمات (و تبعات مالی آن) نیز کفایت کنند. شرکت‌ها نمی‌توانند وضعیت آب و هوا را کنترل نمایند، اما می‌توانند یک کشتی طراحی کنند و بسازند و آن را با یک تیم رهبری مجهز کنند، به گونه‌ای که کشتی بتواند تحت هر شرایط آب و هوایی راه خود را در اقیانوس بیابد. شرکت‌هایی که همراه با زمان‌بندی درست در اخذ تصمیمات بحرانی انعطاف‌پذیرتر و ماهرتر هستند فرصت‌های بیشماری برای گرفتن بازار دارند و حتی از شرکت‌هایی که فکر می‌کنند فضای آینده کسب‌و‌کار به صورت منطقی قابل پیش‌بینی است نیز به نفع خود سود می‌برند.